سرم درد می کند. از خواب که بیدار شدم انگار وقتی دولا می شدم سمت چپ پیشانیم درد گرفت. من تا اینجا همه روزه هایم را بدون سحری گرفته بودم و فقط آب می خوردم. وقتی دیشب بی وقت ساعت یک و نیم غذا خوردم و بعد از کلی چرخیدن خوابم برد سردرد گرفتم. فهمیدم همان فقط آب خوردن برایم کافی است و خوب خوابیدن خیلی بهتر از خوردن است. سردرد هی آمد جلوتر و جلوتر، حالا فلجم کرده. فقط می توانم ولو باشم روی مبل و هیچ کاری نکنم. روزهایی که بیرون از خانه ،کلاس بودم حالم بهتر بود. امروز که خانه ام اوضاعم اصلا خوب نبوده.
همه کارهایی که به خانه می آمدم انجام داده ام.
همه اینها عوامل ظاهری قضیه هستند. صبح فهمیدم یکی از فامیلهای دور فوت کرده. دیشب خانه دختر کوچکش بوده، رفته دستشویی و وقتی بیرون آمده حالش بد شده و در بغل دختر کوچکش مرده.
مردن آنقدر بی بهانه و یکهویی اتفاق می افتد که هر بار باز هم برایم ترسناکتر از قبل ظاهر می شود.
۱۴۰۰/۲/۲
در نوشتن تنبل شده ام ، می دانم. همه اش فکر می کنم حرفهایم تکراری است. چیز تازه ای برای نوشتن ندارم. در هفته از این خانه می روم به آن خانه و با پنج بچه که ثابت هستند و هیچ جوری کلاسشان تعطیل نمی شوند ، مگر برنامه دیگری برای روزشان پیش بیاید.
امروز خودم را به خانه که رساندم اولین کارم لخت شدن بود و خنک کردن اعضای بدنم به سریعترین حالت ممکن. و پوشیدن چیزی که آستین نداشته باشد.
بعد ولو شدم روی مبل اما قبل از آن گلهای نازنینم را درون گلدان آب و یخ گذاشتم تا آن ها از گرمای سی و دو درجه اول اردی بهشت در امان باشند.امروز گرم بود مثل وسط های مرداد. فرمون ماشین داغ، کولر ماشین مثل پارسال خراب، و کلی کار برای امروز و پرسه زدن در خیابان ها و اتوبانهای شهر زیر تیغ آفتاب.
["ظل" یعنی "سایه" اگر از گرمای آفتاب "کلافه" باشی، باید مثلا بنویسی"تیغ آفتاب".
همانطور که اشاره شد ظل سایه است، در گرما دلچسب است و اعتراض ندارد.]
تنها چیزی که خستگیم را کم کرده تماشای گلها بوده،
حتی حالا که همه خوابیده اند و خانه دقیقا مثل یکی از خانه هایی شده که آنجا به کلاس می روم. همه چیز قاطی پاتی و بهم ریخته، بشقابهای کثیف و لیوان ها ...
فقط به فردا امید دارم که وقتی بیدار شدم همه را با هم انجام بدهم.
دوم اردی بهشت هزار و چهارصد
کاش باهام حرف بزنی. کاش بیشتر باهم حرف میزدیم آن وقت من حالم اینقدر بد نبود. وقتی باهام حرف زدی حالم بهتر بود. الان دیدم جملهای را گذاشته بودم که حالا بهش دچار شدم. آخ عزیزم من هنوز میخواهم دوستت باشم. مثل روزهای اول. مثل روزهای اول که هر چه انفاق میافتاد برایت تعریف میکردم و تو میخندیدی. دلم برای خندههات تنگ شده. میروم عکست را نگاه میکنم یاد چشمان قرمزت میافتم دیوانه میشوم. چرا من نفهمیدم چه شبی تو داشتهای چرا بهم نگفتی چه گذراندی. من غصه خوردم چقدر برای نفهمیدن لحظات پر از تنش تو. چقدر پرتوقع بودم ازت. ببخش. دلم برایت خیلی تنگ شده.
من هیچ وقت آدم رها کردن نبودم و نیستم، چیزی رو که دوست داشته باشم ول نمیکنم، اما هر وقت که دیگه واقعا نشده و برا من نبوده، ول کردم، بعدش یه جا دیگه یه جور دیگه جبران شده.
وای قلبم
الان چی شد؟
۱۴۰۱/۹/۲۳
حقیقت چیست؟
زنان و تجاوز و محسن نامجو. ابتدا از روی متن می خواند و عذرخواهی می کند که اشتباه کرده ، اما چند ساعت بعد یک فایل صوتی بیرون می آید که وقیحانه تمام زنانی که بهشان تجاوز کرده را تحقیر می کند،
خودش می گوید مست کرده و تا صبح با زن بوده و وقتی بیرون آمده از خانه فهمیده اشتباه کرده و زن سابقش گفته باید بروی تراپی و او قبول کرده.
یک عده می گویند این دختران همه عاشق نامجو بوده اند. وقتی نتوانستند با او باشند یا با هم کار کنند و آواز بخوانند ،اینطور ادعای تجاوز می کنند. اما بقیه می گویند تجاوز بوده .
خود نامجو می گوید نه قیافه دارند نه صدا و نه تحصیلات.
وظیفه دارد تجاوزهای استاد نقاش را هم ماست مالی کند. آیدین آغداشلو که بسیار مورد پیدا شد که بهشان تجاوز صورت گرفته شده، ولی ایشان آنقدر در این دم و دستگاه قدرت دارند که کسی جرات صحبت برعلیه ش را ندارد.
آدم در این بلبشوی اطلاعات و اخبار نمی تواند حقیقت را بفهمد. چیزی که هست مردان و زنان به جان هم افتاده اند و هیچ کس به هیچ کس رحم نمی کند. اینها که تا دیروز همه با هم دوست بوده اند حالا به خون هم تشنه اند. و محسن نامجو را بایکوت می کنند. من طرفدار او نبودم و نیستم. من از این دنیای مردسالارانه وحشتناک می ترسم که همه چیز به مراد مردان می چرخد حتی روشنفکری و غیره .
حتی کسانی که اینقدر ادعا دارند اینگونه تغییر می کنند.
زنان همیشه در اقلیت هستند و قربانی .
روز آخر فروردین۱۴۰۰
دیگر همه من را می شناسند. مسئولین پذیرش کلینیک در شیفت های مختلف. آمپول زن های خانم در ساعت کاری ده صبح و ده شب. و سوال این است که شما چطور شده اید که باید این طور جنتامایسین دوازده ساعت یکبار بزنید؟ شاید اوضاع وخیم است که خودمم نمی دانم. دکتر موقع معاینه پرسید زیر شکمت درد می کند؟ فشار داد و دردم نگرفت. نمی دانم. یک موقع هایی دردهایی ریز و تیر کشیدن هایی مثل رد شدن یک شهاب سنگ که ثانیه ای نمی کشد . اما دردی ندارم که بخواهم ازش صحبت کنم. یکی از قرص هایم امشب تمام شد. ولی بقیه قرصها ادامه دارد.
امشب خانمی که تزریق می کرد پرسید تب داری؟ گفتم نه. پرسید کرونا داری : گفتم نه. صبح به دختر گفتم سمت راستم بزن ، سمت چپم درد گرفته. بعد از آن سمت راستم چنان دردی می کند که خنده ام می گیرد از تعریف تزریق دختر. امشب گفتم سمت چپ بزنید . و زن مسن برایم آرزوی سلامتی کرد و بعد از آن تا به خانه برسم باسنم درد می کرد. دو تا سوراخ راست و دو تا سوراخ چپ. فردا کدام طرف را رو کنم که سوراخ شود؟
فردا روز آخر قرار من با جنتامایسین است.
۳۰فروردین ۱۴۰۰
بهار کش می آید. قشنگ می شود. پر از غنچه های ریز و درشت می شود. بعد وسط سبزی ها که تماشا می کنی یک گل باز شده. یک سفید. یک نارنجی. یک گلبهی. یک صورتی. یک بنفش. دخترک فریاد می زند بهار. او هم در برابر بهار مثل من است. می گوید. هر آنچه از زیبایی می بیند می گوید. هر روز تقریبا نیم ساعت یا کمتر یا بیشتر پارک می رویم. حتی در ماه رمضان. من راه می روم و او بازی می کند. خودش می گوید برو دور تا دور پارک راه برو و من از دور تماشایش می کنم که تاب می خورد. کسی نیست. ساعت ظهر است. چشمانم را گاهی می بندم تا نور قرمز پشت پلکم قلقلکم دهد. چقدر دلپذیر است. مردی دارد روی چمنها یوگا می کند. یک زن مسن روسریش را روی نیمکت انداخته و ذکر می گوید و به آفتاب خیره شده و با صدای اذان می رقصد. دو زن دیگر با پسرکهای کوچکشان، با بیلچه ها خاک باغچه را می کنند. من خوش خوشان بدون موبایل ، بدون هیچ وسیله ارتباطی با دنیا قدم می زنم. دور درخت قدیمی پارک می چرخم. و بعد می آیم از کنار گرافیتی های دیوار موقت برج بلندی که ساخته خواهد شد ، رد می شوم. بعد از چند دقیقه زن مسن، مرد جوان را صدا می کند و می گوید امیر. در کنار هم نشسته اند و حرف می زنند. انگار مادر مرد باشد. یک دور دیگر می زنم و آفتاب بیشتر شده. صدای پرندگان، غنچه ها، ابرها و آسمان آبی بیشتر به چشم می آیند. امیر می رود پیش آن زنی که یک پسر کوچک دارد و مانتو نیمه راه راه پوشیده و با هم حرف می زنند. انگار که یک خانواده باشند. دخترک می آید سمت من. می گوید برویم پیش قاصدک ها. و هر چه قاصدک روی چمنهاست می کند و سمت من فوت می کند. قلاب قاصدک ها در من فرو می رود. در من گیر می کند. آرزوهایش است که آمده پیش من. آرزوهایمان است. خودم را رها می کنم و قاصدک ها را می تکانم و می گذارم بروند سمت زندگی شان. به لحظه قبل و بعدم فکر نمی کنم. به شب گذشته و فردا صبح نمی اندیشم. چیزی در مغزم نیست. و این خوشحالم می کند. توی سرم پر از قاصدک است. پر از بچگی کوچک و معصومی است که برابرم می دود، می پرد، لی لی می کند، سر می خورد، تاب می خورد. زن مسن پاهایش را در آفتاب یله داده. مرد روی یک نیمکت تلفن صحبت می کند. آن یکی زن و بچه هایش تاب بازی می کنند. و زن موبلوند با مانتوی راه راه با پسرکش لابه لای گلها دنبال چیزی می گردند. ما به خانه برمی گردیم. با کوچکترین تغییرات گلها و درختان بلوار شگفت زده می شویم و تا دم در خانه مسابقه می دهیم. ما خوشبختیم،لابد.
۲۹فروردین ۱۴۰۰
۲۷روز مانده به چهل سالگی
آه جنتامایسین
چقدر دوستت دارم
که باعث می شوی
ده شب
بدون اینکه کسی سین جیمم
کند
[سین تلفظ واژِه ی "س" است.
جیم تلفظ واژِه ی "ج".
پس باید نوشت "سین،جیم".
یعنی سوال و جواب.
و واضح تر یعنی "بازخواست کردن".]
از خانه بزنم بیرون.
در دل تاریکی و تنهایی یک قاچ کوچک از ماه، بزنم در خیابان تا می توانم تند برانم .
جنتامایسین دوستت دارم
با اینکه می دانم درد داری و داری سوراخ سوراخم می کنی.
۲۸فروردین ۱۴۰۰
چرا اینقدر یکهو دلم گرفت، نه اصلا. قبلش هم دلم گرفته بود. چون همین الان فهمیدم خوشبخت نیستم. هر چقدر هم سالی یکبار بروم سفر جنوب لب دریا و چند تا سفر شمال و این ور و اونور بروم و لباسهای خوب بپوشم و غذاهای خوب بخورم، کتاب های خوب بخوانم و مثلا بچه خوبی هم دارم. حتی توی نوشته هایم طوری برخورد کنم که انگار همیشه توی ابرهام و دارم از گلهای بهاری و میوه های تابستانی و برگهای پاییزی و برف زمستانی کیف می کنم. همیشه لبخند پت و پهنم روی صورتم کمرنگ نمی شود . همیشه برای هر کاری که بهم می گویند انرژی دارم. همیشه جوابم بله بوده و کمتر نه گفتم. همیشه صبحها خوش اخلاقم حتی اگر با صدای تلفن بیدار بشوم. حتی اگر کم خوابیده باشم. حتی اگر هیچ کس حالم را نپرسد خودم حال بقیه را می پرسم. اگر بهم زنگ نزنند بهشان زنگ می زنم. یواش یواش این دلتنگی لعنتی و این خوشبختی که ندارم، دارد گریه ام می اندازد. امشب وقتی شومیز فلامینگوم را پوشیدم و گفتم شاید تا چهل سالگی دوام نیاوردم و نتوانستم بپوشمش. آخر گذاشته بودم با فلامینگوهام با کیک فلامینگوییم عکس بگیرم و بنویسم زیرش چهل ساله شدم. یک چهل ساله خوشبخت. چه خوشبختیی. چه خوشبختیی که من فقط از همه دنیا توی قلبم یک عشق دارم که به همه وسعت دنیا دلم را بزرگ می کند و هر چقدر هم دلتنگ باشد ، هر چقدر هم غصه داشته باشم.هر چقدر هم هیچ وقت فهمیده نشدم توی این زندگی کوفتی که خودم برای خودم درست کردم. که محبورم می کند داد بزنم. مجبورم می کند که هدفون بگذارم توی گوشهایم که صدایش را نشنوم. دلم می خواست یک چیزی می گذاشتم توی دهانش که نتواند دیگر حرف بزند. و یک جمله تکراری را هزار بار تکرار نکند. که من کی راحت می شوم از دست این صدا، این دهان، این حرفهای تکراری بیخود که من هزار سال زیربارش نمی روم. دلم نمی خواهد این زندگی برای من باشد. همه فکر می کنند زندگی من همانهاست که اول گفتم. هیچ کس از اینهایش از فریادهایش، از گلوپاره کردن و نفهمیدن هایش خبر ندارند. از بغضی که قورتش می دهم که کسی صدای گریه هایم را نشنود.
چطور می شود اینقدر له شوم از حضور این مرد؟ چطور می شود که اینقدر تحمل ناپذیر است. چطور
چرا
چرا
چشمایم تار می شود و چیزی نمی بینم که تایپ کنم . از درد می نالم. از درد تنهایی، از درد هیچ کسی را نداشتن ، از درد بی درمان ،
از درد این زندگی که واقعا طاقت فرساست. و لحظاتی که دوستش دارم در چاه خودم فرو رفته ام که دوست داشتنی است، خانه نیستم که حالم خوب است.
در خانه من ، تنهایی خوب است.
من تنهایی، خوبم.
۲۸فروردین۱۴۰۰
دیگر خیال بافی نمی کنم، شاید خیالم هم ته کشیده باشد. اما گردی که بهار پخش کرده ، درختان ارغوان، اقاقی ها، آبشارطلاها، لاله های اندکی که گاه گاه می بینم و ابرها و آسمان مدهوشم کرده، که خودم را غرق در بهار می بینم. غرق در این همه زیبایی که یکجا بعد از زمستانی سخت آمده است. و در دلم چیزی به نام عشق زیاد و زیادتر می شود. خودمم. تنهایی. تنهایی از همه قابها زل می زنم به بهار، از پنجره ها از شیشه ماشین از پشت بام، از هر جا که بشود نگاه کرد و بعد دریچه قلبم باز می شود و می خواهد یکجا همه اینها را جا بدهد در قلب کوچکم، صدای پرنده ها، نسیم و حتی طوفان دیروز که باز خواب و بیدارم کرده بود. همه و همه آرامم می کند. دیگر فشرده نیستم از دلتنگی. رها شده ام از آغوشی که هر بار تصورش می کنم گرمای تنم زیاد می شود. و دستی که بسویم می آید ، سمت لبهایم، سمت قلبم، در این همه زیبایی دود می شود می رود هوا. هر چقدر من خیالم قوی باشد بهار از آن قویتر است. شکوفه ها قویترند، برگهای سبز می آیند می پیچند دور خاطره ها و محوشان می کند. هر آن که می خندم و به وری از بهار می نگرم رهاییم بیشتر و بیشتر است، محبوب من.
۲۶فروردین ۱۴۰۰
کلی نوشته بودم که نمی دانم تلگرام چه مرگش شد همه را یکهو پاک کرد.
صبح رفتم دکتر که تست پاپ اسمیر بدهم که آنقدر عفونت به ته تنم چسبیده بود که دکتر شش تا آمپول داده که بزنم . بعد آن هم دوازده ساعت یکبار. نمی دانم چطور تنظیم کنم که کلینیکی هم باز باشد که مثلا نه صبح نه شب یا هشت صبح هشت شب آمپولهایم را بزند. بعد قرصها را نوشتم آنقدر که زیاد و گیج کننده شدند. تازه اپلیکاتور هم دارم هر شب که از همه چندش آورتر و سختتر است. قرص کامپاند حسابی در بدنم غوغا کرده و فکر می کنم گرفتگی ماهیچه ها و رگ پاهایم موقع خواب کار خودش باشد. و از بس درد دارم که خوب نمی توانم راه بروم. دکتر تا شنید امسال چهل ساله می شوم بهم قرص آسپرین داد که همراه کامپاند بخورم تا خونم رقیق شود.
یک سونوی واژینال دارم که مثل آمپول می گذارم که همه را با هم هفته آینده انجام می دهم.
فعلا خوردن قرصها و کرم را از همین امروز شروع می کنم تا دو هفته نتایج درمان را دکتر بررسی کند.
بدون نزدیکی.
بدون هیچ نوع نزدیکی.
این را دکتر آخر حرفهایش زد وقتی داروها را با هم چک می کردیم.
۲۵فروردین۱۴۰۰