خوردم زمین . اصلا انگار هیجده ام این ماه را گذاشته بودند برای زمین خوردن ، لیز خوردن ، افتادن ، پرت شدن . توی مدرسه ، سر کلاس لگو ، یکی یکی شاگردهایم می آمدند و می گفتند خانووم کف دستم درد می کنه خوردم زمین ، در جواب می گفتم منم امروز خوردم زمین و دست چپم خیلی درد می کند و همدردی ام ساکتش می کرد و نفر بعدی می آمد .شاید باید می خوردم زمین به خاطر دوست داشتنم . به خاطر غرور الکی ام . به خاطر به رخ کشیدن نداشته هایم . به خاطر دخترم . به خاطر عشق نداشته ام و شاید هم داشته ام . همیشه به یادم خواهد ماند . و ترسیدم . ترمز دستی را کشیدم و آرامتر شدم . یواشتر داد کشیدم سر خودم . و بی خیال نشستم به تماشای خودم و زندگیم و دخترم و فراموش کردم .
همین طور دور خودم می چرخم . اینجا را تمیز می کنم ، آنجا را دستمال می کشم . در و دیوار حمام و دستشویی را می سابم . مرض آخر اسفند همین است . می خواهی همه جا برق بیفتد و دلت کپک زده از دلخوری های گذشته . شاید تمیزکاری دم عید حالت را جا می آورد و همه را از دم و یکجا می بخشی و به دل بی قرار و کوچکت که صبر ندارد می خندی . دور دخترت می چرخی مثل پروانه . عوضش می کنی ، قطره آهن می دهی ، حریره بادامش را می دهی ، بازی می کنی ، حرف می زنی باهاش ، دوباره سوپ ،شیر می دهی و خوابش می کنی با لالایی و بعد دوباره سیب و موز رنده شده ، بازی و شیر دادن و خواب و سوپ و حریره و قطره ویتامین و بعد تا شیر بخورد و خوابش ببرد ، قربون صدقه اش می روی و آیه الکرسی می خوانی تا صبح .و هر روز همین کار تکرار می شود ، کم یا زیاد . و الان هشت ماهش تمام شده . خستگی ناپذیر می شوی وقتی صدای خنده هایش را می شنوی ، وقتی با دندانهایش نان را تکه تکه می کند ، وقتی گازت می گیرد چند بار.وقتی با زبانش صدا در می آورد . وقتی می گوید ب ب ب با ب با به به با با و کلمه می سازد انگار . وقتی نچ نچ می کند و زبانش را به سقش می چسباند . وقتی خواب است و صدای نفسهایش را می شونم .
همه اینها بهار من است . چه احتیاجی به بهار .