بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

نشستم روی مبل ، باید تمرینی که ازم خواسته بود اجرا کنم، دستهایم را آماده کردم. استاد با لیوان چایش بالای سرم ایستاده بود. اولین بار بود اینقدر بهم نزدیک بود. صدای نفس‌هایش را می‌شنیدم. هول شدم، اما سعی کردم توجه نکنم. شروع کردم به نواختن. همانطور که خودش گفته‌بود. چند دقیقه‌ای نوای خوش هنگ‌درام مستم کرد. ناگهان مچ دستم را گرفت. صدا قطع شد. تقریبا بلند در گوشم گفت: امروز مثل همیشه نیستی، چرا اشتباه زدی؟ داغ کردم. هیچگاه بهم دست نزده بود حتی اگر درست نمیزدم. و این اولین بار بود. در بدنم چیزی به جریان افتاد. چیزی مثل جریان برق، مثل شیرابه‌ی درخت. آرام گفتم: نمی‌دانم. و خودم را جمع کردم. همانطور که روی مبل نشسته بودم احساس کردم که شیرابه‌ی تنم خارج شد. چه چیزی در بی‌موقع‌ترین حالت ممکن از یک زن خارج می‌شود؟ به جز خون هیچ‌چیز دیگری نیست. سریع بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم. روی مبل رنگ قرمز خون به چشمم آمد . می‌خواستم دهان باز شود و بروم در زمین. این چه اتفاق هولناکی بود که باید بر سرم آوار می‌شد؟ 

خودم در دستشویی زندانی کردم. چکار باید می‌کردم؟ غیرمنتظره بود. فکرش را هم نمی‌کردم. ده دقیقه همینطور سر توالت نشستم و خودم راشستم. لباسم را چه می‌کردم؟ پد نداشتم.تا این حد از زن بودنم خجالت نکشیده بودم!

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد