بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

از پشت کلمه‌ها هیچ چیزی معلوم نیست، 

قرمزی چشمها، فین و فین‌ها، اشکهایی که جاری است و قلبی که از سینه می‌خواهد بیرون بتپد و عصیان‌وار بسوی عشق بشتابد. 

چطور می‌شود که شعر شاعران قدیمی را فهمید و درک کرد؟ 

هیچ‌گاه این غلظت و حجم عاشقی و دیوانگی و پروانگی و شیدایی را نمی‌فهمیدم.

بی‌شک این روزها خیلی بهتر از قبل درک می‌کنم که مجنون و دیوانه‌وار سر به بیابان گذاشتن یعنی چه؟ ساختن خنجر از فولاد یعنی چه؟ 

دلم و دینم 

دل و دینم بِبُرده است یعنی چه و همه شعرهایی که درک معنیش برایم سخت بود.

این روزها مثل روز برایم روشن و واضح است.

مثل همه‌ی غزل‌ها

قصیده‌ها و عاشقانه‌های همه شاعران.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد