| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
وقتی همه را رها میکنی یکی یکی سراغت میآیند.
میم عزیزم، عشق بیست و سه سالگیم، اولین و آخرین نفری که همیشه دوستش دارم و هیچگاه ازش متنفر نشدم، امروز عکسش را بعد از مدتها در صفحهاش گذاشته بود، کمی چاق شدهبود، یعنی بعد از این همه سال خیلی خیلی جذابتر بود، موهایش را خیلی خیلی کوتاه کرده بود آنقدر دوستداشتنی بود که دلم میخواست بغلش کنم. خیلی دلم برایش تنگ شد، کاش دوباره تاتر اجرا کند و بروم بهدیدن نمایشنامهاش.آنوقت از دور میتوانم برایش دست بزنم.
آن یکی دوست کلاس داستان
نویسیم که باهام قهر کردهبود، امروز برایم ویس داده بود که حالت چطور است و کار جدیدش را شروع کرده بود که خیلی هیجان داشت، منم بهش پیام دادم که حتما موفق میشوی.
الوک طبق معمول چندبار سلام کرده بود و گودمورنینگ گفته بود، نادیده گرفتمش.
و یک پیام دیگر در نیمهشب که شعر عاشقانه بود. چه میگفتم؟ فقط خواندم و هیچ جوابی برایش نداشتم. خودم وسط زندگیم دست و پا میزنم و او هم که خودش وسط زندگیش دارد جان میدهد، چکار میشود کرد بین زندگیها؟
فقط باید نگاه کرد و خفه شد.