بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

دلم برای خودم سوخت. مثل بچه‌ها که از غصه دیگر با بقیه حرف نمی‌زنند، سرم را بردم زیر ملافه، مردخانه هم فهمیده بود. می‌خواست بغلم کند. می‌خواست باهام حرف بزند اما من بغل او را نمی‌خواستم، صدای او را نمی‌خواستم. چشمانم را بستم. صدای تو برگشت. نگاه تو برگشت. با درد و اندوه فراوان.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد