بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

رنگی در بی رنگی

پالتهای رنگم را از توی کمد در می آورم ، رنگهایی که خودم درست کردم ، می پاشم روی مقوا ، رنگ روی رنگ ، قرمز و صورتی و زرد و نارنجی و آبی و سبز . رنگهایی که دوستشان دارم . که شاید وقتی تو بدنیا آمدی ، رنگ ها را ، زیبایی ها را دوست داشته باشی . نمی دانم . من که هنرمند نشدم ، نقاش یا نویسنده نشدم . شاید تو روزی کسی شوی . کسی که خودش را بشناسد. احساساتش را بشناسد و خودش را دوست داشته باشد.

گلخانه

نمی دانم چرا این نوشته که اول بهمن نوشته بودم ، آمد امروز !

برای زنگ انشا ، یاد اینها افتادم که قبلاً نوشته بودم و در آرشیوم هست .زمانی که نوشتم داشتم نقش زنی را بازی می کردم که دوم بود !

برگشتم به گلخانه. وقتی شنیدم صدایی آرام مثل زمزمه ای شیرین پرسید پامچال چند؟دلم می خواست ادامه پیدا کند مثل آوازی قدیم از زمان های اساطیری.انگار خشکم زد اما باید جواب می دادم.برگشتم و نگاهم افتاد به پامچال های شاداب توی جعبه و انگشتهایی که مثل انگشتهای مجسمه های میکل آنژ همانطور به حالت اشاره مانده بود.دستها و صدا آشنا بود و من به سختی گفتم قابل شما را ندارد و آب دهانم خشک شده بود و صدایم از ته چاه گلویم بیرون آمده بود.می ترسیدم چشمهایم را بالا بیاورم و نگاه آشنایی را ببینم آمده از سالهایی دور از خواب بپرم.سعی کردم  صورتش را نبینم تا راهش را بگیرد و برود.اما بعد از جمله من شروع به چرخیدن میان گلها کرده بود و با دستهایش گاهی برگهایشان را نوازش می کرد.باران نم نم می بارید و صدایش را می شنیدم و بوی خاک باران خورده را نفس می کشیدم.حتما امسال نامزد نوروز به دریا افتاده.پوست صورتم از لغزش اشکها می سوخت و من اهمیتی نمی دادم.به لِیدی این رد کریس دی برگ یواشکی گوش می دادم و در تاریکی به تو فکر می کردم و همه مردهای دیکتاتور را متنفر می شدم.دیگر زمان ظلم به پایان رسیده اما من در ظلمت شبی طولانی گیر کرده ام و همچنان با پریای شاملو زار می زنم.و هی از خودم سوال می کنم چرا دنیا مال من نیست؟

گفتم دق می کنم.
و گلدانهای خالی را بردم ته گلخانه شوهرم،کاشی بچسبانم بهشان.دست کشیدم روی تنه های خیسشان و بوی خاک مستم کرد.برگشتم پیش بنفشه ها و باهاشان حرف زدم.حواسم نبود.به ساعت فکر نمی کردم.شوهرم رفته بود باغ گل.رنگ سبز و بوی گلها دیوانه ام می کرد مثل همیشه.دم عید بود انگار و داشتیم آماده می شدیم برای مشتری های دم عید.برای خودم چای ریختم و در بخار داغیش فرو رفتم.
گفتم دق می کنم اگر صدایت را نشنوم.
داشت برف می بارید و بوی قهوه دهانم را پر کرده بود.روبه رویم نشستی و حرف زدی.حرف زدی.داغ کرده بودم و سرم داشت از حرفهایت می ترکید. اشک هایم را تند تند قورت دادم.بهم توجه نکردی.بغلم نکردی .دلداریم ندادی.نخواستی.فقط گفتی تا به حال کسی به اندازه تو، من را دوست نداشته.نمی دانستم که آخرین بار است.باورم نمیشد.گفتم دق می کنم اگر نبینمت.رفتم.رفتی.برای همیشه.و انگار که سالهای بین ما افسانه ای باشد برای هزاران سال بعد.گمت کردم.گم شدم.
چایم را سرکشیدم.یک نفس.سرد بود.به اندازه سالهای سکوت و تنهایی.دق نکردم.نمی دانم اما شکستم.آمدم بروم پیش لاله ها که صدایی پرسید:ببخشید پامچال چند؟

