| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
از پشت کلمهها هیچ چیزی معلوم نیست،
قرمزی چشمها، فین و فینها، اشکهایی که جاری است و قلبی که از سینه میخواهد بیرون بتپد و عصیانوار بسوی عشق بشتابد.
چطور میشود که شعر شاعران قدیمی را فهمید و درک کرد؟
هیچگاه این غلظت و حجم عاشقی و دیوانگی و پروانگی و شیدایی را نمیفهمیدم.
بیشک این روزها خیلی بهتر از قبل درک میکنم که مجنون و دیوانهوار سر به بیابان گذاشتن یعنی چه؟ ساختن خنجر از فولاد یعنی چه؟
دلم و دینم
دل و دینم بِبُرده است یعنی چه و همه شعرهایی که درک معنیش برایم سخت بود.
این روزها مثل روز برایم روشن و واضح است.
مثل همهی غزلها
قصیدهها و عاشقانههای همه شاعران.