-
[ بدون عنوان ]
شنبه 5 بهمنماه سال 1398 07:40
دلم را خوش مى کنم به برفهاى باریده و تمام بغضها را قورت مى دهم. اینکه شاید جاى دیگر بودم یا زمان دیگر. به خودم مى گویم الان همه همین برف تهران را مى خواهند. همین آفتابى که بعد از هزار کرور ابر بیرون آمد و دارد با برفها عشق بازى مى کند. حسرت دیدن درختان خیابان ولى عصر را دارند که نمى دانى چقدر زیبا شده اند. صبح که از...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 4 بهمنماه سال 1398 00:51
در زندگى آدمهایى هستند که خودشان را وقف بیخود کردن زندگى بقیه کرده اند. خودشان بدردبخور که نیستند هیچ بقیه را هم مثل خودشان می خواهند ببینند. حالم بهم می خورد از این جور آدمها. خودشان را خیلی خوب نشان می دهند اما مثل یک دندان پوسیده کرمو می مانند. پر از عفونت و بی خاصیتی. خدایا من را نجات بده. خدایا نجاتم بده از شر...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 2 بهمنماه سال 1398 23:38
همه راه ها به این ختم مى شود که زندگى من زندگى نیست. یک جور تحمل کردن بی رحمانه است که له ام مى کند. و هیچ کس اهمیتى نمى دهد.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 1 بهمنماه سال 1398 00:34
سکوت کرده اى و من هیچ از حالت خبر ندارم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 دیماه سال 1398 08:45
آنقدر برف باریده که مانده ام خانه. از پشت پنجره سه تا کاج را میبینم که پر از برف شده. عاشقشان شدم همین امروز. مثل وقتی که عاشق تو شدم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 دیماه سال 1398 06:25
دیشب خوابت را دیدم. انگار من مریض بودم و خانه دوستم مانده بودم منتظر تو که برایم دارو بیاوری. دلهره داشتم. خانه نزدیک سینما بود و همه اش یک اتاق بیشتر نبود. مثل مستفرخانه هاى نزدیک راه آهن. بعد تو آمدى. قیافه ات عوض شده بود. تو بودی اما نبودی. مهربان نبودی. عجله داشتی. در خواب ازت ترسیدم. توی دلم غوغا بود از دیدنت بعد...
-
براى حامد اسماعیلیون
چهارشنبه 25 دیماه سال 1398 23:25
هفت روز شد که صداى پریسا و ری را نشنیدى. هر بار با دیدن عکسها دلم مى ریزد. چه روزهای سختی است خدایا. نوشته ها فقط اشک مى آورد و درد بهتر که می نویسید آقای دکتر. بنویسید شاید که مرهم کوچکی باشد برای این مصیبت و دوری . درخت زیبای محبوبتان که از پنجره می دیدیدجای خالی دخترک در مدرسه، در خانه.خدا به شما صبر بدهد. دکتر...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 25 دیماه سال 1398 23:21
رفتم کتابخانه پرواز. مسئول آنجا مى خواست با بچه ها دریاره کلاس لگو حرف بزنم. با هم قصه بخوانیم و اگر شد آنا بسازند و من ببینم. بچه هایی که لگو داشتند نیامدند و ما فقط کتاب خواندیم. من برای پسرهاى دبستانی کتاب خواندم و آنها حسابى گوش می دادند. خودم خوشم آمده بود. حالا انگار آن آرزوى سالهای دور که کارهایی برای بچه هاست...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 دیماه سال 1398 06:33
یادم افتاد مى توانم موسیقى گوش بدهم و کمى بر خودم مسلط شوم و از این رخوت در بیاییم . البته که با شنیدن هم به فکر مى روم و برگشتن به یک روزمرگى معمولى خیلى سخت است.به محدث و سمى که در کانادا هستند پیام دادند.سمى دو سالى مى شود با شوهر و بچه هایش رفته ، همان موقع جوابم را داد . حالش خوب بود اما غمگین بود مثل همه ما ها....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 دیماه سال 1398 22:52
چیکار مى شود کرد؟ کدام حرف را مى شود باور کرد؟ چقدر حرفهاى بیهوده ، چقدر زر مفت!! بس است دروغگویى.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 دیماه سال 1398 23:11
از صبح هیچ ندارم بگویم جز فریاد، فریاد خشم و عصبانیت. چه بگویم؟ درد را به چه کسی باید گفت؟ از فردا دوباره همه فتنه گر و آشوبگریم. چه خوب با کلمات بازی می شود، دروغ گفتن ایرادى ندارد.دروغ گویان کجا هستند؟چرا جوابى نمى دهند؟ چراعصبانیم.درد دارم و بغض.اشک دارم و ناله. این چه سرنوشت شومی است که بر سر ماست.فقط یک لحظه خودت...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 دیماه سال 1398 00:08
خدا کند موشکى که براى انتقام مى رفت بر هواپیماى اوکراین نخورده باشد.چرا یک لحظه نمى توانیم آرام بگیریم؟ آخر این نهایت بی انصافى در حق مردم است.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 19 دیماه سال 1398 00:18
مى خواهم بپرسم زنده اى و مطمئن شوم که در آن پرواز لعنتى نبودى . مى دانم نبودى اما مى خواهم خیالم راحت شود.عمه مرد و از درد به خودم می پیچیدم و بغض مى کردم براى نداشتنت در این اوضاع و نبودنت ، او کاش تو بودى و من را آرام مى کردى.من آرامش تو را مى خواهم و صدایت را.