شاید باید پناه می بردم به مشروب و تریاک.دو سال ،نه،دقیقا دو ماه و چهار روز بود که به این روز افتاده بودم اما کسی نمی فهمید.بعد از آن اتفاق، بازگشت به زندگی سگی ام خیلی سخت بود.پوست کلفت شده بودم از این همه درد و راحت عادت کردم.نمی دانستی که من با شوهرم در چنین جایی گلخانه داریم.من هم نمی دانستم یک سالی ،قرار است، دم عید، از این شهر وسط بیابان سر در بیاوری و بخواهی برای باغچه کوچکت کلی درخت و گل سفارش بدهی.و چقدر این اتفاقات تصادفی در واقعیت رخ نمی دهد و انگار بدبختی روی بدبختی هی چرک می کند مثل زخمی کهنه و قدیمی.و دنیا جای من نیست.مال من نیست.بوی گل که می پیچید همه را فراموش میکردم.مجبور شدم برای گلهای تو،وانت خبر کنم.نگاهم میکردی و من در هوا معلق می ماندم.مثل جوانیهایم و تو هیچ عوض نشده بودی.تو نمی دانستی از روزهایی که بر من رفته بود .من هم.و روزگار خوب بر هر دوی ما نقش انداخته بود.زخمهایی که مثل خوره روحم را جویده بود.و من حالا  زنی تمام عیار ،باز هم در برابر نگاه تو آب می شدم.و نمی توانستم اشک بریزم.فریاد بکشم که خسته شده ام و دلم می خواهد بمیرم.

گفتم آب و ساعت لنگری گفت دنگ دنگ دنگ.ما که ساعت نداشتیم،پس این صدای دنگ از کجا توی سرم می پیچید.می خواستم بیدار شوم و صداها بخوابد اما نمی شد.انگار فرو می رفتم .با خودم تکرار کردم دست از سرم بردار و تو دورتر می شدی.شوهرم بالای سرم بود و زیر لب غر می زد وانت برای چی خبر کردی؟این همه گل و درخت برای چی سوا کردی؟دهانم را باز کردم که حرف بزنم اما صدایم خشکیده بود به دیواره حنجره ام.می خواستم برایش تعریف کنم که تو آمده بودی.شاید عصبانی می شد یا بهت زده نگاهم می کرد.اما این اتفاق در سالهایی دور افتاده بود.چه اهمیتی داشت؟خسته بودم و نمی توانستم از جایم بلند شوم.مریم آمده بود و داشتیم در سوله های نمایشگاه کتاب- قدیم که در چمران بود-قدم می زدیم و چقدر خوشبخت بودم.بهش گفتم می خواهم نمایشنامه بنویسم.لبخند زد به پهنای صورتش و کتابی بهم داد.تشنه ام بود و لبهایم مثل ماهی باز و بسته شد و گفتم آب.شوهرم با نگاهی مردد بالای سرم با یک لیوان آب ایستاده بود.

ببخشید طولانی شد.

لحظه ای تا آخر دنیا

حتی اگر یک دقیقه مانده باشد که دنیا تمام شود ، باید تو را پیدا کنم . باید تو را پیدا کنم و بپرسم چرا ؟ چرا رهایم کردی ؟ چرا نیامدی پایان نامه ام را ببینی ، من که برای تو سه درخت کاج بافته بودم توی داستانم . من که موهایم را فقط برای آمدن تو کوتاه کرده بودم . من که همه خاطراتم را هر روز می جَوَم و دوره می کنم تا ببینم کجای کارم اشتباه بود ، چکار کردم که تلفن هایم بی حواب می ماند ، ایمیل ها و اس ام اس هایم ، نامه هایم . حتی اگر یک لحظه باشد ، تنها سوالم از این دنیا همین است ، من کجای دوست داشتنم اشتباه بود ؟ دیشب که عکس های کتابهایت را دیدم ، و یاد بهمن آن سالها افتادم که ماتئی ویسنی یک با تینوش نظم جو و چرمشیر نشسته بودند توی سالن سینمای دانشکده و من توی حیاط سرد ، کنار نیمکتی که هنوز هست ، ایستاده بودم ، منتظر تو که همیشه دیر می رسیدی و من عادت داشتم به این بد قولی هایت .بالاخره آمدی و نشستیم کنار هم بعد از سالها . دیگر عادت داشتم سالی یکبار ببینمت . کمی هیجان زده بودم . از چرمشیر سوال کردی ، داشتی می پرسیدی و من خیره به دهانت و ذوق مرگ که کنارت هستم و صدایت مثل آوازی قدیمی گوشهایم را نوازش می داد . پرسیدی چکار کنی که اگر نمایشنامه ای نوشتی ، چطوری آن ها را جهانی کنی ، مثل کارهای چرمشیر که ترجمه شده اند ، مثل آنها ...روزی می رسد که نمایشنامه هایت را  بخوانم ، کسی پیدا شود آنها را ترجمه کند . اما هنوز در ذهن کوچک من سوالی بی جواب هست . شاید برای تو خنده دار باشد ، بعد از این همه وقت و حتی مادر شدن من باز هم فراموش نمی کنم . شاید به قول سال بلوا صفحه 207 می گویی عروسی هم می کنی ،غذا هم می پزی ،بچه هم می زایی .... اما مگر می توانم فراموش کنم ؟
پ ن : زنگ انشا <7> 24 ساعت مانده به پایان دنیا

