| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
داستانم به انتها نمی رسد. داستان، من را تمام کرد اما خودش تمام نشد.
بیدارشدم، باز گریه کردم. سرم درد گرفته. و قلبم فشرده تر و مچاله تر از قبل شده. می خواهم لب تاپ را روشن کنم و بنویسم اما توان ندارم. نمی توانم فکرم را جمع کنم و ادامه داستان هایم را بنویسم و کاملشان کنم و بفرستم. اصلا دلم نمی خواهد هیچ چیزی بنویسم. تمام جانم رفته. خسته ام از این همه بی پناهی. از این همه بی معرفتی . کاش ذره ای معرفت وجود داشت.
حتی نمی توانم کلمه ای رکیک بگویم. که دلم خنک شود. توانایی ندارم. چقدر همه چیز پوچ و بی معنی است. چقدر همه چیز بیهوده است. نمی خواهم لحظه ای در این دنیای بی معنی باشم.
بعد از مدتها روی کاناپه آبی دراز کشیده ام، چراغهای خانه را کم کرده ام. دارم گریه می کنم. از حماقت خودم. از اینکه چرا نمی خواهم دست از حماقت بردارم. چرا خودم را اصلاح نمی کنم؟ چرا می گذارم آدمها بهم هر چه دلشان می خواهد بگویند؟ چرا می گذارم که مورد سواستفاده قرار بگیرم؟ این لحظه برایم سخت آمد. اگر کسی بهم بگوید متوهم برایم گران می آید. خیلی خیلی قلبم شکست. و گریه ام بند نمی آید. خدایا مرهمی.
بهم پیام داد و حالم را پرسید. و گفت به غیر از نوشتن چه؟ خیلی خوشحال شدم که باهام حرف زد . فکر کرده بودم دیگر اصلا حرفی نخواهد زد. حالش باز خوب نبود. هنوز خوب نشده بود. افسردگی جور عجیبی است. جوری که آدم به هیچ چیز قشنگی میل ندارد. نه اینکه خوشش نیاید اما تاریک است. دستش نمی رود چراغ را روشن کند تا از این تاریکی بیرون بیاید. می نشیند در تاریکی و دلش یک تغییر بزرگ می خواهد. این تغییر رخ نخواهد داد تا نخواهی . و آرام آرام به آن تغییر بزرگ می رسی نه یک شبه. برایش تعریف کردم که نوشته هایم یکی یکی چه بلایی سرشان آمد. گفت ولش کن. و من از این جمله اش که هی تکرار می کرد خوشم آمد. ولشان کن. گفتی حتی اگر یک نفر حرف آدم را بفهمد ارزش دارد. چقدر با این جمله ات حالم خوب شد. دنبال همینم که یک نفر حرفم را بفهمد.
زن آبیاری می خواهد. من این جمله ات را به تازگی فهمیدم. اگر کارهای لذت بخش مثل کتاب خواندن و فیلم دیدن و نوشتن -برای من- هر روز کمی خوشحالم کند و در بدنم آرامش ایجاد کند، خیلی خوب است اما کافی نیست. تا وقتی زن خودش را دوست دارد و به تنش به مثابه یک جسم مقدس نگاه کند ، آبیاری لازم دارد. آبیاری مردانه. حالا شاید کسی که دگرجنسگرا باشد نظرش چیز دیگری باشد اما من اینطور فکر می کنم.
تن خشکم هر چند وقت یکبار احتیاج به آبیاری دارد. به دستهایی مردانه احتیاج دارد که او را برای چندمین از نو متولد کند. نمی خواهم بزرگش کنم. تولد برای من هر روز مثل روشنی روز است مثل دیدن خورشید. وقتی از مرگ رهاییده باشی متولد شده ای پس این همخوابگی و آبیاری مثابه تولد است برای من. تولدی که جان در بدنم می پاشد و نیرویی دارد که کلمات را به روح و جانم سرازیر می کند. مثلا در کتاب پرنده به پرنده نوشته با خوردن مشروب ، به خودش کمک می کرده که بنویسد. هر کس روشی برای خودش دارد.
زنی که یکبار درست و درمان این قضیه را طی کرده باشد، درست در مکان درست و زمان درست و با آدم درست ، حتی اگر عشقی نباشد، و داستان تجاوزی در کار نباشد ، زور و اجباری نباشد ، دلش می خواهد تکرارش کند.
بی خواب شده ام. می نویسم. چیز جذابی از کار در نیامده اما می تواند پیش نویس چیز دیگری باشد. می شود در لابه لای جملات دیگری از آن بهره برد.
چرا در هر حالتی که هستم به نوشتن فکر می کنم؟ چرا اینطور شده ام؟ انگار ذهنم نیم تواند از کلمه ها دست بردارد.
می نویسم و پاک می کنم. به موسیقی که تکرار می شود گوش می دهم.
فردا ساعت نه باید قیطریه باشم اما اهمیتی ندارد. می توانم بعدا بخوابم. زمان نوشتن را نباید از دست بدهم.
می خواهم بخوابم و نصف شب بیدار شوم و بنویسم. امشب معجزه می خواهم و معجزه می کنم.
می دانم.
چقدر خوب است که تعطیلم و نشسته ام پای لب تاپ. دیشب خیلی کم خوابیدم و صبح هم از ساعت شش بیدارم. چشمانم خسته است اما امروز روز آزادسازی کلمات است. من می دانم. کلمه ها را یکی یکی از قفس در می آورم و پرشان می دهم به سمت آسمان آبی صفحه خالی.
دخترک نشسته روی تخت و دارد نامه های فلیکس را می خواند.
می دانی چه اتفاقی افتاد؟ به حرف امرسون گوش دادم و یک نامه عاشقانه نوشتم و قلمم روان شد. به خدا اگر دروغ بگویم.
چه کار سختی است وقتی می خواهی داستان لو نرود اسم شخصیتها را عوض کنی؟ نمی شود. به جانم نمی نشیند. دوستش ندارم. انتخاب اسم سختترین کار دنیاست.
دیشب نوشتم. یک نفس و بدون وقفه. وقتی داستانی را اینطور تمام می کنم حال بهتری دارم. حالم خوب است چون نوشته ام. دیشب دخترک موقع نوشتن هی سوال می پرسید چرا می نویسی؟ تا حالا چند تا داستان نوشته ای؟ چند خط مانده که داستانت تمام شود؟ تا کی وقت داری؟ برایش جالب شده و البته هم خیلی دوست ندارد که پای لب تاپ باشم.
صبح شده و من باز هم نوشتم. امیدوارم قشنگترین نوشته های دنیا را بنویسم و کلمه ها را کنار هم مثل یک سمفونی بنشانم.