بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

دخترک دیشب کلی اشک ریخت برای دیدن فیلم عروسیم. امروز نمی دانم چند بار فیلم را دیده بود ، با هر کس از راه می رسید می زد و از اول می دید. تغییرات قیافه آدمها، قدکشیدن بچه های فامیل، مردن آدمها و کم شدنشان، فکر می کنم هفت نفر در این مدت هشت سال مرده بودند.

خودم را که می دیدم یادم می افتاد چقدر روز حرص دربیاری را گذرانده بودم و کل کمرم در اثر ژپون دامن زخمی و خونین شده بود. چقدر فردای روز عروسی گریه کرده بودم. چقدر دلم این زندگی را نمی خواست. چقدر بهم سخت گذشته بود. و اصلا دلم نمی خواهد بهش فکر کنم.

دیشب دخترک هر چه عکس و آلبوم داشتیم درآورده بود و چقدر بهش احساس خوبی دست داده بود. و من سکوت کردم تا حس خوب خوشحالیش از بین نرود.

مادربزرگم را میان همه مهمانها پیدا می کنم.

امروز با دخترک رفتیم دیدنش.


بهمن ۹۹

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد