| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
امروز روز عجیبی بود. نقطه عطف ما، انگار پناهم باشی و من به راحتترین شیوه ممکن حرف بزنم. تو هم مثل یک دوست واقعی گوش کنی و بهم جواب بدهی. روزی که ما هر دو به یک جریان فکری رسیدیم. البته از من تا تو خیلی راه بود. خیلی زیاد. اما انگار کمی بهت نزدیک شدم. بالاخره به سختی ، راه رودخانه ام را به رودخانه بزرگ وجود تو نزدیک کردم که با هم دریا بریزیم، شاید.
من امروز کار بزرگی کردم. ریشه یابی. خاک درونم را ریختم بیرون و زیر و رو کردم. به خاک وجودم هوا و کود دادم و خاک تازه پای برگهای سبز جوانم ریختم. تا جان تازه در بدنم بدود.
قبل از آن اتفاقا امروز خاک همه گلدانهای خانه را عوض کردم. حتی گلدانها را یک دست کردم. یک شکل به رنگ سفید. خاک های سفت و چغر را با بیلچه بیرون ریختم و خاک برگ نرم و کود پای یکی یکی گلها ریختم. گلدان های یاس، شمعدانیها، کاکتوسها، عطری، و هر چه گلدان که در خانه داشتیم. گلدانهای زشت و شکسته را دور انداختم و خاک های سیمانی شده را.
از ساعت یک تا سه بعدازظهر داشتم با گلها کیف می کردم. کمرم درد گرفته بود ، دوبار روی زمین دراز کشیدم و چند تا حرکت ورزشی کردم تا درد کمرم کم شود و بعد دوباره گلدانهای سنگین را جابه جا کردم.
گیاهان جان دوباره گرفتند و منتظر هستم بهار که بیاید شمعدانیها گل بدهند و یاس پر از عطر مست کننده شود.
خاک آلوده بودم ، دوش گرفتم.
زیر و رو شدم. حالا نوبت خودم بود که خودم را و خاکهای مرده درونم که ریشه ام را خشکانده بود ، بیرون ریختم و خاک تازه برایم خودم ریختم. خودم را در معرض گشودگی و رهایی قرار دارم. از سدهای سیمانی ساخته شده از درونم گذشتم.
به تاریکترین نقاط زندگیم نور تاباندی.
خورشید تابان زندگیم.
۲۲بهمن۹۹