بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

ذره ذره فراموشت می‌کنم،

وقتی بهم لبخند می‌زدی و دستانت را دورم حلقه می‌کردی.

مدل حرف زدنت،

را به سختی به یاد می‌آورم

وقتی  صدایت در گوشم می‌پیچید

و کلمه‌ها را می‌گفتی.

آهسته آهسته از وجودم پاک می‌شوی.

مثل افیون از خون یک معتاد.

بزودی فراموش می‌کنم که گرمای تنت چطور

قلبم را آب می‌کرد.

و دیگر چیزی به خاطرم نمی‌آید.

و این خاصیت آدمیزاد است .

فراموش کردن

‌از یاد بردن

با درد و رنجی که سالها فراموش نخواهد شد.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد