-
سرگیجه
چهارشنبه 15 آبانماه سال 1392 15:10
خبر بد ، حال تهوع ، جوش آوردن ، لباس هایم را در می آورم ، می خواهم بالا بیاورم ،باز هم خبر بد ، دعوا ، ترافیک ، دود ، حال تهوع ، سر درد ، کم خوابی ،بچه هایی که حرف گوش نمی دهند . دیشب بابای نسترن همکلاسی قدیم مدرسه ای و امروز برادر دوست دانشگاهیم . حالم بدتر می شود . مرگ پرسه می زند . می خواهم بخوابم و خواب برف ببینم .
-
گنج
دوشنبه 13 آبانماه سال 1392 20:13
دور سرم پارچه ای پیچیده بودم و چشم بند خوابم را یکطرفی کشیده بودم روی چشم چپم . صدایم را کلفت کرده بودم و برای بچه ها نقش ناخدای کشتی دزدهای دریایی را بازی می کردم .از توی بطری خالی شیر نقشه سوخته ای بیرون آوردم و نقشه گنج را بهشان نشان دادم.علامت زده بودم زیر یک درخت .بعد قرار شد با لگوهایشان کشتی و وسایل سفر...
-
طعم عاشقی
جمعه 10 آبانماه سال 1392 09:55
-
حس کودکانه
چهارشنبه 8 آبانماه سال 1392 21:04
چیزی در درونم قل قل کرده ، لابد ، که این همه امروز و این سری جدید کلاسهایم ، بچه ها دوست دارند خودشان را بهم بچسبانند . گولم می زنند ، مقعنه ام را در بیاورم و رنگ موهایم را ببینند . گولم می زنند که گوشم را نزدیک گوششان کنم و وقتی قد م ، اندازه آنها شد ، بوسه می زنند به لپم . یکی از آنها که اصلا حرف نمی زند و حتی در...
-
عاشقی
یکشنبه 5 آبانماه سال 1392 17:22
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 آبانماه سال 1392 19:30
از کلاس یکراست می آییم خانه و تا خانه همان حرف ها و بگو مگوهای همیشگی .در مورد زندگی و خانه و اینکه من نمی خواهم اینطوری باشد و او می گوید فعلا کاری نمی تواند بکند و نمی تواند بلند پروازی کند و من هی حرص بخورم که اگر کم بخواهی خدا بهت کم می دهد . چرا حرفهایم را نمی فهمد ؟ توی دلم آشوب می شود . از گرسنگی ؟ از بحث و جدل...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 آبانماه سال 1392 01:06
با اینکه با اصرار خودم و رضایت کامل راهی شدم اما تمام راه را بغض داشتم ، مثل قبل ، مثل همه شبهایی که تمام بار و بندیلم را جمع می کردم . و همیشه با این نیت که می روم خانه ام . می روم که بمانم و کمتر بیایم و به اینجا عادت کنم . اگر توی اتوبان حکیم بودی رو به شرق . خط کش بر می داشتی و می گذاشتی در امتداد برج میلاد می...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 آبانماه سال 1392 19:06
فولدری دارم که عکس های تو را جمع می کنم .از وقتی رفتی . و هر بار عکس تازه ای از تو به آن اضافه می شود . از تو و زندگیت از آن طرف آب ها . و من روزگاری داشتم با تو و حالا تنها مشاهده می کنم و لایک می کنم و گهگاه کامنتی می گذارم . راست است که هر کس می رود پی زندگیش .
-
آبان پرتقالی
چهارشنبه 1 آبانماه سال 1392 16:43
دستم بوی پرتقال می دهد .یاد تو می افتم ، انگار سالیان سال گذشته ، شب بود ، زمستان سرد و من بین عاشق بودن و نبودن ، بین بودن و نبودن اصلاً معلق بودم . تو نشسته بودی روبه رویم و آرام و با احتیاط پرتقالی با پوست نارنجی پائیزی را پوست می کندی .قرار بود که پرتقال را با هم بخوریم که خوردیم . قرار بود همدیگر را ببینیم که...
