بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

NotInMyName#

هر بار وقتی می نشینم کنارش ، محسن چاووشی می گذارد و همان آهنگی که هر دو با هم می خوانیم:

خیلی دلم گیره/خیلی گرفتارم/ دوست داشتنت خوبه / خیلی دوستت دارم

من به آسمان نگاه می کنم که این همه آبی شده این چند روز .

می خواستم بنویسم به نام من ترور نکنید . وقتی من و دخترک و باباش داشتیم توی بازار قیصریه میدان نقش جهان ، می چرخیدیم ، توی پاریس غوغا شده بود . این روزها همه اش می ترسم . آخر مگر ما اینجور آدمهایی هستیم ؟  ما داشتیم گوشواره هایی با سنگ سبز می خریدیم ، دو تا توریست زن و مرد با نگرانی از کنارم رد شدند ، یعنی به چه چیزی فکر می کردند ؟ نگاهشان پر از ترس بود .

چقدر دلم می گیرد . من از مسلمان بودنم راضیم و دلم می خواهد دخترم هم بعدها سرزنشم نکند .این همه را در عراق و سوریه و فلسطین می کشند ...و همه سکوت کرده اند .

چه باید گفت ؟


باد ما را با خود خواهد برد.

خوابمان نمی برد ، دخترک خوابیده بود و ما دوتایی بعد از مدتها حرف می زدیم . البته بیشتر من حرف می زدم و ف گوش می داد . باد هم می آمد . بعد از چند لحظه شب بخیر می گفتیم که بخوابیم اما باز هر دو بیدار بودیم .دخترک را شیر می دادم تا بالاخره خوابم ببرد .دلم می خواست کتاب بخوابم . توی تاریک روشنای اتاق . کتاب تازه ای که دست گرفته ام ، جانستانِ کابلستان . تا این پنجاه صفحه ای که خواندم جالب بوده . سفرنامه رضا امیرخانی به افغانستان است . خسته بودم خیلی اما خوابم نمی برد . تا نمی دانم ساعت چند بود که باز داشتم به دخترک شیر می دادم و هوشیار شدم . دو سه مِک می زد ، دست چپش را روی سرش می گذاشت ، صورتش را بر می گرداند ، دست راستش را توی گوشش می کرد و دوباره و دوباره این کار را تکرار می کرد و شیر می خورد . توی دلم شعر فروغ را می خواندم : در شب کوچک من باد با برگ درختان میعادی دارد/در شب کوچک من دلهره ویرانی است / گوش کن / ورش ظلمت را می شنوی / من غریبانه به این خوشبختی می نگرم/ من به نومیدی خود معتادم و بقیه اش یادم نمی آمد تا باد ما را با خود خواهد برد و یاد فیلم کیارستمی افتادم- مردی که آمده بود از مرگ پیرزنی فیلم بگیرد- توی آغل برای دخترک این شعر فروغ را می خواند ..
بلند شدم که ساعت رومیزی را ببینم ، چشمهایش را باز کرد  و آواز خواند . شاید ادامه شعر فروغ بود اما در صدایش لطافتی بود که توی دستهایش هست وقتی دستهایم را می گیرد . وقتی کف دستهایمان را به هم می چسبانیم . یعنی همدیگر را دوست داریم.می خواند : هی ی ی ی، هوووی، هااااای و صدایش را یک جور مثل سوپرانوی یک گروه آواز نرم و شیرین می کشید ..
باد هم می وزید . بالاخره نماز خواندم و خوابیدم و دوباره صبح با صدای باد و دخترک بیدار شدم.
پی نوشت : مامانم هم دیشب خوابش نبرده بود .

بدآموزی

جلسه قبلی کلاسم ، آن نیلوفر معروف ، یکی از لگوهای دراز و باریک را شبیه سیگار گذاشته بود گوشه لبش ، تا من را دید ماند چکار کند ، همانطور خشکش زد . ماندم چه بکنم . این جور مواقع باید فقط سکوت کنیم .

پدرم هیچ وقت جلوی بچه ها سیگار نمی کشد . خوشحالم که مردخانه هم این عادت را ندارد . 


ماهی و گربه

دخترک  الان روی دل بابابزرگش ایستاده و دارد بازی می کند و می خندد .بابا می خندد و می گوید این دختر عشق من است . خوشگلی ، دل ما رو له کردی که و من و مامانم ذوق می کنیم .
دیشب بالاخره توانستیم فیلم ماهی و گربه شهرام مکری را در پردیس کوروش ببینیم .بعد از مدتها خیلی کیف کردم از دیدن فیلم ایرانی . احساس می کردم دارم یک فیلم غیرایرانی می بینم .
آدم انگار در مکان و زمان گم می شد ، آن دو مرد ترسناک من را یاد در انتظار گودو می انداختند .
حتما این فیلم را ببینید . غیرقابل توصیف است خوبیهایش.

ساعت زمستان

دیشب جور عجیبی بودی .دو قلپ شیر می خوردی و بعد من را با دکمه های سیاهت نگاه می کردی ، روبان بلوزم را می خوردی و بعد دوباره شیر . خنده ام گرفته بود و از خنده ام مردخانه بیدار شد . تو هم می خندیدی از شادی من . دوباره شیر ، روبان و حالا گوشه ملافه متکای من هم به خوردنت اضافه شده بود .و بعد صدایی در تاریکی شب . باید عوضت می کردم . در اولین شب بلند زمستانی خوابمان را پراندی دخترک.
امروز اول دی ماه است و منتظرم ساعت چهار بار بنوازد .من با تو راز فصلها را می دانم و حرف لحظه ها را می فهمم.
کنار من دراز کشیدی و با توپت بازی می کنی.

یادم تو را فراموش

یادم نیست کدام پائیز بود یا  کدام برف می آمد ،که تو را فراموش کردم . چند وقت است که تو را ندیده ام . بهت فکر نکرده بودم . تو گاهی ایمیل می زدی . از همانها که فوروارد می شود . و من فقط وقتی دخترک بدنیا آمد یکی از عکسهایش را برایت فرستادم . بدون متن یا حرفی .و تو گفته بودی مثل خودت قیافه ای معترضانه دارد .که نمی دانم شاید همه خصوصیتهایم را در بسته ای فشرده به دخترک هم تزریق کرده باشم ، حالا شاید نرمتر و کمرنگتر از من .
و همه خاطراتم را با تو به گوشه ای پرت کرده بودم که خودمم یادم نیاید هرگز ، اس ام اسی فرستادی که از متنش فهمیدم مادرت مرده و ختم گرفته ای . یادم هست می گفتی بیماری مادرت ناشناخته است . آنقدر چاق شده که کسی نمی تواند بلندش کند .داشتم با خودم کلنجار می رفتم  به مراسمی که گرفته ای بیایم یا نیایم ، دخترک را ببرم و چه بپوشم که دوباره اس ام اس دادی ، برنامه کنسل شده . منم همان لحظه تسلیت گفتم و جوابی ندادی . فهمیدم منم فقط توی لیستت هستم و این هم اس ام اسی فوروادی بوده و نه چیز دیگری .

6 ماهگی دوست داشتنی

دختر کوچکم هر چه می گذرد خواستنی تر می شود . گاهی می شود مدتها بهش خیره می شوم وقتی خوابش می برد و حظش را می برم . لذتی دارد بی پایان . دیشب توی خواب دوبار بیدار شده بود.بدون اینکه شیر بخواهد-آنقدر دست و پا می زند تا من بیدار شوم- یا گریه کند . چشمهایش در تاریکی مثل دو دکمه سیاه برق می زد و برای خودش بیداری می کرد . تعجب کردم .سابقه ندارد همین طوری بیدار باشد . دلم می خواست صبح که بیدار شدم ازش بپرسم چرا خوابت نمی برد ؟
رهایش کنم از این طرف هال خودش را می رساند به آن طرف . یاد گرفته آواز می خواند موقع شیر خوردن . آنقدر آواز می خواند تا خوابش ببرد .
عاشق این است که کنارش دراز بکشم و برایش کتاب بهترین بابای دنیا را بخوانم .

یادآوری

نیلوفر-یکی از شاگردهایم توی کلاس لگو - تا از راه می رسد می آید جلو ، شروع می کند به تعریف . تا بیایم به خودم بجنبم  تعریف کرده  : بابام از دست مامانم عصبانی شده بود و هی می زد توی سر مامانم . دلم هری ریخت . خیلی معمولی ماجرا را تعریف می کرد . ناراحت نبود .ترسیدم . در جوابش فقط گفتم برو بشین . باید کلاس را شروع می کردم . وقت نبود که بهش فکر کنم . حالا که سرم خلوت شده به ماجرا فکر می کنم . و دخترک را فرض می کنم شش ساله شده . امیدوارم چنین چیزهایی برای معلمش تعریف نکند .یعنی از این اتفاقها که بعید به نظر می رسد بین ما - من و ف - نباشد .

دلِ تنگ

صدایت از آن طرف آبها می آید . انگار همین جایی . دلم چقدر برایت تنگ شده بود . گفتی دلتنگ صداتون . دخترک داشت برای خودش روی پتوی تازه اش کیف می می کرد و من نازی را بی هوا گرفتم و جواب داد. از آن شهر کوچک زندگی پسرش رفته بودند جنوب اسپانیا .گفت اینجا برایم آرامش دارد و هوای پاک و تمیزش سرحالم کرده . خوشحال بود صدایش و من دلتنگ مریم  بودم که رفته بود پراگ و توی قطار بود . دلتنگ بودم . دلم خواست جای عمه دخترک بودم که الان رفته بود برلین و خیلی راحت می توانست مریم را ببیند . اما من اینجا بودم . توی تهران . جایی که خیلی ها دلشان برایش تنگ شده . من دلتنگ بودم . و این چرخه دلتنگی ادامه دارد .
عکسهای دخترک را توی اینستاگرام دیدی و لایک کردی و من توی سینما که داشتم بعد از مدتها در تاریکی اشک می ریختم برای زنی که در کوچه از شادی برگشتن پسرش ، فریاد می زد-شیار143- ، قلبم تند تند می زد و لایکهای تو را می شمردم .

از تو

آخر شب که این فیلم-پرده نشین - را می بینم یاد تو می افتم و با حسین قربانی زمزمه می کنم :

اینجا برای از تو نوشتن، هوا کم است...