| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
بهترین لحظه منی
بین تاریکی و روشنایی
آن لحظه که رگه های نور می دود توی دل ستاره های شب
آن لحظه که صدای پرنده ها دل آسمان را می شکافد
آن لحظه که خورشید از پشت کوه سربر می آورد
آن لحظه که غنچه ای باز می شود
آن لحظه که آغاز سال نو است
آن لحظه که آغاز تپیدن قلب من است
با شنیدن کلمه هایت
بهترین لحظه ام بمان
آخرین لحظه های سال نود و نه
پاورچین پاورچین
همه چیز نو می شود
همچون نور که آرام آرام
از لای درز پنجره ها
روز نو می پاشد
همچون نفس باد صبا
که دم و بازدم ریه های زمین می شوند
همچون پرنده ها که مژده
ای دل که مسیحا نفسی
می خوانند
همچون قلب من
که از تپش بهار ،خواب ندارد
همچون آسمان که لکه ای ابر ندارد
همچون درختان
که رقص شکوفه هایشان
اوج زیبایی است
و زمین سرشاز از خوشی
این آغاز
این لحظه تولد
سی امین روز از سال کبیسه۹۹
کتاب های صوتی زیادی گوش دادم، چندین سریال خوب دیدم و فیلم های قشنگی تماشا کردم و چند کتاب هم خواندم.
و شروع کردم به نوشتن جدی.
یک دندان کشیدم و یک دندان ایمپلنت کردم. تغییرات هورمونی شدیدی داشتم که الان کنترل شده. سعی کردم از خودم مراقبت کنم.
اینها برای شواف نیست، صرفا برای یادآوری نعمتهای زیادی که امسال برایم داشت ، البته که خیلی از دوستان و آشنایان را به خاطر کرونا از دست دادم که دردناک بود.
تجربه تلخی برای همه جهانیان بود. کاری به پشت پرده ها و توهم ها و توطئه ها ندارم. دارم از آرزویم برای همه بچه های دنیا حرف می زنم که دلم می خواهد همه شان شاد باشند بدون اینگه نگران چیزی باشند.
مرزها و خط کشی ها برداشته شود و هرکس آزادانه هر طور که دوست دارد هر کجا که میخواهد زندگی کند.
می دانم خیلی آرمان گرایانه است اما اینها را دلم واقعا می خواهد.
از صمیم قلبم دوست دارم دوستم را که یازده سال است ندیده ام ، ببینم و لمسش کنم و در آغوش بگیرم . بعد کتابم را چاپ کنم. بعد از سفرهای رنگارنگی که رفتم و دنیا را گشتم باز بنویسم و کتاب سفرهایم را چاپ کنم و این بشود ادامه زندگیم. دوست داشتنم هیچگاه ته نکشد. همه را دوست داشته باشم، چون تو بهم یاد دادی که عاشق سوسک و درخت و آسمان و زمین و آدمها و کاغذ و نوشتن باشم.
یادم نرود حرفهایی که بهم زدی و صدایی که بهم جرات زندگی و نوشتن می دهد. کرونا از بساط روزگار جمع شود. و همه سلامت و دل خوش باشند.
من از دوست داشتن بنویسم و چیزهای الهام بخش زندگیم برای نوشتن، باشند.
خودت گفتی رویاها و آرزوهایی که به کسی صدمه نزند. پس همه شان را می خواهم. امسال که این همه زمان عوض می شود، من چهل ساله می شوم امیدوارم برای همه مردم دنیا خوبترین اتفاقات بیفتد.
آخرین روز سال ۹۹
دلم نمی خواهد تمام شود.
هیجان دارم. همیشه موقع سال تحویل هیجان داشتم. فکر می کنم بعدش چه اتفاق هیجان انگیزی می افتد؟
مثلا زندگیم تغییر می کند یکهو!؟ یا خودم عوض می شوم ! یک آدم متفاوت می شوم انگار.
اما بعد از گذشت کمتر از چند دقیقه همانم. همه چیز همان است. آدمها، مکان، و هر چه که با من است.
چرخش زمین جوری در دلم هیجان می اندازد که اول بهار معجزه ای رخ می دهد. اما امشب و این چند روز داشتم تمیزکاری می کردم. خانه تکانی نکردم یعنی آنطورکه همه می کنند بلد نیستم. من آدم خانه داری نیستم. زن خانه و زندگی نیستم. می دانم. اگر بودم الان یک ماه از خانه تکانیم گذشته بود، سفره هفت سینم تکمیل و آماده بود. زندگیم روی روال بود و برنامه اش مشخص بود. حتی می دانستم که ناهار فردا چه دارم. مثل الان نبود خانه ام. جاروبرقی ولو وسط آشپزخانه، سفره هفت سینم روی میزناهارخوری ولو شده با چیزهایی که داشتم. کابینتهایم را یکی درمیان مرتب کرده ام. موهایم وز کرده و رنگ نکرده نبود. صورتم جوش زده نبود. تو گفتی چه پوستی داری و بعد از آن جوش زدم
دراز شده ام روی کاناپه آبی، خسته ام. می خواهم یکی از سریال های آبکی این روزها را ببینم ، قبلش هم چند صفحه از کتاب تازه محمد طلوعی-نویسنده محبوبم- را خواندم و کیف کردم .هر چه ملافه و روبالشتی مربوط به تخت و لباس ها را شستم و پهن کردم، برای دخترک همبرگر که خیلی هم گرد نبود درست کردم که یک چهارمش را خورد. مرد خانه هنوز نیامده. خمیازه می کشم. صبح که داشت می رفت ، صورتم را توی دستهایش گرفت، لبهایم را کرد توی لبهایش، بعد انگار جریان برق در تنم راه انداخته باشد. آنقدر بهم کیف داد که خواب از سرم پرانده بود و اگر کاندوم داشت ، چراغانی براه می انداختیم.
کرم بلوبری را به دستم زدم و گفتم پایان سابیدن امروز و سطح خراشیده و خشک دستهایم را مرطوب کردم.
دم غروب چای دم کردم اما از فرط خستگی و گرسنگی ، فقط شام خوردم و قرص شب چهارشنبه را خوردم و ولو شدم روی کاناپه.
دلم کمی خواب می خواهد تا فردا باز هر جا که دستم می رسد را وابسابم.
۲۷اسفند۹۹
از امروز چهل ساله شدی؛ دلت غش و ضعف رفته بود برای صدای بچه ها که یکی یکی بهت تولدت را تبریک گفته بودند، نوشته بودی قشنگترین و خوشحالترین تولد عمرت بوده. همه برای صدایت که نقش های قصه را گفته بودی ، هلاک بودند. صدای قوبارغابه جان، خارپشت گیاه شناس، بچه خرگوشا، صدای لاک پشت ساعت ساز ... همه دلشان می خواست صورت ماهت را می دیدند که داری برای بچه ها قصه می گویی. و من که روزی چند بار هر کدام از قصه ها را دارم گوش می دهم ، دانه دانه کلمه های آشنایت را که سالهاست می شناسم با خودم تکرار میکنم و ریز ریز توی دلم می خندم. کی من آن سال که عاشقت بودم این همه خندیده بودم؟ کی فکرش را می کردم که سالها بعد در سال کرونا، با دخترکم به صدایت گوش بدهیم و از کلمه هایت لذت ببریم ، نویسنده محبوبم. توی مغازه سنجاب همه چیز فروش که آن همه وسایل خلاقانه بود و می دانم همه اش فکر خودت بوده، می دانم که اینها که تو بازنویسی کردی لغات خودت است ، کلمه هایی مخصوص به تو، تماما. من بال بال می زنم که این ها را با تمام وجودم لمسش کنم. دارم ذره ذره از وجودت کیف می کنم، همه جانت را ریخته ای در این قصه و صدا برای بچه ها. می دانم. تو عاشق بچه هایی. بالاخره سالها برای رشته مورد علاقه ت کار کردی. همان موقع که توی گوشم زمزمه کردی برو سراغ رشته ای که دوست داری، بهم کلاس کنکور استاد جعفری را پیشنهاد دادی، برایم انتخاب رشته کردی و نوشتی خواستن ، توانستن است. و وقتی خیالت راحت شد من رفتم دانشگاه رشته مورد علاقه ام. خودت مدرک مهندسی را گرفتی و رفتی دنبال ادبیات نمایشی و پایان نامه ت را به میرحسین در حصر تقدیم کردی و اولین اجرای رسمیت هم چه نمایشی بود. پر از برگهای پاییزی، پر از بوی نم باران . و من فقط گریه می کردم وقتی تک تک جملات بازیگران را می شنیدم. چون تو نوشته بودی و کنار هم ردیفشان کرده بودی. تو توی سالن بودی همان موقع. نمی دانم صدای گریه هایم را می شنیدی؟ آخرین بار همان موقع در تاریکی سالن نمایش شناختمت. دور بودی. بعد از ده سال یک ساعت در جایی نفس کشیدم که تو بودی.