-
دربند نه در بند
سهشنبه 30 مهرماه سال 1392 18:29
دیدن "دربند" برایم شانسی بود ، میان اینهمه شلوغی و در بَند بودنم . الان که رسیده ام ، آنقدر سردم شده بود که دومین چایی را ریخته ام تا شاید از سرمای فیلم کاسته شود . باران آنقدر سهمگین و یکریز بود که توی سالن دستهایش را می خواستم که گرمم کند . وقتی نازنین داشت از پله های آن ساختمان بدون پنجره پائین می آمد ،...
-
ترک عادت
سهشنبه 30 مهرماه سال 1392 11:08
ما توی خواب های همدیگر زندگی می کنیم ... چند تا چیز را رها می کنم ، چند تا آدم و دوست را رها می کنم ، غر غرهایم را رها می کنم ، نق زدن هایم ، بی تابی هایم ، ایمیل های یک دوست قدیمی را فقط می خوانم ، پاک می کنم ، جواب نمی دهم ، حتی برایش ایمیلی نمی فرستم ، کاری که خودم بهش یاد دادم .بعد می آید توی خوابم ، عشق قدیمی ام...
-
بر من ببخشایید
سهشنبه 30 مهرماه سال 1392 00:02
شرمنده شده ام . از بس که آمده ام نوشته ام که دلم گرفته و بغض بی امان ، امانم را بریده ، خسته ام . تا به حال این همه خراب نبوده ام . سرکلاسهایم را فقط نمی دانم چگونه می گذرانم با بچه های کوچک و معصوم . چه ماجرایی شده ام. چقدر تلخ و بی تحمل . نگاهم سرد و خودم را پنهان می کنم زیر عینک دودی و تمام راه را گریه می کنم ....
-
زنی در ابتدای پائیز
شنبه 27 مهرماه سال 1392 23:40
گلم که تو باشی و هیچگاه خزان نداری و همیشه شاد باشی . امروز که برایم اشک ریختی دلم هری ریخت . برایم اشک ریختی . برای آدمی مثل من . شاید اشک های تو ارزشم را نداشت . اما دلت برایم گرفته بود . همراهم بودی . حرفهایم را شنیدی . دوستم که تو باشی و هیچگاه نباشد که تو را ناراحت ببینم و دلم نمی خواست که از زندگیم بشنوی و گریه...
-
دارم می خوانمش ، برای فراموش کردن خودم ، برای مواقع دلتنگی
جمعه 26 مهرماه سال 1392 13:14
-
هدیه دادمش
جمعه 26 مهرماه سال 1392 13:09
برای آنچه دوستش داری از جان باید بگذری بعد می ماند زندگی و آنچه که دوستش داری. شمس لنگرودی
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 مهرماه سال 1392 01:28
دوستانی دارم بهتر از برگ درخت و خدایی که در این نزدیکی است . اما خب باید دکتر هم بروم . تا حالم خوب شود .
-
کاش می شد زودتر تمام شود
سهشنبه 23 مهرماه سال 1392 20:28
دلم می خواهد ، دلم می خواهد ، من را برداری بگذاری یک طرفی ، چه می دانم ، یک جای دور دور ،یک جایی که بتوانم این بغض گنده را تمام کنم . آنقدر اشک بریزم که سبک بشوم . که راحت شوم . بعد از شش ماه که گذشت ، گریه هایم که تمام شد ، بیایم ، برگردم به زندگیم . آنقدر دلم پُر شده ، لبریز شده ، که نمی توانم چیزی بگویم . من با...
-
چه خوب
دوشنبه 22 مهرماه سال 1392 09:45
که اتاق خانه پدری هست او هست، من هستم، و سرما هم هست - یادت هست اتاق من سردترین نقطه این خانه است - و هر چه بگویم سردم است، آغوشش تنگتر می شود، نفس هایش گرمتر، و من زنده تر و شادتر می شوم.
