بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

 لبهایت بوی انگور می داد ، خودت می گفتی شراب ناب شیراز ،و من حالیم نبود ، توی هم پیچیده بودیم و از پله ها بالا می رفتیم ، خودت می گفتی باید از شکست پله ساخت ، حالا شکست های من مثل پله های منارجنبان اصفهان ، گرد شده بودند و بالا می رفتند و ما در هم پیچیده ، رهایم نمی کردی ، لبهایت انگار چسبیده باشد به لبهام، خیلی بالا رفتیم و من دلم نمی خواست از آغوشت بیرون بیایم ،رسیدیم به یک پنجره زیبا ، پنجره زیبا نبود ، منظره ای که از آن می دیدیم ، گلهایی که داشت آنقدر زیبا بودند که دلم می خواست توی آنها غلت بزنم ، دلم می خواست خودم را پرت کنم وسط آن دشت ... 

خودم را از دست هایت جدا کردم و انداختم وسط دشت .

نظرات 1 + ارسال نظر
بتی چهارشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 10:01 http://nicht.blogfa.com

دلم برایت تنگ شده بی معرفت !نارفیق !بیوفا! بگویم باز تا از خجالت مثل یک دانه برف در آفتاب تموز در زمین فروروی ؟ ها؟ نمیگویی حالا شاید کسی جایی همیشه یاد تو است دلش برای تو تنگ میرود و از اینها ؟عیبی ندارد من همچنان عاشق حس نوشته های دلی ات هستم فائزه جون ...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد