-
شب بود، ماه پیدا بود، تاریک
چهارشنبه 14 آبانماه سال 1399 01:12
شب شده، ماه کمی لب پریده است اما زیر خروارها ابر می رود و باز در می آید. بعد کمی که جلوتر می رویم مریخ پیدا است. از لابه لای ابرها بیرون می افتد. تاریک است. حقیقت ماجرا پنهان است. حقیقت آدمها پنهان است. در دل آدمها چه می گذرد؟ در تنهایی هایشان، در خوب و بدشان چه می کذرد؟ آدم هیچ نمی داند. مثل همین ابرها که ماه را می...
-
روشنان
سهشنبه 13 آبانماه سال 1399 06:17
صبح شده، پر از دم کردگی و شرجی، پر از قورباغه و گنجشک، پر از خواب و له شدگی. دارم پوست می اندازم. انگار در مرحله رسیدن به چهل سالگی چراغهای بسیاری دارد برایم روشن می شود. باید این ریسه چراغها را محکم وصل کنم. از راست به چپ ، از چپ به راست. و این چراغها را تا آخر روشن نگه دارم. مسیرم را روشن می کنند. مسیری که از سال...
-
خواهان
سهشنبه 13 آبانماه سال 1399 00:23
چقدر دوست داشتنی شدی امروز، ساعت ده و سی و چهار دقیقه وقتی با استرس زیاد کلاسم را بطور آنلاین و یا وضعیت بسیار بغرنج برگزار کردم به همه موجودات دنیا با صدای بلند و با تمام وجود بگو "آهااااااااای همه گوش کنید ... آی آدمها ... پرندگان ... چرندگان ... ماهی ها ... داستان ... گیاهان من عاشقم ... عاشق یک انسان مثل...
-
قابل تصور
یکشنبه 11 آبانماه سال 1399 23:44
امروز هاله بهم همان حرف بلانش را زد، بروم بگردم و دنبال حامی باشم تا نوشته هایم را چاپ کنم، باید بنشینم و حسابی از اول نوشت هها و وبلاگم را زیر و رو کنم و آنهایی که به دل می مشینند جدا کنم و در یک دفتر چاپ کنم. می توانم زمانهای مختلف سنی ام را در نظر بگیرم. مثلا زمان دانشگاه هنر/مادر شدنم/ و پسا کرونا یا قبل از چهل...
-
زندگی موازی
یکشنبه 11 آبانماه سال 1399 05:40
بهم گفتی من دلم می خواست وقتی سن تو بودم کسی بود که این حرفها را بهم می زد. بهم گفتی الان خوابی و وقتی می فهمی که دیر شده است. حرفهایت همانها بود که یووال نوح هراری می زد. قبلترش هم تو می گفتی. حرفهایت را می شنیدم ، می خندیدم از شادی شنیدن صدایت. درد و ناله داشت بیشتر حرفهایت. چون حق با تو بود سکوت می کردم.
-
روز آخر اکتبر
شنبه 10 آبانماه سال 1399 23:38
داریم با دخترک به قصه های پگاه گوش می دهیم. قصه نارنج و ترنج. امروز سعی کردم به کارهای نیمه کاره ام برسم. برنامه کلاسم را در مدرسه تا آخر سال نوشتم و به معاون آموزشی فرستادم تا دیگر در خوابم نیاید. بعد برنامه کلاس های مادر و کودم را نوشتم . یعنی مرتب در یکجا از ترم اول که شروع کرده بودم نوشتم. تا کارهای تکراری را...
-
چای عاشقانه
شنبه 10 آبانماه سال 1399 19:24
بیا برایت چای دم کرده ام با هل و زعفران. طعم بهشت و خوشبختی می دهد.
-
خوابهای طلاییم برگرد
شنبه 10 آبانماه سال 1399 07:07
دلم می خواهد حالا که دارم خواب می بینم خواب تورا ببینم. خوابم پر باشه از رنگ و عشق و هستی. پر باشد از زندگی و گلهای زرد و سفید و آبی. پر باشد از حرفهایت. وقتی اینقدر خوب به تک کلمات و جمله های کوتاهم دقت می کنی و زیر و بم من را خوب می شناسی. مثل یک قالی هزار ساله که تار و پودش را تو بافته باشی. هر دو از یک درد حرف می...
-
تمام من
جمعه 9 آبانماه سال 1399 23:11
خورشید من باش گل آفتابگردانت می مانم بتاب رو به تو می چرخم بخند رو به تو می خندم عاشق باش عاشق می مانم صدایم کن قلب تپنده هستی می شوم.
-
صدایم کردی
جمعه 9 آبانماه سال 1399 21:50
رنگ آبی آسمان لکه های ابر روی دامنم باد شده بودی رفته بودی توی موهام و رنگ عشق چسبیده به لبهایم سرخ سرخ گندمزارها ردیف به ردیف درختان زرد و سبز همنشین جویبار چقدر سبک بودم. کافی بود صدایم می کردی.
-
صدایم کردی
جمعه 9 آبانماه سال 1399 01:13
نامم را صدا می زنی و هزار خورشید در دلم روشن می کنی بیا در آغوشم ایستاده ام در برابر آینه و خورشیدک هایم را در آغوش گرفته ام لبخند می زنم تمام قد برای تو برای زندگی و آینه عشقی که رو به من تابانده ای برایت شعرم را فرستادم پیام دادی چه دلنشین آفرین توی دلم عشق بود که قل قل می کرد. چه نیرویی چه دنیایی چه روزهایی چه...
-
گل آفتابگردان عاشق خورشید است
پنجشنبه 8 آبانماه سال 1399 17:35
چهل و پنج دقیقه برایم حرف زدی. آخر چه کسی این کار را می کند؟ با این همه مشغله و کار می آید بنشیند پای من که حرف زدنم این همه سخت است با تو. حالم آنقدر خوب است که نمی توانم توصیفش کنم. دارم به حرفهایت فکر می کنم . به لحظه هایی که گذشت و هنوز از روی ابرهای خوشبختی پایین نیامده ام. من عاشقم. من عاشق آن ور مادی تو شدم اما...
-
ساختمان شهریار
چهارشنبه 7 آبانماه سال 1399 22:59
بعد از سالها به همان ساختمان برگشتم. آن موقع من را تشویق کردی بروم طبقه سوم ، دکتر مهدیس کامکار را ببینم و حرف بزنم. سال هشتاد و سه بود. بعد انصراف دادم. حالا گوشم درد گرفته بود یا فکر می کردم درد دارد یا عفونت کرده. این بار طبقه اول. ساختمان همان ساختمان. همانجا . دیگر تو منتظرم نبودی که بیایم بیرون . تو نبودی که با...
-
Miss u much
چهارشنبه 7 آبانماه سال 1399 22:48
امروز روز عجیبی بود. باید حرف می زدم، باید درد و دل می کردم. باید بلند گریه می کردم. باید می دیدم. باید درد می کشیدم. باید با عشق از چراغ قرمز رد می شدم. از خیابانهای آشنا از جلوی بستنی برلیان رد می شدم و به خودم یادآوری می کردم من اینجا عاشقت بودم. در همین میدان ، همین جا . و تو رفتی . خزیدی در خانه ات. در همان حیاط...
-
بلند گفتی درود
چهارشنبه 7 آبانماه سال 1399 16:46
برداشتن تلفن و زنگ زدن به آدمهایی که خیلی وقت است صدایشان را نشنیده ام از کارهای مورد علاقه من است. من عاشق این هستم که دیگران را غافلگیر کنم. خیلی وقت است هیچ کسی را از نزدیک ندیده ام ، بغل نکرده ام، نبوسیدم. تو گفتی خودت را سالم نگه دار ، صحیح و سلامت بمان تا روز دیدارمان. و من دور ماندم از صداها و دستها و بغلها....
-
متولد هفتم آبان من
چهارشنبه 7 آبانماه سال 1399 00:16
دلم می خواست روز تولدت پرتقال های نارنجی را بردارم و در یک سبد بگذارم و با خودم بیاورم به خانه ات. باورم نمی شود که بهشت زهرا بسته باشد! یعنی روزی رسیده از عمرم که شاهد این باشم که بهشت زهرا بسته شده. آنقدر به خوابم نیامدی که دلم خیلی برایت تنگ شده. هی با خودم می خوانم دلم تنگه پرتقال من ... پرتقالهای در سبدم می چینم...
-
ری را هوای حوصله ابری است...
چهارشنبه 7 آبانماه سال 1399 00:02
بالاخره بعد از مدتها مرحله دوم ایمپلنت اتفاق افتاد. دردهایم را برای منشی دکتر تعریف کردم. شاید باید دکتر متخصص گوش هم بروم و درد گوش هم جدی باشد. نمی دانم این را خودم می گویم. شاید اصلا چیزی نباشد و توهم من باشد. الان هیچ چیزی احساس نمی کنم. مسکن خورده ام. چون دکتر یک چیزی شبیه پیچ را در لثه ام فرو کرد. و من تا به...
-
شناخت نیازها
سهشنبه 6 آبانماه سال 1399 13:39
آدمی شده ام که از شنیدن نه تعجب نمی کنم یا ناراحت نمی شوم. اما باعث می شود تلاشم را بیشتر کنم و بیشتر فکر کنم و بنویسم . دیروز در کلاس زبان زرافه ای یاد گرفتم نیازهایم را بشناسم و بهشان دقت کنم. نیازم به یادگیری بسیار زیاد و شدید است. پرسیدن، آزمون و خطا و قرار دادن خودم در چالش.
-
بی ماجرا بی کلمه
سهشنبه 6 آبانماه سال 1399 00:01
خیلی جالب است که قطع و وصلی سر کلاس آخرم اتفاق می افتد. دومها که خیلی بی نظم و قانونند. اما بالاخره با ریستارت کردن لب تابم توانستم به همه ناملایمات تکنولوژی غلبه کنم و کلاسم را برگزار کنم. به نظرم جالب شد. باید تمام برنامه های کلاسهایم را تا آخر سال بنویسم و به معاون آموزش بفرستم. بهم تا آخر آبان وقت داده. بیشترش...
-
ناپدید شو
یکشنبه 4 آبانماه سال 1399 23:04
می خواهم بخوابم و برای فردا آماده شوم. به معلمهایی فکر می کنم که هر روز کلاس آنلاین دارند با بچه ها. چقدر می تواند خسته کننده و آزار دهنده باشد. چقدر فشار روی معلمها وجود دارد. همه پدر و مادرها وجودشان را در کلاسها می شود دید . هر کسی به طور محسوس و نامحسوس در کلاست شرکت می کند و می تواند درباره هر چیزی نظر بدهد. و...
-
تو که همسفری پای سفری
جمعه 2 آبانماه سال 1399 18:04
حالا ذهنم را بالا و پایین می کنم و زندگیم را طور دیگری تصور می کنم. با تو تصور می کنم. بعد می بینم که تو خودت پایه همه چیز هستی و آنقدر احترام داری که همه عاشقت هستند و می خواهند که با ما همسفر باشی. تنها نمی مانیم. بهمان خوش می گذرد. و همه این کشمکش ها ناپدید می شود. من چه بختی داشتم....
-
لعنت به جادهها اگه معنیشون جدائیه!
جمعه 2 آبانماه سال 1399 09:32
مسافران آینه به دست رسیدند. نور را به مردم خسته تاریک گریان تاباندند. فیلم مسافران بهرام بیضایی آنقدر مرتب و تمیز و قشنگ است که نمی توانم ازش دل بکنم. صحنه ها دقیق و زیبا چیده شده و با ریتم درست جلو می رود که خسته کننده نیست. عکسی که به دیوار زده شده بود عکس پدر و مادر خود بهرام بیضایی است زمانی که مژده شمسایی دارد...
-
دریغ و درد که یارانی نمانده
جمعه 2 آبانماه سال 1399 00:47
دلم می خواست من می شدم مژده شمسایی و تو بهرام بیضایی من بودی. باهات ازدواج می کردم و تو هی می نوشتی و من بازی می کردم. چی می شد؟ الان هم تو می نویسی و من دلم پر می زند که نقش فاطمه قصه تو باشم همان که روی آب راه می رفت؟ مستند عیار تنها درباره بهرام بیضایی را دیدم ، خدا کند دیده باشی. وای از این فیلم قشنگ، چه روزهایی...
-
جمع بندی از یک ماه
پنجشنبه 1 آبانماه سال 1399 00:13
آبان شد. چند وقت است که ندیدمت و باهات حرف نزدم؟ این جمله مخاطب های بسیار دارد. من سالهاست که دور افتاده ام. من روزهاست که ندیدمت. من ماه هاست که آدمهای دوست داشتنی زندگیم را در آغوش نگرفته ام. این روزهای عجیب سال بیست بیست عجیبتر می گذرد. ذائقه ام تغییر کرده، دارم به رادیو راه دکتر شکوری گوش می دهم. در پس زمینه درد...
-
آدم به آدم می رسد.
چهارشنبه 30 مهرماه سال 1399 20:07
اتفاقی که دیروز افتاد منحصر به فرد بود. ما نشسته بودیم در کنار دیوار آبی، منتظر بازدید از کلاس آنلاین کتی جان ماندالا که یکهو دیدم پسرک و دخترک نازنین دوست سالهایی دور در قاب لب تاب ظاهر شد. بعد قلبم داشت از جا کنده می شد. که سالها فقط نوشته های هم را خوانده بودیم و حالا صداهایتان و صورت ها و لبخندها و حتی طرز حرف زدن...
-
شب فیلم دیدن
چهارشنبه 30 مهرماه سال 1399 03:11
داشتیم فیلم میدیدیم: بنفشه آفریقایی و روزهای نارنجی. هدیه تهرانی در روزهای نارنجی خوب بازی نمی کرد یعنی حرف زدنش خوب در نیامده بود. دهانش باز نمی شد برای ادای لغات مثلا می خواست با لهجه باشد اما بدتر شده بود. موضوع فیلم هم شاید ماجرای تازه ای بود با چاشنی همه کلیشه های رایج تفاوت های نژادی ، نژاد زن و مرد، روستایی و...
-
من و این همه خوشبختی محاله.
سهشنبه 29 مهرماه سال 1399 00:30
با دوست تازه ای که در کلاس مربی هنر پیدا کرده ام حرف می زدیم. حالا می فهمم می شود در آستانه چهل سالگی دوستانی جوان پیدا کرد که از معاشرت و تجربیاتت لذت می برند. نوشتن برنامه و طرح درس برای کلاسهای هنر بهانه ای می شود که با آدمها ارتباط بگیرم. و بهشان کمک کنم. کلاسهای مدرسه امروز خوب پیش رفت. برای هم حرف می زنیم بدون...
-
در گوش چپم فریاد بزن
دوشنبه 28 مهرماه سال 1399 06:58
این دندانها امانم را بریده اند. خواب خوبی نداشتم. چند بار بیدار شدم. رگه های درد مثل برق گرفتگی از زمان مسواک زدن شروع شد. حالا این دندادن دردها که دارند دائمی می شوند می توانند از تردیدهایم نشات گرفته باشند یا دلیل علمی . ایمپلنت نیمه کاره، دندانی که پر کردگی اش ریخته و آن یکی که باید با لیزر فرسایش لثه اش ترمیم شود...
-
شب سکوت
یکشنبه 27 مهرماه سال 1399 23:45
از از دست دادن دوستانم می ترسم، برای من دوستی نمانده ، برای همین چسبیده ام به باغ آلبالوی عزیزم و هیچ وقت دلم نمی خواهد از دستش بدهم. من تناقضات زیادی دارم اما باید تعادل ایجاد کنم. برای فردا خانه های عروسکهای بچه ها را می خواهیم رنگ کنیم. خانه را مرتب کردم، لباسها را شستم و ورزش کردم و غذا پختم. بعد نشستم پای صحبت...
-
ته مانده خستگی
یکشنبه 27 مهرماه سال 1399 06:56
صبح شده، انگار شنبه باشد اما یکشنبه است. هنوز خوابم می آید. این چند شب کم خوابیدم. اما روزهای آرامی را سپراندم. و این آرامش را باید یواش یواش خرجش کنم . فکر می کنم آرامش آنجا را ریخته ام در سرم ، قلبم و درونم و با خودم آورده ام. چقدر خوبم. خدا را شکر. کرونا که نبود چقدر خوب بود و چقدر این طرف و آن طرف می رفتم و حالا...