بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

اولین غصه

خستگی برای مادر است و من هیچ نمی نالم . از این دکتر به آن دکتر در این شهر بزرگ که نم نم بارانش ، برگهای قرمز و زرد اتوبانها و خیابانهایش من را خوشحال نمی کند وقتی دخترم سرفه می کند .و سوالم همه اش این است : من مادر خوبی نبوده ام ؟ خوب مواظبش نبوده ام ؟ اگر بعدها بپرسد چه جوابی دارم . دکترها هر کدام چیزی می گویند : آلرژی ، عفونت ریه ، خروسک یا به قول خودشان گروپ . دیشب که خسته برگشتم نمی دانستم که بیماری دخترم بالاخره چه بوده ، خدا را شکر که بهتر است . سینه اش خس خس نمی کند . سرفه هایش قطع شده و حالش بهتر است . و همه اینها از یکشنبه شب شروع شد و تا دیشب ادامه داشت . دخترک را به کولم از رادیولوژی به دکتر و آزمایشگاه می کشاندم . خواب و بیدار . آرام و ناآرام . بالاخره دیشب هر دو کمی خوابیدیم .و البته پدرش هم سه شنبه و چهارشنبه تمام وقت ما را همراهی می کرد . آنقدر حساس شده ام که هر حرفی را نیش و کنایه می شنوم اما صبوری می کنم فقط به خاطر دختر کوچولویی که فقط چهار ماه و نیمش است و دختر من است . حالا آرام روبه روی من خوابیده . بخور سرد روشن است برای تنفس بهترش و من در خانه خودم را حبس می کنم . بافتنی می بافم و کتاب گودی جومپا لاهیری را تند تند می خوانم . گاهی آشپزی می کنم . به غرغرهای مردخانه  اهمیتی نمی دهم . به آرزوهایش هم . رویاهایش را هزار بار شنیده ام . می خواهم کمی برای خودم باشم و دخترم .
زنی در آسانسور بیمارستان پرسید : بچه اولته ؟ سرم از تکان دادم و او ادامه داد : با عشق بزرگش کن ، خوب تربیتش کن و به حرف پدر و مادرخودت و شوهرت گوش کن .. و من با سکوت از او دور می شوم.
خدایا همه مریضها زود خوب شوند مخصوصا بچه ها.

دستانت

دستانت را دوست دارم . یاد گرفته ای با دستانت بگیری. محبت را ، عشق را ، لبخند را می گیری .صورتم را با انگشتان ظریفت می خواهی بگیری .لمس سرانگشتانت روی پوست صورتم ، به من زندگی می دهد . من را زنده می کند .

منم برایت ژاکت بافتم و کلاه . با دستانم برای تو .

عاشقانه آرام

داستانی که دارم می خوانم -گودی جومپا لاهیری - روان و آرام مثل شنهای ساحل است که پاهایت در آن فرو می رود .صد صفحه خواندم . داستان دو برادری که تا جایی که خواندم ، یکی از آنها کشته شد .

لحظه های دوست داشتنی

دیشب وقتی لحظه های آخر بود ، لحظه هایی که دخترک داشت چهار ماهش تمام می شد ،رفتیم شهر کتاب . برایش دکمه خریدم .بعد که بیدار شد با ف آوردیمش بین کتابها و مداد رنگی ها . کتابها را بهش نشان دادم . و او با علاقه نگاه می کرد . قرار شد هر ماه برایش یک کتاب بخریم . سر همان روز تولدش. نوزدهم هر ماه .ف توی کتاب بهترین بابای دنیا برایش نوشت و هر دو امضا کردیم که بعدها خودش بخواند و یادش بماند .  

همه هستی من آیه روشنی است

دلم برای خنده هایش قنج می رود ، برای خنده های بلند بلندش . برای آوازهایی که هر روز می خواند . دلم کلاً می رود برای لحظاتی که بیدار است و با هم بازی می کنیم .

الان که خوابیده ، دلم برای نفسهایش تنگ شده .

یعنی وقتی بزرگ هم شود ، همین قدر  عاشقش هستم ؟ دخترک چطور ؟ نفسم به نفسش بند است .یعنی عاشقم می شود ؟ دو تایی برویم خرید ، سینما ، کلاس ، دلم دوتایی می خواهد . مادر و دختری .

بادِ بی سامان

دیشب خواب دیدم باد می آید . شاید شبیه همان باد و طوفانی که خرداد ماه وزید و همسایه بغلی را پرت کرد و هنوز هم در کما است . من روی زمین نبودم . بالاتر از بقیه آدمها پیچ و تاب می خوردم .شاید شبیه جادوگر کارتونها ، فقط چوب جارویی نداشتم .نیم متر بالاتر بودم که یکی از بچه های دانشگاه را دیدم که اسم کوچکش سیمین بود و هر چه فکر کردم فامیلیش یادم نیامد که صداش بزنم . صدایش زدم سیمین دانشور و خنده ام گرفته بود که ای بابا این که دانشور بزرگ نیست . فقط هم اسمند . و دیگر یادم نیست چه شد . فقط یادم هست سِلما هنوز داشت شیر می خورد .

اولینها

همین طور که با دخترک حرف می زنم و می نویسم ، او هم دمر خوابیده ، جوری که آدم دلش می خواهد بخوردش ، و صورتش را چسبانده به زمین و دو تا انگشتش را کرده توی دهانش و به من زل زده و همین طوری یکهو می خندد .حالا دستش را برده زیر چونه اش و گاهی حرف می زند و می خندد باز و دلم ضعف می رود . دلم می خواهد ریز همه کارهایش را بنویسم که بعدا می پرسد مثلا در چهار ماهگی یا چند ماه بعدتر چگونه بوده و چکار می کرده ، برایش تعریف کنم . حالا گردنش را آورده بالا و با من حرف می زند و می خندد . ذوق می کند . منم جواب می دهم جان مامان . دیشب نمی خوابید و دلش می خواست باهاش بازی کنم . تسبیحم را بالای صورتش گرفته بودم و او با دستهایش دانه ها را می گرفت . بعد از چند لحظه بدون اینکه شیر بخورد ، خوابش برد . برایم عجیب بود چون همیشه با شیر خوردن خوابش می برد و این اولین بار بود که همین طوری می خوابید . الان با تعجب به لب تاپ خیره شده و باز هم به من می خندد . برای من این کارها که می کند بهترین اتفاقهای زندگیم است ، شاید برای شما عجیب نباشد و از خواندنم خسته شوید و بگویید باز هم که از دخترش نوشته . اما به خدا بهترین لحظات زندگیم همین هاست که با شما شریکش می شوم .
حالا انگار کمی جلو آمده .

بادکنک

صبح که برای نماز بیدارم می کند می گوید خواب دیدم یه عالمه بادکنک برای دخترک خریدم ، تو همه بادکنکها رو باد کردی . خنده ام می گیرد .
حالا می فهمم چرا دخترم بیشتر مواقع توی خواب می خندد .
حتما خواب می بیند پدرش برایش هزار تا بادکنک خریده و مادرش دارد آنها را برایش باد می کند .

خوشبختی

ده سال پیش دلیلی برای خندیدن نداشتم ، دچار افسردگی بودم، حتی دکتر رفتم و چند ماهی قرص مصرف کردم. امروز که با سِلما بازی می کردم و او بلند می خندید ، به من می خندید . به من که گاهی باورم نمی شود او دخترم است ، می خندید . امروز فهمیدم خنده اش هدیه ای است بعد از ده سال که خداوند به من داده است و بالاتر از آن چیزی نمی خواهم .شادی که دخترم به من داده ، عشقی که به من بازگشته ، قشنگترین چیزی است که بعد از ده سال دارم . ده سال پیش عاشق بودم اما شاد نبودم .عاشقی بودم افسرده که هر روز تاریکترم می کرد اما الان نوری درون قلبم تابیده که مفهوم کتابهای بوبن را که آن روزها می خواندم بعد از ده سال چشیدم.

خنده ات مستدام

تا بیایم به خودم بجنبم ، دخترک توی پارک کوچکش دَمَر شده ، اگر اول بیدار شدنش باشد ، سرحال دستانش را می مکد ، اگر مدتی بعد باشد نق می زند که یعنی به دادم برس ، من را برگردان . برش می گردانم دوباره قِل می خورد و برمی گردد و من دوباره می آیم صافش می کنم . تا نرفته او برمی گردد و این کار شاید تا عصر و شب هزاران بار تکرار می شود تا جایی که خسته خسته شود و دلش می خواهد توی بغل من ، درخانه بگردد . اتاقش را ببیند . و زل بزند به عروسکها و اسباب بازی هایش . برایش همان اهنگ کوکی که همه در کودکی شنیده ایم را می گذارم و توی تختش کیف می کند .
همه کارهایش را دوست دارم تا جایی که می پرستمش .
و مدل تازه عکس های من شده . روی پتوی دونفره می خوابانمش و هی لباس تنش می کنم و عکس می گیرم . وقتی می خندد توی دلم قند آب می شود .
خنده ات ابدی و مستدام عزیزدلم.