بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

هر بار که تو را می‌دیدم با خود می‌گفتم شاید این آخرین بار باشد چند ثانیه بیشتر و کمی تنگ‌تر در آغوشت می‌کشیدم. 

هر بار که نگاهت می‌کردم تو را برای خیال بازی روزهای نبودنت پس‌انداز کرده‌ام. چقدر صدایت را دوست داشتم. گفته بودم شعری برایم دکلمه کنی و آخرین دیدار به مانند دیوی پلید به سراغمان آمد و حالا نه تو مرا داری و نه من تو را. در هیچ درگاهی لابه نمی‌کنم. تو را از خودم هم دیگر نمی‌خواهم تا دنبالت بیایم و پیدایت کنم. شب‌ها به زیر آسمان هر جا که بودیم ماه را پیدا می‌کردی و نشانم می‌دادی با حیرت می‌گفتی: ببین...

  برای روزی که به ماه سفر می‌کنم چمدان لازم نیست،  هر کجا باشی می‌دانم که به ماه نگاه خواهی کرد.



تو برایم نوشته بودی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد