-
برای تولد فخری جان ملک پور
چهارشنبه 2 مهرماه سال 1399 01:06
سلام فخری جان سالهاست که می بینمت، سالی ده روز و بعد دوباره می رود تا سال بعد. امسال نشد. امسال نشد ببینمت. همین امسال که شناختمت و همین امروز که تولدت بود. تولدت مبارک بانوی مهرماه. عزیزم دلم برای لبخندت چقدر تنگ شده. سهم ما از نگاه شما ده روز بو که امسال به خاطر کرونا مقبول نیفتاد. خانم مهربانی که هر شب می آیی و در...
-
شروع فصل نو
سهشنبه 1 مهرماه سال 1399 05:31
دیروز جشن شکوفه ها بود. زمان ما همان اول مهر با بقیه بچه ها می رفتیم مدرسه و راحت می رفتیم در کلاس و درس همان روز اول شروع می شد. خبری از جشن و بازی و در رفتن از درس خواندن نبود. اما دخترک از جشن دیروز خوشش آمده بود. من ایتدایی رر در کدرسه دولتی خواندم و حالا دخترک بنا به شرایط امسال که رفت و آمدمان به حداقل رسیده،...
-
قدیم یا جدید؟
دوشنبه 31 شهریورماه سال 1399 05:25
از وقتی یادم مانده ساعتها را قبل از شروع مدرسه عقب می کشیدند. دبیرستانی که بودم خانه مان همین شهرک بود که الان هم هست و سرویس در تاریکی مطلق روزهای زمستانی دنبالم می آمد. آن موقع شهرک به شلوغی الان نبود. و آن موقع صبح برای یک دختر شانزده ساله نفس گیر بود تا سر کوچه بایستد و از یک صدای تق و توقی نترسد. آقای احمدی...
-
سرزمین من
یکشنبه 30 شهریورماه سال 1399 14:09
دیشب هاله عزیزم در میان این همه شلوغی و ماجرا شعرش را در میان جمعی که گوش شنیدن دارند ، خوانده است و من از داشتنش، از بودن در کنارش حظ می برم. شعرش را با یکی بود و یکی نبود درهم آمیخته و نوستالژی خانه مادربزرگ را تعریف کرده که دلم رفت برای همان بوی گل محمدی که می کفت. و قایم موشک بازی های کودکیمان. اما بعد اشکم را در...
-
یوم ولدت
یکشنبه 30 شهریورماه سال 1399 14:00
در یک ساعتی به خودت میایی می بینی آن کسی که درونت گم شده بود دوباره دارد بهت چشمک می زند، دوباره دارد قلقلکت می دهد که بزنی بیرون و چیزی از شاید رویش خاک می خورد در این لحظه اکنون ، در اینجایی از خود شناسی و درک ظاهر شود. یا چشمهای خودت، ببینی که آن دخترک بازیگوش بیایید بپرد وسط نقاشی گرنیکا و دنبال فلشی بگردد که راه...
-
چه زود گذشت
یکشنبه 30 شهریورماه سال 1399 00:23
امروز شنبه بود ، آخرین شنبه تابستان. تابستان که باید خوش می بودم و سفر می رفتم و از تعطیلات معلم بودنم استفاده می کردم، بیشتر معلم بودم و بیشتر در خانه ماندم و سفر نرفتم و همه چیز امسال با همه سالهای عمرم فرق داشت. صبح چیزی نوشتم درباره مقایسه هفت سالگی و هفت سالگی دخترک. که در چه دورانهایی به کلاس اول رفتیم. من در...
-
فلق
جمعه 28 شهریورماه سال 1399 06:24
رفتم گلدانها را در بالکن آب بدهم، سکوت بود و فاصله بین شب و روز. صدای ریشه ها می آمد که آب می خوردند. در باریکه آسمان که می توانستم از بالکن ببینم هزاران ستاره پیدا بود. انگار وسوسه ام می کرد که خنکی صبح را بچشم و بمانم به تماشای ستاره ها. شاید دفعه دیگر دراز کشیدم در همان یک گله جا و ستاره ها را تماشا کردم. بهتر از...
-
وابی سابی
جمعه 28 شهریورماه سال 1399 01:08
وابی سابی از کلماتی است که برای توضیح یک مفهوم هنری خاص ابداع شده و به کار میرود. بر اساس افسانههای ژاپنی، مردی جوان به نام سن نو ریکیو به دنبال یادگیری مجموعهای از سنتها به نام راه چای بود. او خدمت استاد چای تاکینو جو رفت که از او خواست تا باغ را سر و سامان دهد. ریکیو خرابیها را به کناری زد و باغ را مرتب کرده و...
-
از آخرین پنج شنبه تابستان قرن
جمعه 28 شهریورماه سال 1399 00:19
تمام چیزهایی که ساخته بودم خوب از آب درنیامد. اصلا ناامید نیستم دوباره می سازم با گل بهتر. و در جای بهتری از خانه می گذارم. دوباره و دوباره می سازم. آنقدر می سازم که قشنگ باشد . امروز جلسه آنلاین داشتیم و مجبور بودیم طرح درسها و ایده ها را توضیح دهیم و منم هی چند بار وصل شدم. یعنی فکر کنم از همه مربی هایی که بودند من...
-
سرآغاز
پنجشنبه 27 شهریورماه سال 1399 00:34
الان داشتم حرفهای ایران درودی را در مجله آنگاه می خواندم. این زن فوق العاده و واقعا نابغه است. آن موقع که کتابش را خواندم خیلی سال پیش بوده اما یادم مانده چه حس و انرژی از زندگیش گرفتم و پر از انگیزه شدم. آن فیلمش هم که درباره عشق حرف می زند و در اینستا دست به دست شد معرکه بود. از نوزادی در سفر بوده و بسیار آموخته....
-
این خانه ...
چهارشنبه 26 شهریورماه سال 1399 11:05
دیشب اصلا نخوابیدم. هیجان زده بودم. یکهو به مژده گفتم می خواهم اینا رو درست کنم او هم گفت باشد. وای خدا. یعنی می شود کارگاه خودم را داشته باشم. همین جا در خانه خودم. فقط گل می خواهد و دل خودم که بسازم و بسازم. چیزی که همیشه آرزویش را داشتم. به همه چیزش فکر کردم. می دانم می شود.
-
بی برقی
سهشنبه 25 شهریورماه سال 1399 21:06
رسیدم به هفته نهم دوره well-being ، تمرین داده که من روزانه انجام می دهم. و در کامنت ها هم یادداشت کردم. در واقع دو هفته دیگر که سپتامبر تمام شود این دوره هم تمام می شود. امروز سه شنبه در بالکن زیر نور کم جان شهریور ناهار خوردیم و مدتی آنجا با هم ماندیم. این روزها که هوا گرمای کمتری دارد به نظرم رفتن به بالکن دلچسب...
-
تئوری ذهن
دوشنبه 24 شهریورماه سال 1399 11:17
یک چیز تازه یاد گرفتم. به بچه ها با نشان دادن فیلم و تصاویر می شود ذهنشان را به کار انداخت. مثلا دیالوگها را حدس بزنند یا ادامه فیلم را تخیل کنند. درباره تصویر هم همینطور. شاید اینجا نتوانم خوب بنویسمش اما چیزی که مثل لامپ بالای سرم روشن شد.دارم یک پایان نامه دکترا که در این باره است را می خوانم. امیدوارم نتایج این...
-
Nonstop looking
یکشنبه 23 شهریورماه سال 1399 06:28
بدون توقف جستجو کن.
-
شنبه روز بدی بود
یکشنبه 23 شهریورماه سال 1399 00:57
این بار که مجله آنگاه خریدم جلد نرم خریدم و نمی دانم چرا اینقدر روی جلدش بی کیفیت چاپ شده بود و در پست گوشه اش له شده بود. دوستش نداشتم. از آنجایی که سردبیرش از آن زنجیره تجاوز جدا نمانده دیگر مجله را نخواهم خرید. البته دو تا مقاله منصور ضابطیان و هدی رستمی را خواندم . با توجه به خواندن کتابهای سفر و گوش دادن به...
