ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
آبی آسمان چشمهایم را می زد ، آنقدر صبر کردم تا خورشید رفت خانه خودش ، رفت سرزمین های دور و دورتر و من از خانه زدم بیرون و اینبار نور ماشینها چشمهایم را می زد ،هیجان را دوست دارم ، اما هیجانی بدون ترس و دلهره ، ماحراجویی را دوست دارم ، بدون دلشوره ، باید منتظر می شدم به اندازه همه آدمهایی که توی مطب ایستاده یا نشسته بودند ، اولش به آدمها نگاه کردم ، دو تا پسر جوان ، دخترهایی جوانتر ، مردهایی مسن ، زن هایی جا افتاده و من ، تنها بودم . و بعد به کف زمین خیره شدم ، و هی آدامس جویدم ، بالاخره آنقدر خلوت شد که بتوانم بشینم و به کف سنگی باز خیره بشوم و فکر کنم ، فکر قضاوت دیگران ، در ذهن آنها چه می گذشت ، بعضی ها خسته ، بی فکر ، گاهی می خندیدند ، و یواشکی حرف می زدند و آن دو مرد بلند بلند بی توجه به دیگران با هم حرف می زدند ، آن یکی هیجان زده با چشمهایی قرمز شده از زمین کشاورزی اش حرف می زد و من باز به کف سنگی مطب خیره شدم ، آدامس می جویدم و با انگشتانم بازی می کردم و به موبایلم خیره می شدم ،هی آدمها را می شمردم ، پانزده نفر ، ده نفر ، هشت ، پنج نفر، سه ،کتابم را باز کردم و خواندم تا زمان را نفهمم ، منشی ، مطب را سپرد دست ما چند نفر آخری و رفت ،و با چشمان خسته اش به من تاکید کرد که آخرین نفرم ،به تو فکر می کردم ،دفعه پیش من اولین نفر بودم و حالا آخر ، می گویم نباید کسی که دوست دارم را قضاوت کنم ، یا نباید کسی را قضاوت کنم اگر می خواهم دوستش داشته باشم ، دیگر بهت فکر نمی کنم ، سوار تاکسی می شوم ، تقربیا همه جا خلوت است ، خیلی ، از توی کیفم شکلات تلخ در می آورم و یکی یکی می جوم ،تاکسی پر می شود و سرم پر شده از فکر و حرف هایی که نمی توانم بگویم ، دیگر نمی توانم حرف بزنم ، می دانم که دیگر نمی توانم باهات حرف بزنم .خیلی از هم دور شدیم ، شاید هم از اول دور بودیم .می دانم ، من هیچ نسبتی با تو ندارم و هیچ حقی ندارم ،
دلم برات تنگ شده
دلم واسه اون دلی که این همه حرف توشه و من هیچوقت نپرسیدم چی هستن تنگ شده
سلام و عرض ارادت