-
صبر
شنبه 20 مهرماه سال 1392 00:20
دلم برای خانه ام تنگ شده بود حتی برای تاریکی اش . برای تنهایی در تاریکی نشستن و تنها با نور کم تایپ کردن آن هم با کیبوردی بدون حروف فارسی . دلم برای بوی ترشیدگی راهرو تنگ شده بود که تا کلید می اندازم می زند توی ذوقم . دلم برای تختم و اتاقم . برای نمی دانم چه این خانه ی دور افتاده ای که دارم تنگ شده بود . ده روز نبودم...
-
انتظار
پنجشنبه 18 مهرماه سال 1392 11:02
-
بنفش در حجمی سبز
سهشنبه 16 مهرماه سال 1392 18:46
-
جوانه های تازه در آستانه خزان
سهشنبه 16 مهرماه سال 1392 18:43
-
هدیه پائیزی
سهشنبه 16 مهرماه سال 1392 10:17
-
هنوز تموم نشده
دوشنبه 15 مهرماه سال 1392 17:41
+بیا صبحانه بخور . -سیرم.میل نداره. +پاشو .پاشو بیا . _ سیرم . سیرم کردی . با این زندگی سیرم کردی. ولم کن .
-
پرنده
شنبه 13 مهرماه سال 1392 00:12
پرنده ، آه فقط یک پرنده نبود پرنده رها بود هر جا که دوست داشت خانه می کرد هر جا که می خواست هر جا که بلند و با صفا بود هر جا که آسمان پیدا بود پرنده ، آه فقط یک پرنده نبود . . . . کاش می توانستم پرنده باشم. پ ن : باز هم برایم دعا کنید . رهایی نزدیک است .
-
رویایی در میان این همه کابوس
پنجشنبه 11 مهرماه سال 1392 13:23
نشسته بودیم و پاهایمان را دراز کرده بودیم ، دریا روبه رویمان بود . موج می زد . نفسم پر بود از هوای دریا .شرجی چسبناک . شاید موهایم کمی زیر نوازش نسیم قلقلک می داد گردنم را . بلند شدیم .راه افتادیم . پا برهنه . روی شنهای نرم و سبک . رد پاهایمان را موجهای کوتاه دریا می شست . دویدیم . به دنبال هم . مثل خواب بود . باورم...
-
سری که درد می کرد ، دستمال بستم
پنجشنبه 11 مهرماه سال 1392 00:34
می توان پنهان کرد یا پنهان ماند ، فرار کرد یا فراری داد ، ساکت کرد یا سکوت کرد، می توان نشست روی به روی هم و یک ضرب و بی وقفه حرف زد بعد از مدتها و فهمید چقدر حرف داریم حتی تا دم در، چای خورد و دم کرد و باز هم چای خورد، پسته خورد و غصه ها را ریش ریش کرد ، تصمیم های جدید گرفت، داستان های تازه نوشت، و نخوابید، قصه غصه...
-
شباهت
چهارشنبه 10 مهرماه سال 1392 16:26
زندگیم افتاده در دور سربالایی سختی که حالا حالا قصد تمام شدن ندارد . و من دقیقا اول این سربالایی ام . هنوز خاموش نکرده ام اما آنقدر پایم را روی کلاج نگه داشتم ، پای چپم سِر شده ، آنقدر بوی لنت می آید که دارم خفه می شوم . آنقدر ترمزدستی کشیده ام که دست راستم خم مانده . این وضعیت زندگیم است . . . . صبر می کنم . باز هم...
-
As soon as possible
دوشنبه 8 مهرماه سال 1392 15:17
به زودی دیوانه خواهم شد و یک پیراهن برعکس می پوشم . و از اینجا می روم. تا کسی نتواند با نگاهش ، حرفهایش و حتی ماشینش من را تهدید کند . دیوانه خواهم شد و از قفس می پرم . از این پنجره های پر نور ِ پر تهدید از این خنده های شبانه سهمگین و نگاه های هیز و ولگرد رها خواهم شد . و همه این گریه ها و ضجه ها که بند نمی آید را...
-
خالی می شوم
یکشنبه 7 مهرماه سال 1392 19:22