-
ویژن هایم را می چسبانم جلوی چشمم
شنبه 22 شهریورماه سال 1399 15:58
امروز بیست و دوم شهریور سال پیش ، دقیقا روزی بود که اثاث آوردیم و بعد شنبه اش بچه ها آمدند کمکم و در عرض یک روز همه وسایلم را چیدند. یعنی اتفاق خوبی بود برای من که معلم بودم و نگران سرکار رفتنم بودم و مدرسه رفتن دخترک. و چشم برهم زدنی یکسال گذشت. امروز وقت گذاشتم برای مرتب کردن کارهایم و کلاسهایم که قرار است آنلاین...
-
روزهای پایانی تابستان
سهشنبه 18 شهریورماه سال 1399 00:22
دلم می خواهد بروم خانه خودم و یک دل سیر بخوابم و هیچ کاری نداشته باشم. این آخر شهریوری انگار یک عالم کار ریخته باشد سرم اما هیچ کدام را هم انجام نمی دهم. گوش چپم یکهو تیر می کشد. دیشب فیلم مفت آباد را دیدم که قبل از رفتن یکی از بچه های دانشگاه آن را بازی کرده بود. خیلی درهم و برهم بود اما سجاد افشاریان خوب بازی می...
-
صبح یکشنبه
یکشنبه 16 شهریورماه سال 1399 09:57
دیشب فیلم swiss army man را دیدم، پیشنهاد آنالی اکبری بود. فانتزی نجات یک مرد که در جزیره ای دور افتاده که میان آبها گیر کرده بود. خیلی جالب و عجیب بود. توانایی هایی که یک انسان دارد از یادگیری و آموزش تا عشق ورزیدن. می توانی با عشق و آموزش به هر چیزی که می خواهی برسی. بیدار شده ام، امروز روز پر کاری است. و فردا برای...
-
بی تو مهتاب
یکشنبه 16 شهریورماه سال 1399 00:50
دیشب فیلم بازی جرالد را دیدم، درباره زنی که وارد بازی شوهرش می شود اما در حین این اتفاق ، ماجرایی تلخ پیش می آید که فیلم روی دیگرش را نشان میدهد از آدمها و گذشته زن. ترسناک بود ولی یک بعد دیگرش ترس را تعادل می بخشید. به نظرم فیلم خوبی بود. گفتگوهای ذهنی که همیشه در وجود آدم است در این فیلم بصورت شخصیتی مجزا وارد می...
-
احسانو
جمعه 14 شهریورماه سال 1399 14:37
پادکست احسانو با صدای احسان عبدی پور که من را عاشق بوشهر می کند پر از داستانهای من است. چقدر قشنگ روایت می کند درباره محرم و بغضم می گیرد. این داستان در کتاب رستاخیز نشر اطراف چاپ شده اما احسانو خودش خوانده و دلم هری می ریزد که اینقدر قشنگ درباره عاشورا گفته موقع کنکورش .این آدم خلاق است هر چه بگویم کم گفته ام.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 14 شهریورماه سال 1399 06:33
یکی از بچه های دانشگاه که موسیقی کار می کند نشسته بود جلوی من ، توی سر خودش می زد و هی خودزنی می کرد.، عصیان کرده بود و می خواست با سیم های برق کار بکند نمی دانم چه شد فریادش بلند شد و صورتش سیاه . راه می رفت و مامانش را صدا می کرد. دهانش کج شده بود. مرد گنده می دوید و با صدای بچگانه مادرش را صدا می کرد. نمی دانم چرا...
-
شب پنجم
جمعه 14 شهریورماه سال 1399 01:45
شاید باید از خودم بنویسم. چطور آدمی هستم؟ کسی که دلش می خواهد قبل از تمام شدن سوی چشمانش تمام کتابهای خواندنی دنیا را خوانده باشد و فیلمهای خوب جهان را دیده باشد و به کهکشان برود و دست برساند به ماه و بعد چهارم را درک کند. با رویاهای متعدد ، معلمی معمولی که در پنجم دبستان دلش می خواست دندانپزشک شود و دوم راهنمایی دوست...
-
فکرهای نو
پنجشنبه 13 شهریورماه سال 1399 01:25
مانده ام خانه بابا. حوصله برگشتن به خانه خودم را ندارم. انگار به یک مسافرت طولانی آمده ام. واقعا احتیاج به بی قید و بی مسئولیتی خانه دارم. نه اینکه اینجا بست نشسته ام. کمتر کار می کنم. کارهای کلاسهایم را کمی انجام دادم. ابزار یک دوره را نوشتم. بعد هم یک پیشنهاد کاری را دارم سرچ می کنم ببینم شدنی است یا نه. اگر بشود به...
-
سرمست و بی خواب
چهارشنبه 12 شهریورماه سال 1399 06:28
چقدر بد خوابیدم دیشب و حالا که صبح زده و صدای پارس سگ و پرنده ها غوغا می کند و نور دارد یواش یواش عالم را معنا می دهد خوابم گرفته. آخر مجبور شدم دیشب در گوشیم کتاب راز فال ورق را بخوانم تا چشمم سنگین شود. نمی دانم هیجانم بالا بود چی بود که نمی گذاشت بخوابم. به هر حال الان هم باید باز همین کار را بکنم. کتاب مذکور را...
-
پیش درآمد
چهارشنبه 12 شهریورماه سال 1399 00:13
به نظرم وقتی اشتباهم را کنار گذاشتم و راهم را تغییر دادم ، تغییر رفتار دیگران را هم منتظرم ببینم. این توقع بدی نیست اما خوب ممکن است در جامعه ای که از مطالعه خبری نیست و معلمین کتاب نمی خوانند نباید متوقع بود. من راه خودم را پیدا کرده ام و با اطمینان بیشتری در راهم قد م می گذارم. اکر لگو بسته شد و من دیگر مربی لگو...
-
روزی
سهشنبه 11 شهریورماه سال 1399 00:34
نمی دانم شاید اشتباه کردم شب اول را نوشتم برایت ، می خواستم از خوابم بنویسم، گفتم یک شب دیگر، زندگی ما همه درد دوری است از جایی که آمده ایم. کی نوبت ما شود خدا می داند! حالا بقیه شبها را شادتر می نویسم که فکر نکنند من غمگینم. من شادترین آدم روی زمینم. با دلی که پر از غم است.اما روزی امروز بود تا فردا چه بخواهد.
-
معاشرت
دوشنبه 10 شهریورماه سال 1399 07:19
صبح شده ، خنک است. به حرفهای دیشب فکر می کنم. آیا من همان آدمی هستم که نشان می دهم یا چی؟ اینجا یکسری حرف زده شد و شنیده شد. گفتند ما تو را خیلی دوست داریم و بهت احترام می گذاریم، باورشان کردم. وقتی اینجا هستم باورشان می کنم. وقتی به خانه خودم می روم کمی تردید و بعد انکارشان می کنم. شاید دقیقا آنها هم همنیطور...
-
اینتراپت
دوشنبه 10 شهریورماه سال 1399 00:27
سرم درد گرفته، از نخوابیدن است، حتما. اما الان دخترک از خواب بیدار شد و بالا آورد. ترسیدم. هر چه شام خورده بود. البته امروز بسیار روی هم خورده بود .رنگش مثل گچ دیوار بود. بچه از بهمن ماه دیگر مریض نشده بود و این برایم بسیار سخت آمد. الان خوابش برد. حالا تا صبح مثل مرغ سرکنده می شوم. خدا کند صبح که بیدار می شویم آثاری...
-
روز دهم
یکشنبه 9 شهریورماه سال 1399 10:36
در این روزها دارم دوباره کتاب نام تمام مردگان یحیاست عباس معروفی را می خوانم. و تکه تکه های قشنگش را پیدا می کنم . هر چیزی زمان درد. پارسال سپتامبر وقتی کتاب امضا شده بدستم رسید آنقدر هیجان داشتم که چند روزه تمامش کردم اما حالا مثل شربتی شیرین جرعه جرعه می نوشمش. این کتاب اشک و آه است مثل همین روزها. که دلم نازک شده و...
-
عاشقم می کند نیوزلند و ویپاسانا
جمعه 7 شهریورماه سال 1399 00:55
در اینکه عاشق یووال نوح هراری شده ام شکی نیست. یهودیی که می داند روز عاشورا چه روزی است، و خودش در بخش های آخر کتاب بیست و یک درس از قرن بیست و یک می گوید به همه چیز شک دارد و به دوره ویپاسانا می رود و مدیتیشن می کند و به زمان حال فکر می کند و حتی می گوید به نفس کشیدن هم نباید فکر کرد و می داند تمرکز کردن این ذهن وحشی...