سهم من

فکر می کردم که راحت است ، لباسهای گشاد می پوشم و مثل قبل کارهایم را تند و سریع انجام می دهم . اما از همان وقتی که خط بیبی چِک قرمز شد ، همه چیز عوض شد . قرار بود کلاسهای هر روزه ام را بروم ، حواسم باشد بچه ها به سمتم می دوند دستم را بگیرم جلوی دلم یا جعبه لِگو را آهسته بنشینم و بعد بلند کنم یا بچه ها کمکم کنند ، سرکلاس روی صندلی بنشینم . مردخانه من را هر روز می برد و می آورد . خانه خودم بودم . هوا آلوده نبود اینقدر . اما همه چیز تغییر کرد . نتوانستم سرکلاسهایم بروم و دکتر برایم استراحت مطلق نوشت چون نزدیک بود تو را از دست بدهم و آن روز یکشنبه توی دستشویی مهدکودک تمام تنم می لرزید و گریه می کردم ، رفتم سنوگرافی و خدا را شکر تو سالم بودی و من روی تخت دو نفره اتاقم در خانه پدری خوابیدم تا امروز . خانه ام نرفتم . کلاس نرفتم . مهمانی نرفتم . و سعی کردم مواظبت باشم . فقط دکتر و آزمایشگاه و سونوگرافی رفتم . حالم بهتر شد ، اما دردسرهای تازه شروع شد.دل درد های خفیف ، کمر دردهای کوچک ، گاهی سردرد . خوب نمی خوابم . دیر خوابم می برد . و نصف شب بیدار می شوم برای رفتن به دستشویی.فکر می کردم وقتی ویار نداشته باشی بهترین اتفاق دوران بارداری است .
اما راحت نبود و نیست و فکر می کنم تا آخر عمر با داشتن تو راحتیم طور دیگری باشد.

دوره می کنیم هنوز را

گاهی اتوبوس سواری می تواند تمام خاطراتی که از بلندترین خیابان شهر داشته باشی را یادت بیاندازد . وقتی مجبور نیستی و عجله ای برای رسیدن نداری ، وقتی دغدغه ات فقط نشستن روی یک صندلی خالی باشد و کنار پنجره ای بلند یک خیابان را از نگاه چشمانت بگذرانی و بعد از جایی شروع کنی و پایانی نباشد .تاتر شهر و زیر گذر تازه اش را در چراغ قرمز چهارراه ببینی و دیگر آن همه مردم نباشند وسط خیابان . خیابان بزرگمهر و کارگاه عاقلی . روبه رویش دانشگاه هنر . چهارراه طالقانی و سینما فلسطین و گالری صبا . میدان ولی عصر و سینما قدس که فقط بسته شدنش را توی روزنامه شرق خوانده بودی ، حالا واقعاً تعطیل شده و دیگر فیلمی برای اکران ندارد . همین طور می روی بالا و بالاتر . کلاس داستان نویسی آقای سناپور عزیز و پیاده روی با الهام . زرتشت و غفاری و میدان فاطمی و خاطرات طولانیش که هیچ وقت پاک نمی شوند . حالا چه خوب ، چه بد . یوسف آباد ، فرهنگسرای شفق و گاهی مریم قابوسی که به یادش هستم .سینما آزادی ، کودکیم و شهر قصه . حتی پدر ساناز که با هم سفر کوتاهی داشتیم وقتی ساناز بیمارستان همان نزدیکیها بود .پارک ساعی و پرنده ها و پله هایش ، درختهایش .آزمایشگاه نیلو که شاید روزی پایم به آنجا هم باز شود .گاندی و کلاس زبان آن سالها در کیش و میدان ونک که به اندازه موهای سرم عرضش را سواره و پیاده طی کردم و آخرین بارها با مادام بلانش . ونک پیاده شدم . وگرنه قصه طولانی تر می شد تا خود امامزاده صالح تجریش.
همه اینها را با هم دوره کردیم . نمی دانم می ترسم وقتی به دنیا بیایی ،تو، من را بهتر از پدرت بشناسی . بعید نیست !

