بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

عاشق شدن در دنیای سنتی که گرفتن دست شوهر در برابر  دیگران زشت بوده، کنار گذاشتن همه کلیشه های دوست داشتن و عاشقِ کسی شدن که هفده سال ازت کوچکتر است. آنقدر دور و دست نیافتنی و باور نکردنی است که هر چه بگویم باز تا نبینی و نشنوی درکش نخواهی کرد. زندگی چه بالاها و پایین ها دارد. شبیه آناکارنینا، اما نه آنقدر جسورانه که اشتراکات را متلاشی کند. نوشتن نامه های عاشقانه و پر از سوز که بیشتر خودشناسی است و حدیث نفس است. حدیث نفسی که بعد از شانزده سال زندگی مشترک یکهو سربر می آورد که چرا؟ حتی کار به پرسیدن سوالی بنیادین از والدین می گردد که چرا شوهرش داده اند؟ در چهل سالگی وقتی تمام زندگیت دو جوان رعناست می توانی این سوال را با صدای بلند بپرسی که خود قشقرق بزرگی است، از چهل سالگی تازه می فهمی می شود کنار کسی چای خورد در ایوان یک شهر دورافتاده و به دور از جنجال عجیب و غریب آدمهایی نچسب ، کسی که خیلی ساده و راحت دست می اندازد روی شانه ات و در نهایت سادگی عاشقانه دوستت دارد . همین و همه این جمله کل زندگیت را به برزخی عجیب بدل می کند. برزخی که فقط خودت می دانی نه هیچ کس دیگر.



بهمن ۹۹

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد