| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
همین امروز از سواددار شدنت ترسیدم، درست است که از نوشتن نامت تمام وجودم پر از ذوق و شوق شد، نامی که خودت انتخاب کردی، من صدایت زدم و تو تکان خوردی و اسمت را پذیرفتی و بهم علامت دادی که همین خوب است. همین کلمه چهار حرفی که یک دنیا معنا دارد. ولی داری یکی یکی حروف را کنار هم می گذاری و اولین چیزهایی که می توانی بخوانی همین نوشته های من است. من ، مادرناکافی تو. اگر از دستم شاکی شوی که چرا اینطور نوشتی؟ بهت حق بدهم؟ بهت حق می دهم اما باید بدانی که من تمام احساساتم را ، از وقتی نوشتن را شروع کردم از همان سالهای وبلاگ نویسی نوشتم که بر خودم مسلط باشم. بدانم بر من چه گذشته . وقتی گذشته را می خوانم ، از خودم ، از وجودم خوشم می آید که اینقدر ظریف و زیبا تغییر کرده است. من نمی توانم جلوی سواددار شدنت را بگیرم ، نمی توانم جلوی نوشتن خودم را بگیرم. نمی توانم دست بکشم . اصلا وقتی در وجودم شکل گرفتی همه حرفهایم را برای تو نوشتم که وقتی هجده سالت شد ، بروی از سیر تا پیاز زندگیم را بخوانی ، بدانی که در وجودم چطور رشد کردی و بزرگ شدی و درباره بزرگ شدن خودت بدانی. درباره دندان درآوردنت، قدکشیدنت، کتابهایی که می خوانیم، و قصه هایی که تو تعریف می کنی.
گاهی از اینکه تو هم شروع کنی به نوشتن می ترسم.
از تکرار خودم می ترسم. می دانم تو بهتر از من خواهی بود. و همه این ترسها به خاطر مامان بودنم است نه چیز دیگری.
به هر حال نوشتن ادامه دارد و هیچ چیزی جز مرگم جلوی آن را نخواهد گرفت.
جشن چهل سالگیم همزمان با جشن باسواد شدن توست و این یعنی هزار پروانه رقصان در دلم.
یکشنبه
۲۶بهمن۹۹