| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
عزیزم این سرنوشت خاورمیانه است که ما را این چنین ناامید و دلزده از زندگی میکند. آن روزهای طلایی که سیاست اهمیت نداشت هر چقدر هم کثیف بود. آن روزها که بیخیال میخندیدیم و تنها یک بستنی ما را شاد میکرد تمام شد. زندگی دیگر آن چیزی نخواهدشد که قبلا بود. دستهجمعی شکست خوردیم. و آن را در حال تجربهایم. من دیگر هیچچیزی دلگرمم نمیکند به زندگی. اگر کتاب میخوانم هنوز و مینویسم فقط برای این است که لحظاتی از این ظلمت و تاریکی بیرون بزنم. انگار پایان دنیا باشد برایم. این سال بد، این سال آغشته به خون هم تمام شود تا سالیانی دور این سیاهی به تن ما خواهد ماند. آنها در حال مذاکره بر سر زندگی ما هستند. بر سر بود و نبود نسلهای آینده. بر سر آرامش و سکون و امنیت شغلی و فکری و جانی. اما آنها جان ما را و زندگی ما را اولویت خود نمیدانند بلکه به فکر منافع و جیبهای خود هستند. جنگ پیش روی ماست. هر چه هم بگویند آخر هم این جریان و این سیستم رو به انقراض است. من خستهام. خستهام از این همه بازی خوردن و پشتپردهها و دروغگویی. من خواب زندگی مردهی خودم را میبینم که دست از سرم برنمیدارد. خواب مرگ خویشتن در زمانهی تکهپارگی افکار.
فقط در اندیشهی آزادیام. آزادی از هر بندی. از هر چیزی که فکر و عقل و اندیشه را میگیرد.