بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

Before Class ,8 Am

زود می رسم ، آنقدر زود که می توانم بروم پارک قیطریه و راه بروم . دور تا دور و راه های رفته و نرفته . یواش می روم . تند می روم . خوب شد ریباکم را پوشیدم . درختان ، ابرها و همه چیز عالی هستند . دوباره فردا تکرار می کنم . خوب بود . فکر می کنم فرصتی خوب است که باید و ازش استفاده کردم .هوا عالی است . تنهایم . باز هم عالی است .بی خیالم . بی خیال همه چیز و فقط آدمها را می شمارم ببینم چند بار از کنارم رد شده اند .

مگر

مگر می شود ، فرقی نکند ؟ مگر می شود از جاهایی رد شد که قبلا با  دیگری ، عبور کرده ای و حالا باز می گذری ، تو ظل تابستان و آن وقت تنها فرقش باریدن برف بوده و احساست و حالا هرم داغی بوده و باز هم احساست و صدایت که می پیچد لابه لای نفس های دیگری .

footprint

همان موقع ، دیگر ننوشتی ، یا نوشتی اما دیگر پست نمی کردی ، ولی دریای بزرگی که تویش هستیم و همه ، چیزی برای ثبت کردن از خودمان جا می گذاریم . و بیکاری من و گشتن های بیهوده و یادآوری خاطراتی که بسیار کمرنگند . بیهوده می گشتم . تا از تو عکس هایی دیدم . از همین روزهایت . همین روزهای تابستانیت . شاید بهت حسودیم شد ، شاید اگر با تو بودم ...کنار هم توی ایتالیا یا سال قبل در بقیه جاهایی که دیدی و عکس گرفتی . آب دهانم را نمی توانم قورت بدهم . من دیگر تنها نیستم و از تو خبری ندارم و لزومی هم ندارد که داشته باشم . رد پایی ازت پیدا کردم . در قرمز ، مجسمه و پنجره ها ، کلوسئوم و ... خوشحالم که لبخند می زنی . همین . به بقیه اش کاری ندارم . به بقیه نداشته هایم . به بقیه احساساهایم و دلتنگی هایم . به بقیه اینکه شاید تو دوستم نداشتی . از همان ابتدا.

دهلیز در سپیده

اینجا ، سینمای محبوب و خلوت من ، در دل شهر شلوغ و پر دود ، فیلمی که می شود در گیری ذهنی من و در جلوترین ردیفی که هیچ کس جلویم نیست تا مجبور باشم گردن بکشم ، لم می دهم و از تاریکی دهلیز به روشنایی بعد از آن به حیاط روشن می رسم . فیلمی که دیالوگ کمی دارد و با تکان دهنده ترین لحظات زندگی ، اشکم را در می آورد . من پدر نخواهم شد اما بازی کودک با پدرش دلم را لرزاند و دلم برای همه کودکان سرزمینم که پدرهایشان دورند یا نیستند یا رفته اند ، تپید .

داستان

کلاس داستان نویسی به من کمک کرد که بفهمم من نمی توانم . نه اینکه کلاس بد بوده یا من آدم ناتوانیم . اما باید جایی ، کسی ، اتفاقی به تو بفهماند که بهتر است به خواندن ادامه دهی . در کلاس آقای سناپور چیزهای خیلی خوب یاد گرفتم تا حالا نمی دانستم. طرز کتاب خواندن ، اینکه از جمله ای می توان به منظور نویسنده پی برد . لحظه های خوبی بود که هر گاه در خروج را باز می کردم و نور بیرون می پاشید توی صورتم ، با خودم می گفتم چه خوب که امروز آمدم و حیف از آن روزهایی که تنبلی کردم و نرفتم . در طی کلاس یک داستان نصفه نیمه نوشتم که استاد زحمت کشیدند و با خط خودشان برایم نوشتند و این شد یادگار کلاس برای من .هر گاه از زرتشت پیاده گز می کردم تا ولی عصر و سر حافظ تا خانه ، یک عالم موضوع و ایده به ذهنم می رسید که بنویسم ، اما وقتی می رسیدم هیچکدام خوب نبودند برای قصه شدند . شاید من فقط لحظات را می توانم بنویسم و پرورش آن و قصه نویسی کار واقعا سختی است که سعی دارم پی اش را نگیرم . بسیار ممنونم از استاد عزیز و راهی که باز کردند تا خودم را بهتر بشناسم . راهی باز شد که بهتر و بیشتر مطالعه کنم . کاری که باید ادامه بدهم تا آخر .

درد

این که درد نیست ، همان درد ماهانه است .اما چرا اینقدر درد دارد ؟ اصلا زن یعنی درد . یعنی درد بکشد . این که چیزی نیست . باید آماده شوم برای دردهای بزرگتر و بیشتر . دردی که مثل مار می چرخد و تمامی ندارد . حتی با ژلوفن و هزار تا مُسکن .خواستم که تنها باشم و تنهایی درد ببرم . تا حالا اینطور نبوده . و شاید آخرین بار هم نباشد . درد این نیست که چمبره بزند و بالاخره تمام شود . دردی درد است که درمان نداشته باشد که خدا کند هیچ کس دردمند نباشد .

برای تو ، میس بُرن

تنهاییت را به من بده

به آفتاب ، به ظهر چسبناک تابستان

تنهاییت را ببخش

به باد ، بادی که زیر سایه درخت مهربان خنک تر است .

تنهاییت را بشوی

در آب ، دریا ، حتی گاهی می شود زیر دوش حمام تنهایی را شست و پاک کرد.

تنهاییت را به من بده

به جان ستاره هایی که دیشب مواج بودند ،

به جان همان تنها شهابی که یکهو دلم را برد و آرزوی من را با خودش برد.

تنهاییت را با من تقسیم کن عزیزکم،

مهربانم !

پ ن : دوباره عاشق شدم ، شاعر شدم ، و مدیون تو هستم که هستی و آمدی و ماندی .


تنها یک خواهر شوهر می تواند حال آدم را بگیرد اما چه اهمیتی دارد ؟

شهاب باران امشب را منتظرم . و بی خیال همه این مناسبات و روابط بیهوده انسانی که به انتخاب آدمی نیست .من همسرم را انتخاب کرده ام اما خواهرش و ... را نه و امشب همه دلگیری من با محبش تبخیر شد .

انتظار

اتفاق های خوب منتظرم هستند . یکی یکی . جاده و سفر و سرما و سرعین و مه و خوش گذشتن در تعطیلاتی که مثل چشم بر هم زدن تمام شد .سپس دیدار دوستی بعد از مدتها دوری و دلتنگی . چه خوب بود .بعد هم که قیچی سلمانی موهایم بلوند بلندم را ریز ریز کرد و به باد سپرد و سرم را سبک کرد . و منتظر بعدی هایش هستم . که همیشه بهترینهاست .باران و باد و بهار و ب ...

گمشده

موقعیت کافکایی می گوید که گیر افتاده ایم ، در روزمرگی ، در زندگی هر روزه ، در شب و روز ، در این دنیا گیر کرده ایم و نمی دانیم چرا . سوار کشتی هستیم . به شهرهای مختلفی سفر می کنیم . کسی حال ما را نمی فهمد ، شاید .  شاید هم همسفر ما شود . و تا آخر آنقدر ادامه پیدا می کند تا تنها مرگ بیاید و از این موقعیت ، از این گیر افتادگی رها شویم .تنها و فقط ایمان می تواند انسان را خوش کند به دوست داشتن ، زندگی ، لحظات خوب و فراموش کند که گیر نیفتاده .
و این شبها دارم خداحافظی می کنم و از خداوند می خواهم من را ببخشد . خداحافظی با گذشته ام . نه اینکه بد باشد ، نه . از اینکه نمی خواهم با خاطراتم همراه شوم و از خدا کمک می خواهم به من قدرت زندگی در زمان حال را بدهد .
منـــو به حال من رهــــا نکن
تو که برای من همه کسی
اگه هنــــــوزم عاشـق منی
چرا به داد من نمی رسی
من از تصــــــور نبـــودنـــــت
رو شونه ی تو گریه می کنم
منی که دل بریدم از همــــه
ببین برای تو چه می کنــــم
تمام عمر رد شــــــــدم ازت
ببین کجا شـــدم اسیـــر تو
به پشت ســــر نگــا نمیکنم
که بر نگردم از مسیـــــــر تو
به حد مــــرگ می پرستمت
ولی برای عشــــق تو کمــه
خودت به من بگو بهشــت تو
کجــای این همه جهنــــــمه
منـــــو به حال من رهـــا نکن