-
بیا نترسیم
چهارشنبه 18 دیماه سال 1398 06:40
به زرزر مى گویم تولدت مبارک و او که از دیشب نخوابیده ، جوابم را مى دهد. هر دو مى ترسیم. او براى بچه خواهرش که هنوز بدنیا نیامده ، من براى دخترکم که اگر کودکیش، مثل کودکیم جنگ را بخواهد تجربه کند. ترس شبهائى که بمب مى انداختند هنوز در جان و تنم است. به زرزر مى گویم بیا نترسیم. هیچ چیزى نمى شود. از رادیو سرودهاى وطن...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 دیماه سال 1398 22:07
از بغض دارم خفه مى شوم و دلم مى خواهد فقط با تو حرف بزنم. فقط با تو، عین دو نفر که بعد از مدتها همدیگر را مى بینند و با هم کلى حرف دارند. حرف مى زنند. اظهار دلتنگى مى کنند. تمام ماجراهاى ده سال اخیرشان را مى گویند یا هر چقدر که از هم بی خبر باشند. بعد با هم خداحافظى مى کنند و مى روند.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 دیماه سال 1398 08:35
چرا جمعه هاى بد تمام نمى شود؟ دیشب از خوشى دیدن دوستان مدرسه ام خوابم نمی برد. خوشحال بودم ، دلم می خواست با ذوق برای مرمر تعریف کنم اما صبح با شنیدن شهید شدن سردار قاسمى دلم ریخت. آخر چرا؟ دلهره گرفته ام. از جنگ مى ترسم. از اینکه تنم بلرزد. کودکى من در ترس گذشت. ترس ریختن آوار بر سرم. فرار کردن از بمب. از اینکه الان...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 دیماه سال 1398 08:39
آدمها پر از قصه هستند، قصه هاى شاد، غمناک، قصه هاى عاشقانه دارند یا تلخ و جدا از هم.دورى و پر از فاصله هاى طولانى. بقیه ، قصه من را چطور مى بینند؟خودم چگونه آن را تعریف مى کنم؟ من در زندگیى افتاده ام که احساسات واقعیم را پنهان مى کنم.تنها زمانى که با دخترکم تنهام شادى واقعیم را مى توانم ببینم.زمانى که سختت بود بهم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 دیماه سال 1398 11:20
مى توانستى بیاى تا کوچه هاىمان و ببینى چقدر خاطرات پررنگند در آن برف سنگین و ما چقدررکمرنگیم.چقدر دلم برایت تنگ شد. دعا کردم بیمارستان آمدنت به خیر و خوشى تمام شود. مهمان مامان را نتوانستم تمام ببینم یاد روزى افتادم که با هم رفته بودیم ببینیم. چقدر گذشته ، چه کارهایی مى توانستم بکنم و نکردم. سمجتر باشم. قویتر و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 4 دیماه سال 1398 06:58
تعطیلاتى که به هیچ دردى نمى خورند. هواى کثیف و ماندن در خانه. تنها کارى که کردم نشستم فیلمهاى کیارستمى را مى بینم. با دقت و مطالب مربوط به فیلمش را در کتابى که داشتم دوباره در آوردم و خواندم. شاید برای دخترک بیسکوییت پختم. وقتى در قشر متوسط رو به پایین زندگى کنى همین است، باید در دود و سرب آرام آرام جان بدهى. نه ناى...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 دیماه سال 1398 07:44
امروز اول دى ماه است.وقتى که روتین نیست وقتى هوا خوب نیست وقتى در خانه زندانى هستى هیچ چیز سر جایش نیست.آفتاب در آمده تا با قدرت بر بدبختى هاى این شهر بتابد. آنجا در گوشه گوشه شهر هر کس درد خاموش ، پیدا و پنهانى دارد که به زبان بیاورد یا نیاورد ، دردمند است. دیشب دورهم بودیم مثل همه شبهاى دیگر. و خدا را شکر مى کنم که...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 27 آذرماه سال 1398 06:23
بعد از سه روز زدیم بیرون همان شش صبح در تاریکى، در سرما و بخار شیشه. به پادکست گوش مى دهم تا برسیم.نمى دانم هوا تمیز است یا نه ؟ چیزى پیدا نیست.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 آذرماه سال 1398 19:03
انگار باید چیزى مى نوشتم.نمى دانم چه.اما بهت زنگ زدم بدون اینکه حرفى داشته باشم. بعد تو دلت مى خواست حرف بزنى و حالم را بدانى اما من حرفى نداشتم که خوشحالت کنم.هیچ فیلمى ندیده بودم، هیجان زده از هیچ کتابى نبودم.تاتر نرفته بودم. سینما نرفته بودم. حتى این هفته برایت عکسى از پیاده رویم نفرستاده بودم. چون نرفته بودم. این...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 آذرماه سال 1398 11:07
مى آمدم اینجا بنویسم می دیدم کار نمى کند. هوا این چند روز وحشتناک آلوده بوده و ما از خانه بیرون نرفتیم. خدا را شکر مى کنم بابا شمال است و مامان می رود مشهد تا آخر هفته و اینجا نیستند. ما هم بالاخره جورى سر مى کنیم. اما این درمان است؟هفته آینده چه ؟ باز تعطیلی؟ باز ماندن در خانه ؟اینکه نشد راه حل! وضعیت اسف باری است....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 آذرماه سال 1398 00:14
چطورى باور کنم که آسمان آنجا و اینجا یک رنگ است؟ سمانه رفته فرانکفورت و یکسال نیست و من توى دورهمى لگو هم او را نخواهم دید. مى گویم من دلم پر مى کشد یک لحظه دوستم را در برلین ببینم و تو آن وقت دلت براى اینجا تنگ شده؟آره دلش تنگ شده. گرفته و دلش مى خواهد اینجا باشد و من دل مى خواهد هر جایی باشم جز اینجا.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 آذرماه سال 1398 17:01
امروز که من را فقط به یاد تو مى اندازد. کاش زودتر تمام شود امروز تا حالم از این حال بیرون بیاید.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 آذرماه سال 1398 21:47
ازت بیخبرم،مثل همیشه ها.مثل وقتهایى خیلى دور که تو نبودى.حتى عکس نگذاشته اى.لطفا یک عکس به اشتراک بگذار تا خیالم راحت شود.
-
شروع تازه
پنجشنبه 14 آذرماه سال 1398 17:25
دوباره بعد از سالها داشتن کلاس در کلوپ هیجان زده ام مى کند. با مربى هاى تازه و محیط جدید و درسى تازه. موقعى که دوره اش را مى دیدم بسیار برایم جذاب و هیجان انگیز بود. منتظر شروع کلاسم.
-
نوشتى باران باریده، کاش همه چیز را تازه مى کرد ...
پنجشنبه 14 آذرماه سال 1398 01:09
به کوه هاى روبه رویم خیره مى شوم ، پر از برف شده اند. هواى امروز مثل آخرهاى اسفند بود که بعد از باران طولانى همه جا بوى خوشى و تمیزى مى دهد.نفس عمیق کشیدم تا مى توانستم.بعد نمى توانستم به تو فکر نکنم و قلبم فرو ریخت. خبرى ندارم. نمى دانم چه مى کنى، عکس تازه اى نگذاشته اى. دلم قرار نمى گیرد. کمى جلوتر تپه هاى زندان...
-
Fear
دوشنبه 11 آذرماه سال 1398 20:04
دلم آشوب مى شود یا دلم مى لرزد از شادى،یک پسرداییم دارد عروسى مى کند و آن یکى دارد مى رود،من امروز ترسیدم ،باز هم ترسیدم،از مرگ،از مهاجرت،از طلاق،واقعا چیزهاى ترسناکى هستند که هرقدر هم بهشان فکر می کنم وقتی در مواجهه باهاشان قرار مى گیرم مى ترسم و دلم آشوب مى شود.
-
جشن بیکران پاریس
یکشنبه 10 آذرماه سال 1398 19:51
امروز که تولد وودى آلن بود در لب تابم فیلم نیمه شب در پاریسش را داشتم و نشستم و نگاه کردم و برایم فوق العاده بود چون یاد کتاب پاریس جشن بیکران ارنست همینگوى افتادم و باز رفتم از کتابخانه آوردمش که دوباره بخوانم. اتفاقات همینگوى در فیلم همان بود که در این کتاب نوشته. براى همین بود که تو عاشق پاریس بودى. یعنى مى شود منم...