بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

ذره ذره

از صبح هر وقت نشستم توی ماشین رادیو گوش دادم، چون می دانم عادت کرده بودم که به صدایت گوش بدهم. اما باز برگشتنا زدم و چیزی دانلود شد و باز صدایت بود، یک چیز را قبلش بنویسم. دو تا داستان از مریم سمیع زادگان شنیدم ، در اولی که خیلی شبیه داستان مید این دانمارک محمد طلوعی بود. در داستان طلوعی که خیلی قبلتر در مجله داستان چاپ شده، پدر خانواده می خواهد مهاجرت کند. داستان از زبان پسر خانواده تعریف می شود. اما در داستان سمیع زادگان که دقیقا  می خواهند به نروژ یا دانمارک بروند از زبان زن کریم تعریف می شود. کریم می خواهد از ایران برود. حتی از کلمات او هم استفاده می کند. دفع الوقت... آیا این درست است؟ امشب باز یک داستان دیگر ازش شنیدم بدرک هم ... که فقط گفت مادرم قهرمان والیبال بود که در داستان طلوعی مادرش قهرمان پینگ پونگ بود. چرا خب؟ یعنی اینقدر می شود کپی  کرد؟ البته ماجرای داستان چیز دیگری بود.ولی هنوز برایم عجیب است. چون من داستان مید این دانمارک را خیلی دوست دارم  و از بس گوش داده ام حفظم، فهمیدم و نوشتم.

بعد آخر سر حرف زدی. با بغض. با درد. مال دوسال پیش بود. اما انگار الان بود. دلم آشوب شد. من عین یک آدم مضطرب می شوم وقتی که با این صدا و بغض حرف می زنی.درد این است که کاری نمی توانم بکنم. و فقط امیدوارم بتوانی بزودی کل دنیا را ببینی. خب آرزوی منم دیدن جهان است. این قشنگترین اتفاق دنیاست که بتوانی از دریچه های دیگر دنیا را ببینی. برایت نوشتم  اما پاک کردم. باید عادت کنم به نگفتن، ندیدن، ننوشتن... و بالاخره مردن.


نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد