| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
اتفاق مهم زندگیم مدیون مرد دوم هستم، بهم انگیزه داد و باعث شد تصمیم بگیرم انصراف واقعی از رشته ریاضی را اعلام کنم و به خانواده خبر بدهم و بعد برایم یک کلاس کنکور خوب پیدا کرد که برای استاد ابراهیم جعفری نازنینم بود. بعد هر بار که از درس خواندن خسته می شدم با اینکه خودش افسرده بود و قرص می خورد اما به من لبخند هدیه می داد. مهربانترین مردی بود و هست که تا به حال دیده ام. وقتی جواب کنکور آمد اولین نفر بهش زنگ زدم و پشت تلفن زدم زیر گریه ، چون هیچ رشته ای قبول نشده بودم و او در سکوت به صدای گریه ام گوش داد و همان جا صدایم کرد و من قلبم داشت کنده می شد از دلداری دادنش. وقتی بیست و سه ساله باشی و در قلب یک نفر آنقدر عزیز باشی چقدر خوشبختی. ما روزهای خوبی با هم داشتیم اما از جایی به بعد ما دیگر ما نبودیم، از جایی که هیچگاه مسببش را نخواهم بخشید ، کسی که زندگیم را نابود کرد. شاید اگر آن اتفاق نمی افتاد من زندگیم طور دیگری پیش می رفت. جور دیگری می شدم و اصلا شاید الان هزاران بار خوشبخت تر بودم. او دیگر تلفن هایم را جواب نمی داد . وقتی دید که روی پای خودم ایستادم ، سر کار می روم و درس مورد علاقه ام را می خوانم ، وقتی خیالش راحت شد رهایم کرد. من با درد ، با حسرت ، با عشق ، به روزهای کوتاه خوبی که با هم داشتیم فکر می کردم و جلو رفتم . او هم زندگی کرد و می کند و وقتی از درختهای قشنگ روف گاردنش عکس می گذارد دلم قنج می رود برای کنارش بودن، وقتی سه سال پیش رفتم بدیدن تاتری رفتم که دراماتورژش بود، باز هم دلم غنج رفت براش،
مرد دومی که بهم عشق واقعی را آموخت، نیز متولد اسفند است ، در یک روز با پدرم و او مثل یک شاه ماهی از دستم لیز خورد و خودش را به آبهای آزاد رساند و اسیر برکه من نشد.