| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
بهم حق بده که از این زندگی متنفر باشم.بهم حق بده که از خودم متنفر باشم. خودم را نخواهم. این تن مسخرهی بی اختیارم را.
امشب تاسوعا و عاشورای من بود. من را سر برید، تشنه ، بدون توجه به فریادهایم، ضجههایم، مگر باید امام باشی که بر نیزه سرت را بچرخانند. که هر بار من به مسلخ میروم، کشته میشوم در تاریکی شب. در تنهایی، در درد و رنج نخواستن.
مردی که بی توجه به خواهش و التماس من، کارش را میکند و من از تنهایی و درد نمیدانم چه باید بکنم، مثل یک تکه گوشت قربانی روی کاناپه آبی، گریهام بند نمیآید. چه بگویم؟ روی تن من، شهوتش را خالی میکند وبعد بهم میگوید بیا سر جایت بخواب، عزیزم. دلم نمیخواهد سرجایم بخوابم. دلم نمیخواهد نفس کشیدنش را ببینم. دلم نمیخواهد یکجا روی تخت کنارش باشم! چطور بگویم؟ چطور بهش حالی کنم! میخواستم ننویسم. میخواستم هیچ نگویم که چطور زیر دستانش بال بال زدم و او چه سادهلوحانه فکر میکرد چه لذتی میبرم.
نشد.تنها مفر من اینجاست. تنها جایی که میتوانم فریاد بزنم اینجاست. اینجای تنهایی. اینجاکه مثل چاهی عمیق و تاریک است. اینجا که من سیاهترین و بدترین زن روی زمینم. بیپناهم. و هیچکس دوستم ندارد. بگذارید اینجا بگویم که حالم از دلسوزی بهم میخورد. بخوانید و رد شوید. بخوانید و عبور کنید. نخوانید اصلا. من خواندن هیچکس را نمیخواهم.
۱۴۰۱/۵/۱۶
می ترسم برایت بنویسم
یلدات مبارک .
بعد آن وقت مثل هر سال که به رویم می آوری شب یلدایی را که تنها بودی و صدای زنگ پرانده بودت، آن وقت پیک ، سه تا انار در پاکت کاغذی داده دستت و شاید گفته یلدا مبارک و سوار موتورش شده تا برسد به شب یلدای خانوادگیش. اما تو تنها بودی. در طولانی ترین شب سال که قصه اش را خوب بلدی. سی ام آذر آن سال. در تنهایی تو بودی و انارها و پیک هایی که بسلامتی انارها زده بودی، شاید. من هم تنها بودم. من همیشه تنها هستم حتی در شلوغترین حالت ممکن. مثلا وسط ازدحام میدان مرکزی شهر روبه روی آنجا که ساندویچ های کثیف داشت ، زنگ زدم به پیک. فکر می کردم چه کسی اعتماد می کند بهم و می آید و انارها را برای تو می آورد؟ چه قدر برایم با ارزش بودند. می خواستم صحیح و سالم بدستت برسد. وقتی بازشان کنی دلم را ببینی دانه دانه شده ، ترش و شیرین و ملس زیر دندانهایت تکه تکه می شود. مثل عشقم یه تو که سالهای متمادی ادامه دارد. تکه تکه می شود ، رنگ می بازد . باز دوخته می شود و رنگ می گیرد. عجب شرابی هستی ، تو ! دلم گرفته بود آن شب. باران می بارید مثل امشب آن چنان که آدمی خیس می شد و سینه پهلو می کرد از ریزش بی امان قطره های درشتش.
عزیزدلم یلدایت با باران و انار و مستی بی گاهت داشت روشن می شد. تازه گرم شده بودی که برایم شعر بخوانی. آخر تو استادِ خواندن شعرهای طولانی و بی مثالی. من گوشهایم اول عاشق می شوند ، می دانستی؟ چشمانم را می بندم و به صدا گوش می دهم. دلم که می لرزد چشمانم را باز می کنم ببینم این صدا برای کدام دهان و چشمها بود. گوشهای من اشتباه نمی کنند . مدام که می شنوند و هجاها و کلمه ها را می رسانند به قلبم، بعد می رود دنبال حلقه چشمان. این راز عاشق شدن های گاه و بی گاه است. صدای تو، آخ از صدای تو که هزار بار هم بشنوم سیر نمی شوم. آن سالها، چقدر صدایت دست نیافتنی بود اما حالا هر لحظه دستت را روی گوشی بگذاری می توانی بخوانی. برایم شعر شاملو بخوانی، داستان آفرینش را بخوانی، سعدی بخوانی، شاید هم آدم با شنیدن صدای حوا عاشق شد. آخر تنها صداست که می ماند. صدایی که از حنجره روی لبها جاری می شود. آن وقت دلم می خواهد بیایی و لبهایم را ببوسی همان وقت که از راه می رسم. و سرمایی که تا ته استخوانم رفته از زمستان دوریت را ، با بغلت ، با دستان گرمت ، تبدیل به تابستان کنی. تابستان منی. زمستانم را تابستان کن. مثل خورشیدی که در شب یلدا متولد می شود ، بتاب و تابستانم باش.
انارها زیر دندانهایت عاشقانه رقصیدند و شب یلدایت جاودانه شد. طعم انارها ، با کلمات بسمتم آمدند.
حالا فهمیدی چرا می ترسم بنویسم یلدات مبارک عزیزدلم!
ایستاده ام
روبه روی هلال نازک ماه و به آسمان که هنوز ته مانده های غروب را در خود حل می کند.
باد می پیچد لابه لای موهایم.
تپه های کوچک و بزرگ ، زمین های زرد، سبز ، بوی سبزه ها ، صدای زنگوله، صدای صحرا ، صدای زندگی ...
من اینچا چه می کنم؟
چرا هیچ چیزی در سرم نیست! کجایم؟
تنهایی بر تنم شلاق می زند. به خودم می پیچم. تنم از طبیعت و کائنات ساخته می شود، دوباره جان می گیرد. همه چیز از نو آفریده می شود.
تنها چیزی که کم دارم عشق است. عشق را به تنم بمالم. سورمه ی چشمانم، رژ لبهایم، سرخی گونه هایم
همه از عشق است. می لرزم. عشق دست و دلم را می لرزاند. زیر و رو می کند. از نو می سازد. متولد می شوم.
دلم برایت تنگ شده، دیشب وقتی مردخانه خزید کنارم و از پشت بغلم کرد، تو دیگر نبودی. هیچ دستی ، هیچ لبی، هیچ آغوشی تنم را نمی لرزاند. به هیچ کس فکر نمی کردم. به هیچ کسی که این سالهای عمرم عاشقش بوده ام. این آخرین جمعه ای بود که چهل ساله بودم. باید برایت نامه می نوشتم. به غیر از این همه وقت که برایت نوشتم ، امروز مخصوصا باید بهت می گفتم. به گوشت می رساندم که دیشب بعد از اینکه مردخانه حرفهای سکسی و بی پرده زد، که مثلا شورتم خیس شود تا راحتتر در هم فرو برویم، شاید هم از بس رقصیده بودم خسته بودم ، انگشتهای پایم دردناک بود. اما خب کمی هم دلم می خواست ، لحظه ای از فکر رها شوم و تنم لش و بی احساس در دستانش بلغزد و کمی آسودگی بی قید داشته باشم. خوابم پریده بود. مستی شب نامزدی پریده بود. غم و غصه، اشباحی بودند که نفسم را تنگتر می کردند. ردپایی از تو نیست. نمی توانم بنویسم. سکس دیگر قدرتی ندارد. دیگر کلمه ای نمی زاید. دیگر تپش قلب ندارد. صرفا یک برخورد و تماس فیزیکی شده است. مثل خوردن چیپس و ماست موقع دیدن فیلم. شور است اما بعد از تمام شدن چیپس ، تشنگی دارد. تشنگی مدام. تا وعده دیگری از چیپس و ماست. خوشمزه است اما پر از ضرر است. ساعت هفت نشده بود. باید بهت می گفتم به یادتم. دیشب خواب دیده بودم نامه ای را بلند برای همه می خوانی. نامه ای که من برایت نوشته بودم. در پایان نامم را بردی و من دیگر بی نام نبودم. من دیگر نویسنده ای ناشناس نبودم که عاشقت بودم. من از همان نویسنده هایی بودم که نامه عاشقانه اش دست به دست می شد. دیگر آرزو و رویا نبود. همه من را می شناختند.
من این را می خواستم؟
نه.
من تو را می خواستم. اما چیزی نبود که چیزکی شود. هیچ بر هیچ. مثل همه روزهایم که پر از رویا و آرزوست. همه روزهایم طی شد. اعتراف کردم که دیگر حتی اگر نخواهمت اما در چهل و یک سالگی هم دوستت خواهم داشت.
باز هم برایت نامه می نویسم. و اشک خواهم ریخت.
و عاشق خواهم ماند.
عاشقی کاری است که سالهاست زنده نگهم داشته.
یک روز مانده به چهل و یک سالگی
۱۴۰۱
می ترسم بخوابم، می ترسم بخوابم و دیگر بیدار نشوم.
می ترسم از حجم این همه خوشبختی و دوست داشته شدن از دور و نزدیک. از پیامهای قشنگ تبریک، از هدیه های به یاد ماندنی، از همه لحظات خوبی که از پنج شنبه دارد بهم می گذرد ، از فایل صوتی که برام فرستادی و تبریکت، می ترسم بخوابم و همه این ها دود بشود برود هوا و خواب باشد.
نمی خواهم تمام شود. نمی خواهم این همه انرژی ها و آرزوهای خوب حیف شود. بیدار نشسته ام و یکی یکی پیام ها را می خوانم و جواب می دهم. و قشنگترین ها را در جایی آرشیو کنم برای روزهای مبادا. روزهایی که دلم گرفت از چهل ساله شدنم. آنها را بخوانم و کیف کنم و باز انرژی بگیرم.
دلم می خواهد تا همیشه این قشنگی ها ادامه پیدا کند. این لحظات خوب به یادماندنی.
برای خود خودم.
الان که داشتم مسواک می زدم خودم را در آینه نگاه کردم. موهایم را که سفید شده بود. دست کشیدم روی موهایم. چقدر گذشته بود. اولین موی سفیدم مال بیست و دو سالگی بود. و حالا تعدادش از دستم در رفته.
چقدر تغییر کرده ام از بیست سالگی تا الان؟
چطور می شود عمر می گذرد ؟ چطور شد چهل ساله م شد؟
باورم نمی شود.
۱۴۰۰/۲/۲۵
حالا هی با خودم تکرار می کنم لعنتی چهل سالت شد دست از کارهای بچگانه و اشتباهت بردار. چهل سالته ها، جیغ نکش، فریاد نزن، جر و بحث نکن، زور نگو، آخه پس کی می خواهی بزرگ شوی.
اگر کاری بکنم که اشتباه باشد یا بی دقتی کنم توی دلشان خواهند گفت چهل ساله ش شده و هنوز هم ... شاید هم کسی نگوید. اما من خودم این حرفها را به شوشو می زدم. حالا که خودم چهل ساله م شده می بینم که اشتباه کردم.
مگر من چه فرقی کردم با من سی و نه ساله؟ اگر اشتباه کنم خوب اشتباه کردم. ممکن است آدمها با سنین مختلف اشتباه کنند. دلیل نمی شود که سرزنش بشوند. البته اشتباه های شوشو من را ملتهب می کند. اشتباه هایی که بعد از ده سال باز هم مرتکب می شود. اشتباه هم نیست به خیال خودش خیلی هم درست است. مثل من که همه رفتارهایم را درست می دانم.
من و شوشو خیلی شبیه بهم هستیم از نظر یک دنده بودن و لجبازی. هاها....
روز تولدم
۱۴۰۰
دکتر ازم پرسید : چند سالته؟
گفتم چند روز دیگر چهل و یک ساله می شوم.
باورم نمی شود که این عدد را تکرار کنم یا به کسی بگویم .
قرار نبود به این عدد برسم. قرار نبود روی زبانم بچرخد که بگویم چهل ساله ام. من در بیست سالگی یا حوالی بیست و دو سالگیم مانده ام. من همان دختر پرشور سالهای گذشته ام. همانی که پر از اشتیاق برای زندگی بود ، برای دوست داشتن، دوست داشته شدن. پر بود از ترس از ناشناخته ها. من همانم. حتی حالا که دارم از چهل سالگی می گذرم.
انگار که سن واقعا یک عدد است. من هنوز از لب جوب می پرم، هنوز از شادی جیغ می کشم. هنوز ستاره ها را که می بینم، شهابها که مثل شعله شمع خاموش می شوند، دلم هری می ریزد. من هنوز عاشق می شوم. هنوز دنبال هیجانم. و چهل و یک ساله ای خواهم شد که در بیست و دو سالگیش مانده و همان احساسات را دارد. و هنوز دنبال تجربیات تازه است. هنوز هم دنبال رویاهاست. دنبال دیدن جاهای تازه ، و پر است از نوشتن.
هنوز که هنوز است.
هجده روز مانده به چهل و یک سالگی.
۱۴۰۱/۲/۷