| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
دخترک دیشب کلی اشک ریخت برای دیدن فیلم عروسیم. امروز نمی دانم چند بار فیلم را دیده بود ، با هر کس از راه می رسید می زد و از اول می دید. تغییرات قیافه آدمها، قدکشیدن بچه های فامیل، مردن آدمها و کم شدنشان، فکر می کنم هفت نفر در این مدت هشت سال مرده بودند.
خودم را که می دیدم یادم می افتاد چقدر روز حرص دربیاری را گذرانده بودم و کل کمرم در اثر ژپون دامن زخمی و خونین شده بود. چقدر فردای روز عروسی گریه کرده بودم. چقدر دلم این زندگی را نمی خواست. چقدر بهم سخت گذشته بود. و اصلا دلم نمی خواهد بهش فکر کنم.
دیشب دخترک هر چه عکس و آلبوم داشتیم درآورده بود و چقدر بهش احساس خوبی دست داده بود. و من سکوت کردم تا حس خوب خوشحالیش از بین نرود.
مادربزرگم را میان همه مهمانها پیدا می کنم.
امروز با دخترک رفتیم دیدنش.
بهمن ۹۹