بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

درباره کتاب خردادهای پائیزی

من یک مامان هستم

شاید من هم بعدها کتابی نوشتم با همین عنوان.

با احساسات همیشه در حال فورانم در هر لحظه و حالا که مامان بودن را می چشم بیشتر و بیشتر می شود.

من مامانم و همین باعث می شود نسبت به قبل کمتر کتاب بخوانم اما با این حال می خوانم. یعنی بدون خواندن کتاب نمی شود. زمانم نمی گذرد.

امروز هم این کتاب را گذاشتم توی کیفم و هر جا شد بازش کردم.

تاکسی، اتوبوس و توی مهدکودکی که کلاسم دیر تشکیل شد آن را تمام کردم.

امروز با رویاها، آرزوها و تمام احساسات امیدبلاغتی پرواز کردم و با عکسهای صالح تسبیحی آنها را دیدم. چه خوب کنار هم چفت شده بودند.

انگار که لحظاتی کوچک را می خواندم و بعد می آمدم تقاطع تخت طاووس ولی عصر راه می افتادم و با زن و مرد توی عکس آشنا بودم. و همه پائیزهایش شنیدنی و دیدنی بود.

تمام لباس ها را دست می کشیدم و رد خیسی اشکها را دنبال می کردم و شالهای رنگ به رنگ سرم می انداختم.

بالاخره این کتاب امروزم را ساخت.

شما هم روزهایتان را بسازید با هر چه دوستش دارید. لحظه ها مثل قدمهای کوچک یک گنجشک می پرند.


اینکه می گویند خسرالدنیا والاخره شاید من باشم. من هنوز تکلیفم را با خیلی چیزها معلوم نکرده ام. و خدا می داند که در دلم چه غوغایی است که شاید بعد از مرگم هم کسی بیقراریهایم و دلتنگی هایم را نفهمد.
گاهی دلتنگی هایم آنقدر زیاد می شود که نمی دانم باید چه کنم؟
این روزها که بر من می رود از نظر کاری فشار سنگینی است که بالاخره یکی از مدرسه هایی که می رفتم کنسل شد هم خوشحالم که دیگر آن مسئولین مدرسه کذایی را نمی بینم اما ناراحتم که به خاطر این آدمها وجه کاریم بیخودی کمی خراشیده شد.
اما در مهد تازه ای که رفتم سعی کردم تلافی کنم و حالم را خوب کرد.
الان شنبه و یکشنبه، سه شنبه و چهارشنبه کلاس دارم.
و از هفته آینده با دخترک به کلاس مادر و کودک لگو می رویم که از الان به خاطرش هیجان زده ام.

امروز یک آنا در کلاس داشتم.

یک آنای مهربان با عینک تقریبا ته استکانی.یک آنای ساکت که وقتی لبخند می زد ، زود لبهایش را می بست. کم حرف می زد و شاید اصلا حرف نمی زد و فقط سرتکان می داد. زود به کلاس آمد.چهار قطعه لگوی دوپلو برایش در آوردم و به دستان و انگشتان تپلش دادم و کمکش کردم و آنها را بهم چسباند و بعد از هم جدایش کردیم و شمردیم.از یک تا چهار. دوباره و دوباره تکرار کرد. من داشتم وسایل کلاس را آماده می کردم. دوباره به سراغش آمدم. چیدمانشان را تغییر داد. رنگهایشان را تکرار کردیم: قرمز،آبی، نارنجی و سبز و اینبار مدلی دیگر. تا بچه ها بیایند او چندین بار آنها را باز کرده و دوباره ساخته.

امروز خیابان داشتیم و چندتا چرخ که بچه ها به ماشین تبدیلشان کردند. و توی خیابانها آنها را چرخاندند. من پلیس بودم و دستهایم را مثل بلندگو اطراف دهانم گذاشتم و مثل پلیسها ماشینها را هدایت کردم.

ماشین قرمز حرکت کن

ماشین آبی با سرعت مطمئن حرکت کن

ماشینهای محترم سعی کنید بین خطوط برانید

همکارم خنده اش گرفته بود.

آنا به بچه ها نگاه می کرد.

همراهشان بود و نبود.

بعد که لگوها را جمع کردند

خودشان ماشین شدند و از خیابانها رد شدند و برای چراغ قرمز ایستادند و موقع چراغ سبز عبور کردند.

من پشت آنا را گرفتم و چرخاندمش شاید لبخندش پررنگتر شود.

کلاس تمام شد و آنا رفت.

آنا یک روز هشتمی است.


اول آبان

امروز دخترک برای دومین بار آدامس را امتحان کرده، بار اول یکی از بچه های فامیل که ازش کوچکتر است به اصرار پدر دختر کوچولوبه دخترک آدامس داد و امروز هم از کیف مامانی پیدا کرده بود و با ذوق برای من تعریف می کرد که آژانس خورده. 

برای اینکه بعدها از من درخواست آدامس نکند یا مجبور نشوم برایش بخرم نخواستم اسم واقعی اش را یاد بگیرد.

من که در دوران دانشجویی یک عالم آدامس بادکنکی خورده بودم و همه برچسبهایش را در کیف پولم جمع کرده و یکروز هم دزد محترمی با خودش برد

من که بعدها در دانشگاه بدون تریدنت هندوانه ای و بادکنکی و ... نمی توانستم سرکلاس بنشینم.

من که در دوره راهنمایی یک عالم آدامس لاو ایز خورده و همه عکسهایش را در آلبوم نگه داشته ام هنوز،

یک روز وقتی حامله بودم تصمیم گرفتم دیگر آدامس نخورم و مدتها ست نخورده ام 

البته جدیدا دروغ نگفته باشم یکی دوبار خورده ام و سعی کردم دور از چشم دخترک باشد

فقط و فقط برای اینکه یاد نگرفته باشد و نداند آدامس چیست

و همه زحمات من فقط و فقط یکشب به باد رفت

همان شب که آن دخترک فسقل فامیل آدامس دستش بود

اولین بار مثل شکلات تکه تکه خورد و قورت داد و من بالاخره نصفش را ناپدید کردم

و امروز انگار جویده و دور انداخته

اما نمی دانید با چه ذوقی بهم می گفت مامان من آژانس خوردم.


صدای تو خوب است

برایم شعر خواندی و من هزار بار به صدایت گوش دادم و هنوز ...

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند.

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشقهای نهان

و شگفتی های بر زبان برنیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من.


امسال می شود ده سال.




من هنوز در گذشته ام

توی بیست و دو سالگی

توی بیست و پنج سالگی

بیست و هشت سالگی...

و بعد از سی سالگیم را دیگر دوست نداشتم.

وقتی از عشق خالی شدم

و تنها ماندم.


نابخشودنی

بگذار من این بار نقش منفی ماجرا باشم. هر چه که می خواهند فکر کنند. تازه کمی از احیاس مم را درک می کنند. شاید هم نمی کنند.

اما باز هم من دل نازک هی بین پشیمانی و بخشیدن می مانم. و این احساس تمام لحظه هایم وجود دارد.

کمکم کن خدای مهربانم.

بیست و هفت ماهگی رویایی تو آغاز شد. بزرگ شدن تو آنقدر نرم و آرام است که مثل امروز که از صبح کنار هم هستیم آن را ذره ذره درک می کنم و از اینکه تو را دارم کیف می کنم. 


نیمه ماه مهر

جمعه نیمه مهر ماه، آواز غم انگیزی دارد که اگر زن باشی، آن را می شنوی. اصلا زن بودن چیزی است فراتز از معجزه و مادر شدن تکمیل پیامبری یک زن است و من امشب اشک زنی را دیدم که مادر نمی شود و بر جایگاه خودم هزاران بار شکر کردم اگر چه او خوشبختتر از من است.

جمعه آواز غم انگیزی دارد حتی اگر شبش با گریه خوابیده باشی و صبحش هم دیر بیدار شده باشی، باز هم آن را می شنوی. باید به کارهای یک هفته برسی. تمیز کاری خانه و مرتب کردن لباسهای شسته شده. باید ملافه های نازک تابستانی را بشویی و جمع کنی و پتوی پائیزی درآوری. 

و این موسیقی آخر شب پررنگتر می شود وقتی که باید فردا صبح زود بیدار شوی.


تمام می شوم

من از روزی می ترسم که نتوانم تاب بیاورم و قلبم نتواند تاب بیاورد و مثل امروز مغزم داغ کند و احساس می کردم هر لحظه رگهای سرم در حال پاره شدن هستند و دستم می سوخت و هنوز هم می سوزد.

شاید هیچ کس باورش نخواهد شد که من چه آدمی شده ام و از تنفر پر شده ام و هر بار که دستم را بلند می کنم و اینبار او هم دستش بلند شد.

این زندگی بی حاصل پر از فریاد را باور ندارم. این روزهای تاریک پر از درد را نمی خواهم. خودم را نمی خواهم.

اشکم بند نمیاد. خدا را شکر که فکر می کردم سنگ شده ام ولی این روزها قلبم رقیق شده آنقدر که با هر نوحه ای می شکنم و خدا را شکر که از فردا هر چه گریه کنی به پای محرم می نویسند و کسی نمی پرسد چرا اشک می ریزی که گریه بر حسین درمان همه دردهاست.

برایم نوشتند و این روزها من در زندگی بازنده ام و دیگر هیچ رنگی نخواهم دید.

به نقطه ای رسیده ام که در حال ذوب شدنم و 

آب شدنم

تبخیرشدنم

و می خواهم تمام شوم.