پرومته/طاعون.
حالا این روزها طاعون برگشته و پرومته می خواهد زنجیرها را باز کند.
۲۷اسفند۹۹
کلاسهایم امروز نفسهای آخرش را کشید، با نانا خداحافظی کردم و برایم بوس های هواییش را در آسانسور فرستاد. و آن پسرهای شیطان وسط راهرو فریاد می زدند دوستت داریم. چشمهایم را دادم به شکوفه ها و غروب مه آلود و ناواضح شهر. خودم را رساندم به دندانپزشکی و به خودم جایزه دادم. به آکواریم مطب زل زدم تا نوبتم برسد. دکتر دانه دانه دندانهایم را سابید. حالا لبخندم قشنگ شده و قرار من در سال جدید بیشتر لبخند زدن است.
قبل از شروع کلاسم ، رفتم به کتابفروشی محبوبم، به خودم جایزه دادم. چند تا مجله و کتاب. از ردیف سنبلها و سبزه ها و شب بوها و از کنار بهار رد شدم.
۲۵اسفند۹۹
«تو این فکر بودم
که با هر بهونه
یه بار آسمونو بیارم به خونه
حواسم نبود که
به تو فکر کردن
خود آسمونه»
از نردبان کوتاه بالا رفت و رسید به پشت بام خانه بغلی. خانه ها کنار هم کنار هم چیده شده بودند و روبه رو کوه ها پیدا بود. با سنگ کوچکی زد به شیشه در پشت بام خانه، انگار علامتی کوچک باشد. سه بار. خودش را رساند پشت بام خانه سمت راستی ،پشت قفس کبوترها .کبوترها در هم پیچیده بودند. و بال بال می زدند. انگار منتظر بودند کسی بیاید آنها را فر بدهد به آسمان و پرواز کنند. در قفس بسته بود. می توانست بازش کند. صبر کرد. صورتش را برگرداند. صورت زن را از بین کبوترها تشخیص داد. لبهایش به خنده باز شد. و زن آرام خزید جلوی قفس. کبوترها بوی بدن زن را می شناختند. پشت در تند تند بق بقو می کردند و نوکهایشان را به توری می زدند. در را باز کرد. و یکهو یک دسته کبوتر با صدای بال زدنی بزرگ و مهیج رفتند خال آسمان، سکوت شد. قفس خالی بود. گوشه و کنارش پر بود از چلغوز و دانه و کاسه های آب. زن رفت توی قفس، و مرد دنبالش راه را پیدا کرد. با انگشت کبوترها را دنبال کردند. می رقصیدند و می چرخیدند. نفس زن حبس شده بود ، مرد دستش را گذاشت روی قلب زن و گفت کبوتر من اینجا دارد پر پر می زند و زن باز نفس کم آورد. اما سرش را چرخاند و گذاشت روی سینه مرد که پهن بود و گرم. و بالا و پایین می رفت. مرد دست کشید روی کمر زن و آرام بالا و پایین برد. انگار می گفت درست می شود. یا نگران نباش یا شبیه این کلمات. زن سرش را گاهی به سمت آسمان می برد که رد کبوترها را بزند. دور شده بودند، رفته بودند نزدیک به دسته دیگری لابد و دور دور می کردند. آبی آسمان اشک چشمش را در آورد. سرد بود. صبح برف باریده بود روی کوه روبه رو و سوزش می آمد سمت خانه های شهر کوهستانی. لَ پ پُتی. یکبار از یک پیک موتوری شنیده بود به شهر می گویند .هیچ وقت دلیلش را نفهمیده بود. شاید مرد روزی برایش تعریف کرد. لاله گوشش را بوسید و بعد رفت سراغ لبها. داغ داغ بود و حرارت از صورت زن بلند می شد. انگار تابستان بود در آن روزهای آخر زمستان. یا کوره داغ که کوزه ها را درونش می پزند. چشمهای پر اشک زن بسته بود تا بیشتر اشک آلود نباشد، شاید هم بهانه ای بود برای گریه ، برای سبک کردن غم دوری ، غم نبودن، غم دلتنگی. قفس تنگ نبود. جا برای لغزیدن و چرخیدن زن و مرد داشت. جا برای خوابیدن و تنگ در آغوش کشیدن داشت. جا برای عشق بازی داشت. دور تا دور کسی نبود که نگاهش بیفتد به آنها اما ترس از دیده شدن هر دو را عقب می برد از چسبیدن، آمیخته شدن، غلتیدن،
موهایش پخش و پلا روی صورت و گردن و روی تن مرد ، لبهاش چسبیده به لبهای مرد، دستهایشان گره خورده پشت گردنها، تاب می خوردند. حواسشان نبود. صدای بال زدن بلند نگاهشان را برگرداند به سقف قفس.
جدا شدند و زدند بیرون. کبوترها بازگشته بودند و به آن دو زل زده بودند.
زن پرید بیرون اما کبوترها جم نخوردند. یکی شان را گرفت باز هم هیچ کدام تکان نخوردند. در قفس باز شد، و یکی یکی رفتند پی دانه هایی که مرد تازه تازه در هوا می پاشید.
آسمان آبی بود آنقدر که تا ته کوه ها پیدا بود. اشک های زن خشک شده بود ، مثل لبهایش و دلش آب می خواست.
زن در پشت بام را هل داد و وارد پله های نمور خانه شد. در آینه خاک گرفته توی پاگرد ، خودش را دید. اثری از ماجرای قفس نبود فقط قلبش بود که تندتر می زد.
سه بامداد۲۴اسفند۹۹
وقتی یک قهوه صبح بخوری و یک نسکافه چهار بعدازظهر ، بی خوابی .
علم می گوید:
عصبشناسان دریافتند که حافظه تنها در یک گروه از سلولها تولید نمیشود بلکه در جریانی گردشی در بین چند گروه از سلولها تولید میشود. در این مدار البته تعدادی از نواحی مغزی درگیر میشوند که سلولهای اینگرام در نهایت سبب تثبیت و ایجاد خاطره ویژه میشوند. همچنین میزان سیگنال ایجاد شده در این سلولها سبب میشود که خاطره خاص ایجاد و یا بازیابی شود، در حالی که این جریان گردشی بین نواحی مغزی سبب ذخیره و رمزگذاری حافظه میشود.
از قسمت جدید رادیو بندر تهران:
اینگرام ، فقط و فقط یک وظیفه دارد: بازسازی خاطرات،
و اینگرام در مغز من ، تو را می سازد.لحظه های حضورت را و آرزو و شوق بوسیدنت را ...
اسفند۹۹
درخت انجیر همانی که دیدی از لای دیوار و در سبز شده بود، منم.
می دانم که بیرون زدن از تنگترین جاها، چقدر سخت است.
می دانم که ریشه دواندن در دل سنگهای سخت چقدر نشدنی است.
می دانم سبز شدن و سبز ماندن در میان جماعتی که در میان آب هم می گندند، چقدر دلنشین و قشنگ است.
شاخه را تو دیدی، بیرون کشیدی از دل دیوارها و دیدنی کردی، پس چشمی باید، گوشی، دستی، نگاهی، صدایی و دوست داشتنی باید باید باشد که درخت انجیر را ببیند و تلاشش را ستایش کند.
«نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند»
اما من نمی شکنم. من جرزها و دیوارها را می شکنم و هر روز قوی تر و محکمتر از قبل می شوم.
جان می گیرم و رو به سوی نور برگهای بیشتر می دهم. شاید روزی انجیرهای شیرین و خوشمزه ای از شاخه هایم چیدی و خوردی.
آن وقت قشنگترین اتفاق زندگیم خواهد بود.
۲۳امین روز شیرین تمام نشدنی اسفند ۹۹