| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
دیدی فرشته حسینی
وقتی جایزه گرفت ، چی گفت؟
-اینجا هنوز صدای کوفتی برنامه قطع نشده بود-
خطاب به نوید ،
این اول راهه.
حتما از خوشحالی بردن جایزه دارند عشق بازی می کنند.
بردن جایزه -حالا هر جایزه ای- خیلی خوب است. لذت بخش است. به جایزه های بزرگ فکرمیکنم.
به جایزه کن
اسکار
جایزه ادبی نوبل
چراکه نه
باید بخواهم، باید درپی اش بدوم. رویایم باشد. رویای همیشگیم باشد. می دانستی پاموک اصلا نوشتنش خوب نبود اما آنقدر نوشته تا جایزه نوبل برده؟
آخ من اول راهم. من پاموک اول راهم. همانم. اما می دانم شادی برنده شدن چه کیفی دارد.
عشق آدم را برای هر کاری پوست کلفت میکند. برای برنده شدن، جلو می برد. و همه سختی ها را آسان میکند.
که عشق آسان نمود اول
ولی افتاد مشکلها
امروز شال و کلاه کردیم و بعد از مدتها زدیم به دل جاده، در راه کتاب می خواندم و به دانه های برف نگاه می کردم که مثل پنبه های کوچک و نرم می باریدند. برای اولین بار رفتم در جاده جدید چالوس. چقدر دلم برای جاده چالوس تنگ شده بود. هوای گرم ماشین دلپذیربود. در کنار هم آرام گرفته بودیم. دخترک بیرون را تماشا می کرد، من کتاب می خواندم و مردخانه رانندگی می کرد. از همان اول باران گرفت. باران شد برف. و بعد دامنه های کوه پر برف بود از هفته های قبل. مه آمده بود پایین بین کوه های عقبی. وقتی از تونل بیرون می آمدیم جوری قشنگ برفها می باریدند در روشنا انگار که روی سرمان قند می سابیدند. دوباره و دوباره تکرار می شد و من هر بار ذوق می کردم. سرجاده دیزین ایستادیم به برف بازی. برف همچنان می بارید. خیلی سرد نبود. باورم نمی شود برای دیدن برف باید از تهران بزنیم بیرون. دخترک گوله های برف را بهمان پرت می کرد. دوتا لیوان چای ریختم. خیلی چسبید. برف روی سر و موها و چشمانم می ریخت. و واقعا این برف سرایستادن نداشت. خیلی سرد نبود. دخترک و مردخانه از بلندی نیمچه کوهی بالا رفتند. سر خوردند و آمدند پایین. دخترک خوشحال بود. من هم حالم خوب بود.
موقع برگشتن مثل همیشه در جاده چالوس حال تهوع گرفتم. با اینکه وقتی به نسا و گچسر می رسی تا به اتوبان تازه بروی چند تا پیچ هنوز هست . همانها حالم را بد کرد. به خانه که رسیدیم آش رشته ای را که مردخانه درست کرده بود، داغ کردیم و خوردیم.
ما را چه می شود؟
منتظریم بشنویم دوستت دارم
اما وقتی می شنویم وحشت می کنیم. دهنمان تلخ می شود و دلمان می خواهد فرار کنیم.
چرا همه چیز خراب می شود ؟ چرا همیشه منتظر دوست داشته شدن هستیم و وقتی دوست داشته می شویم از خودمان بدمان می آید؟
این چرخه ادامه دارد. تو کسی را دوست داری که او کس دیگری را دوست دارد و کسی تو را دوست دارد که تو ختی لحظه ای بهش فکر نمی کردی و دوستش نداشتی شاید.
خانه بابا ماندم که فردا برویم جایی که برف باشد. این روزها که آخر شب می نشینم پشت لب تاپ کمر و گردنم درد می گیردتا چیزی بنویسم. اما چیز زیادی پیش نمی رود. امیدوارم زودتر این داستان نصفه نیمه تمام شود.همه اش فکر می کنم امروز چهارشنبه است یا پنج شنبه نیست و روز دیگری است. امروز نزدیک پل حافظ ، جلسه داشتم و روزگارم افتاد به آزادی و از جلوی دانشگاه رد شدم و از چراغ قرمزهای متعدد آزادی به انقلاب و بعد از تمام خیابانهای آشنا روزهای دانشجویی رد شدم. از جلوی تزیینات شهر برای فردا رد شدم. از جلوی پرچمها و برگهای سبز. موتوری ها می پیچیدند جلویم. بعضی از کتابفروشی ها بسته بودند. بعضی از انتشاراتی ها باز بودند. تا برسم به جلسه حس خوبی بود که از گذر در خیابانها داشتم. سلانه با ماشین رسیدم و در جلسه هم با اینکه آموزشی بود خیلی بهم خوش گذشت. با دوستان قدیمی حرف زدیم و بحث کردیم و یاد گرفتیم. باز موقع برگشتن رفتم در حال و هوای میدانی که دوستش دارم و خاطرات عاشقانه ازش دارم. حالا که شب دارد تمام می شود پر از اندوهم و می خواهم فقط بنویسم. بنویسم از داستانی پر از اندوه بی پایان.
شاگردم رفته خانه خاله مامانش و خاله مامانش ازش پرسیده: فسنجون دوست داری؟
ه ، دو و نیم ساله ، بهش گفته نه، من .... جون را دوست دارم. و نام من را برده است.
امروز بعد از بازی رفت توی تشکش و به من اشاره کرد پتو را رویش بیندازم و بعد که کمرش را چند بار ماساژ دادم خوابش برد.
نمی دانم چرا اینقدر دلم برایش غش می کند؟ آخ خدا.
دندان فندق درآمده ، خیلی کوچک و نامحسوس. امشب فهمیدیم از بس که انگشتش را می کند دهانش و مخصوصا سمت چپ لثه اش می کشد.
چیزی ننوشته ام و خودم را سرزنش می کنم . از فردا ده روز وقت دارم. و این خیلی وقت کمی برای نوشتن دو تا داستان است.
بغض کمی مانده اما به همه غصه ها گفتم به درک و گور بابای همه شان. من نمیخواهم بیخودی ناراحت باشم.
بعد از مدتها یک ساعت با هم حرف زدیم. مثل قدیمها. مثل قدیم. مثل روزهایی که دوست صمیمی بودیم. حالا حرفهای مشترک مثل قدیم بسیارند. امیدوارم زودتر خوب شوی مامان کوچولو.
حالم بهم می خورد وقتی که کسی من را به خاطر خودم دوست نداشته باشد. یا بدنم را بخواهد یا پول لازم داشته باشد.
دیشب با گریه خوابیدم. هر کار می کردم خوابم نمی برد و انگار غمی عمیق و جانکاه هر لحظه در وجودم شعله ور می شد. هدفونم را گذاشته بودم و آهنگ گوش می دادم. اما باز هم خوابم نبرد. نزدیک دو هدفونم را بیرون آوردن و اشکهایم را پاک کردم و چشمانم را بستم و آرزوی خواب کردم. و خوابیدم. الان بیدار شدم که به نظر باز هم زود است و تا بیرون رفتنم نیم ساعت وقت دارم که روی تخت ، دراز باشم. چه خوب که صبح شد و کابوس شب تمام شد. با آمدن صبح غم دیشب کمتر شد. شاید هم رفت.
در دنیایی که مرد راحت می تواند سر زنش را ببرد و در خیابانهای شهر قهقهه بزند و از کارش خشنود باشد ، در این سرزمین ، چگونه می شود نفس کشید؟ حالت از مردها بهم نمی خورد؟ هیچ زنی ناموس، هیچ کس نیست. این شعرها را دور بریزد لطفا. دوران غیرت و ناموس به پایان رسیده است.