بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

هوا سرد شده طوریکه وقتی رفتم روی پشت بام ژاکت پوشیدم اما باز هم سردم شد. هنوز بیدارم. دارم کتاب درمان شوپنهاور را گوش می دهم. نسیم خنکی می وزد. 

دلم برایت تنگ شده. 

نقاش آمده و بالا را بهم ریخته و چند روز دیگر هم من باید اتاقم را جمع کنم. مامان گیر داده وسایل اضافی را بیرون بریزم. خیلی وسایل مال زمان دانشجوییم است که یک وقتهایی لازم می شود یا ممکن است در کلاسی جایی بدردم بخورد. اما مامان سفت و سخت ایستاده که باید دور ریخته شوند.


۱۴۰۰/۳/۶

پنجره را باز کردم و ماه کامل خودش بهم نشان داد. یکهو نفسم بند آمد. انگار تو هم همان لحظه داشتی به ماه نگاه می کردی. ماه کامل دیدن چه چیزی دارد که هر بار تکراری نمی شود؟ انگار به چیز تازه ای نگاه می کنی. انگار اولین بارت است. دیشب آنقدر ابری بود که لحظه ای ماه پیدا نبود. دیشب خیلی عجیب بود. هر لحظه صدایی بلند می شد و بعد دوباره سکوت بود. صدای بلند رعد و برق و برخورد ابرها به شدیدترین حالت ممکن، تگرگ و باران شدید می بارید و بعد قطع می شد. هر دو ساعت یکبار این ماجراها تکرار می شد. 


یک ستاره کوچک آن پایین ماه دیده می شود. هاله دور ماه آنقدر زیاد است اگر خوب دقت نکنی سناره کوچک را نمی توانی ببینی. 

رفتم روی پشت بام تا همه را بهتر ببینم. همه آسمان را و ستاره هایش را.


۱۴۰۰/۳/۵

دیشب توی خواب انگار در اقیانوس بودم، سوار کشتی و دریا طوفانی بود. رعد و برق های پشت سر هم آسمان را روشن می کرد. از صدای بلند رعد و برق بیدار می شدم اما آنقدر خسته بودم که باز خوابم می برد. باران و تگرگ بی امان می بارید. پنجره اتاقم باز بود. شاید اگر تخت نزدیک پنجره بود خیس می شدم. هوا خنک و تمیز بود و حالا که صبح شده ، هنوز کمی از ابرها هستند. پرنده ها آغاز روز را جشن گرفته اند. ما به مقصد صبح رسیدیم.


۱۴۰۰/۳/۵

خوابم می آید. امروز چهار ساعت با نانا و لالا بودم چون جلسه مشورت با دکتر پدربزرگشان بود و من و کبی پیش بچه ها بودیم و مامانشان از صبح رفته بود بیمارستان. 

صبحانه هم با دوستان در پارک در آلاچیق با نان تازه که من گرفته بودم ، بسیار خوش گذشت. آنها با بچه ها ماندند در پارک و من رفتم سر کلاس. یکی از کلاس هایم تمام شد. 


باران عصر هنوز بوی خوبی در اتاق پراکنده است. هوای خنک و تازه را نفس می کشم. دلم می خواهد چشمانم را ببندم و تمام خستگی هایم بریزد.


۱۴۰۰/۳/۴

صبح قرار صبحانه گذاشته ایم، باید الان بخوابم تا صبح سرحال باشم و بعد از آن به کلاسهایم برسم. نسیم خنکی می وزد. ماه دارد به دایره شدن نزدیک می شود. انگار تابستان شده همه اش صدای کولر می آید. امروز برق نرفت. 

نزدیک بود یک ۲۰۶ سفید مودب عصبانی بهم بزند. از فرعی آمد. به من گفت با صدتا سرعت که در این خیابان نمی آیند؟ منم گفتم من صدتا سرعت نداشتم. شما از فرعی داری میای باید ترمز کنی. دنده عقب گرفت و گذاشت من بروم. بعد عاشقش شدم توی سرم. عاشق پسرکی که ازخودم کوچکتر بود و موهایش کمی روشن بود و مثل من ماسکش زیر چانه اش بود.

خسته به خانه رسیدم. 

نشستم سریال محبوبم می خواهم زنده بمانم را دیدم. 

در هر قسمت یک نفر کشته می شود. انگار فقط با کشتن درام درست می شود.

من چطور بنویسم؟ من که نمی توانم چاقو خوردن کسی را ببینم.

دخترک کنار دستم دارد نوشته ام را می خواند. 

دیگر نمی توانم جلویش بنویسم. 

عجب

۱۴۰۰/۳/۴

امروز سرکلاس داستانم را خواندم ، چند تا اشتباه داشتم، اینکه موقعیت داستان را تغییر دادم که باید دقیقا عین چیزی که تمرین بود می نوشتم. من آنها را از تله کابین خارج کرده بودم. یک چیزی که خوب نفهمیدم این بود که چیزهایی در دیالوگها گفتم که در داستان نگفته بودم. کلا امروز فهمیدم دیالوگ گویی کنتسب داستان معاصر نیست. در داستان دیالوگ کمتری نوشته می شود. تنها نکته مثبت داستانم این بود که شخصیت منفی و مثبت خوب در آمده بود. بعد تمرین کردیم. درباره نوشتن ماجرا. تمرین سرکلاس درباره اتفاقات روزمره بود که وقتی نوشتیم مثل همان خاطرات نویسی و روزانه نوشتن بود. چیزی باید در این نوشتن بفهمیم برهم اثرگذاری اتفاقات است. باید یک هفته از کارهای خود را بنویسیم. که بشود ماجرا. یعنی توالی و برهم اثرگذاری معناداری داشته باشد.




۱۴۰۰/۳/۴

من فراموش می کنم از اتفاقهای زندگیم درس بگیرم و اشتباه نکنم. و دوباره همان کار همان مهربانی همان ساده لوحی را تکرار نکنم، اما خوب فراموش می کنم و یاد می رود که آدمها هم فراموشکارند. 

دیشب آنقدر خسته بودم خوابم برد، پنج بیدار شده بودم و دیگر نخوابیده بودم. 

زن ح از مردن شوهرش دارد بی تابی می کند. شوهری که نمی گذاشته آب در دل بچه ها و زنش تکان بخورد. گوشت و مرغ می خریده در فریزر می گذاشته، غذا می پخته و همه کارهای خانه را انجام می داده. ح متولد ۴۳ بود و حالا دیگر زنده نیست. چطور می شود شوهرانی این چنینی وجود داشته باشند؟ چطور می شود اینقدر زود بمیرند و شوهران بی مصرف تن پرور همچنان زنده بمانند؟ مردانی پرگو و حراف که کاری جز حرف زدن ندارند، و همیشه دروغ می گویند. 

این قسمت را پر رنگتر از بقیه چیزها دیده ام. تجربیات یک فرد نمی تواند باعث کلی گویی شود اما چه کنم که اجتماع مردانی که دیده ام همینطور بوده اند.

و هیچ گاه از مواضع بیخودی و غیرمنطقی خود کوتاه نیامده اند و این کلافه ام می کند. و حتی لجبازتر.



۱۴۰۰/۳/۳

باید بلند شوم بروم مسواک بزنم و بخوابم. صبح به موقع بیدار شوم و بروم بسوی کلاسهای این هفته. بروم سراغ ماجراهای تلخ و شیرین هفته جدید از ماه خرداد سال ۱۴۰۰. وقتی هیچ نشانه ای از تو نیست، به هر چیزی چنگ می زنم. می روم توی گوگل مپ و میام خانه ت را پیدا می کنم. می پیچم توی کوچه ت روبه کوه های بلند پر برف. اینجا هوا خیلی گرم شده و امروز هزار بار برق خانه رفت. برق همه خانه ها. 

دلم تنگ است. حالا چنگ می زنم به سایت ها. به عکسهای قدیمی با نیم وجبی ها و بچه های بزرگتر، به صدایت، به نوشته هایت. به همه چیز چنگ می زنم تا تو را لحظه ای داشته باشم. بعد برمی گردم به خودم. به تنهایی. گلهای زردم پژمرده شدند. در کنار بنفشها مانده اند. اول خرداد این قدر غم انگیز. از صبح فقط به کتاب درمان شوپنهاور گوش دادم و بالاخره آخر شبی یک داستانکی از همان ها که تو خوشت نمی آید نوشتم برای تکلیف این هفته کلاسم. همه کارها را انجام داده ام. زباله ها را جمع کرده ام، وسایلم را آماده چیده ام. ماشین ظرفشویی دارد ظرفهای این سه روز را می شوید. صبح که بیدار شوم بچینمشان سر جاهایشان. 

هر چه بیدار بمانم باز دلتنگی بیشتر می شود. 

کاش زودتر خوابم ببرد.


 


۱۴۰۰/۳/۱



یک ساعت مانده به غروب حالم بهم ریخت. درونم آشوب وحشتناکی شده و هنوز در دلم رخت می شورند.

باجناق دایی م چند روزی بود در بیمارستان بستری بود و دیگر ریه هایش از دست رفته بودند، با خانمش در مدرسه همکار بودم. یعنی خواهر زنداییم. 

خانم سرزنده و جوانی که همیشه از دست پخت شوهرش تعریف می کرد، خیلی خوشحال بود و رضایت و شادی را در چشمهایش می شد دید. کلاس دوم را درس می دهد و قبلا هم دوره های لگو را دیده بود و معلم لگو بود اما دیگر در این مدرسه نزدیک خانه شان پاگیر شده بود و هر روز می آمد مدرسه به غیر از  دوشنبه ها که روز کلاس من بود. اما به مناسبت های مختلف در مدرسه می دیدمش. خانه داییم می دیدمش. 

تازه داماد آورده بود. 

عصر که همه شروع کردند به پخش خبر ، حالم بد شد. چطور دعاها نمی گیرد و یک نفر دیگر نباید زنده بماند؟ چطور باید با مرگ مواجه شد؟ 

چرا آدمهای بی مصرف نمی میرند ؟


آدمها با مرگ چطور روبه رو می شوند؟ 

حالا حالم بد است. و نمی توانم تمرکز کنم. نمی توانم گریه کنم. 

حوصله هیچ چیز ندارم. 

دلم می خواهد تنها باشم و هیچ کس را نبینم و با کسی حرف نزنم.



۱۴۰۰/۲/۳۱

از صبح دور خودم می چرخم و اگر مامانم اینجا بود کلی بهم حرف می زد این چه مدل کار کردن است، ظرفها را در ماشین چیدم. شوشو جارو زده، بالکن را شسته، ماشین را تمیز کرده جارو زده، من لوبیاپلو و قورمه سبزی برای روزهای نبودنم و فیله مرغ سوخاری برای ناهار امروز پخته ام. برای صبحانه نان تست درست کرده ام و شوشو نان تازه خریده و باد چرخ های ماشین را برده تنظیم کرده، بنزین زده برای هفته بعد. دخترم کتاب های درسی اش را مرتب کرده و در قفسه گذاشته و یک دیکته نوشته که سواد یادش نرود. دارد در اتاقش بازی می کند. شوشو خوابیده و من نشسته ام کمی خستگی در کنم تا کارهای بعدی خودم. پادکستی درباره کتاب خداحافظ گری کوپر را گوش دادم و برای کلاس یادداشت برداشتم که نصفه ماند.  اینترنت از دیشب اینجا اذیتم کرده و هر کار می کنم به سختی انجام می شود. 

لباسهای شسته خشک شده اند اما جمع نکرده ام. وسایل هفته را نپیچیده ام. 



هنوز کارهای عقب افتاده زیادی مانده.



۱۴۰۰/۲/۳۱