تکرارنشدنی

مثل هیچ کسِ زندگیم ، تو که روح و جسمم را تسخیر کرده ای ،
 قبل از این مثل هیچ کس ِ من کم رنگ شده بود . شاید مثل همه روزها که روزمرگی داشتم ، کلاسهایم ، شبهایم و رویاهایم . وقتی بیست و چهار سالگی گذشت ، وقتی شور و شر روزهای عاشقی کمرنگ شد ، من دیگر فقط شعر می خواندم ، خودم شعر نبودم . شعری که فروغ گفته : کسی می آید ، کسی که مثل هیچ کس نیست ، مثل پدر نیست ، مثل انسی نیست ....می خواندم و دیگر امید نداشتم که کسی بیاید و بخواهم بخوانمش مثل هیچ کس . و روزگار گذراندم . مثل همه آدمها ، به گذشته ام فکر کردم و آینده ام مبهم بود . آرزوهایم از سر و کولم بالا می رفتند . بعضی هایشان می ریختند ، گاهی محو می شدند ، گاهی بزرگ و دست نیافتنی می شدند و بعضی هایشان هم رویا و آرزو نماندند ، شدند زندگیم و من بهشان رسیدم . تا اینکه تو آمدی ، ز ِ دور ها ،و من دوباره شعر شدم ، عاشق شدم ، باریدم ، برف شدم ، چون تو شدی مثل هیچ کسم .
حالا برای من نقطه نوری هست ، دریچه ای به خوشبختی است که دیگر دلزده ، غمگین ، ناامید و خاکستری نخواهم شد .
تو را دارم . هوای من را داشته باش ، دلبندم .مثل هیچ کس ِ دوست داشتنی ِ من .
می خواهم برایت بهترین باشم ، مثل تو که برایم بهترینی ، فرزندم .
زنگ انشا<5>: مثل هیچ کس

هستی جداناپذیر

می توانی دستهایت را به من بدهی ؟

تا نفس هایم را

ضربان قلبم را

و زندگیم را

با تو تنظیم کنم ؟

تویی که تبدیل شده ای به ساعت زندگی من .

تو خسته باشی ، خوابم می برد.

تو گرسنه شوی ، من غذا می خورم.

تو تشنه باشی ، من آب می خواهم .

تو غصه داشته باشی ، من اشک می ریزم .

تو شاد باشی ، من می خندم .

زمانم را با تو جلو می برم 

خورشید من ، طلوع و غروب من ،

هستی من !

بازنویسی یک دردِ بی درمان

هنوز هم عادت داری ، تا نگاهت بیفتد به یکی از چشمهای معصوم که آویزان پنجره ماشینت شده اند ، دلت آنچنان بلرزد که همه فالهای دخترک را بخری و دلش را شاد کنی که دیگر مجبور نیست در این سرما این طرف و آن طرف برود و با التماس فال حافظ بفروشد ؟هنوز هم ماشینت پر می شود از گلهای خشک که خریده ای یا حتی مثل آن دفعه همه لُنگهای آن بچه را خریدی و به هر کداممان یکی دو تا لُنگ می رسید برای ماشین های نداشته ایمان .از وقتی نیستی ، از وقتی هستی و در زندگی من نیستی ، نمی توانم زل بزنم به چشمهایشان ، نمی توانم بایستم و گل نرگس بخرم ازشان . نمی توانم دستها و صورتهایشان را ببینم و یاد تو نیفتم .
حالا هر وقت توی ماشین میس برن می نشینم ، می دانم یادآور همان روزهاست ، او هم هر بار فال می خرد ، گل می خرد و دستمال کاغذی می خرد برای توی کیفش ، ماشینش . و تمامی ندارد .
انگار قرار نیست دخترک های کبریت فروش تمام شوند .
<زنگ انشاء 4>: فقر

هزار حرف گفته و نگفته

این هزارمین یادداشتی است که اینجا ثبت می شود .هزار یادداشت در ده سال که روزهایی تلخ و گاهی شیرین مثل تمام لحظاتی که گذرانده ام ، گاهی  رویا و گاهی واقعیت که هیچگاه نتوانستم واقعیت را پنهان کنم و شاید گاهی تخیلم را چاشنی اش می کردم و نترسیدم.و همیشه این سِیر نوشتنم - به غیر از ثبت وقایع زندگیم - تغییری قابل شهود است . تغییر می کند و شکل می گیرد . و من هنوز تجربه می کنم و از نوشتن خسته نمی شوم .
باقی خواهد ماند . برای کودکی که در راه است . شاید برایش جالب باشد بداند من که بودم و هستم .شاید تنها میراثم باشد .

لالایی

کلماتی سرگردان از تنم جدا می شوند ،

و مثل گلوله های کوچک برف ، خیلی زود آب می شوند .

به هیچ می رسند .

فردا که روز جمعه تعطیل است

می خوابم آنقدر

که خواب تو را ببینم

رویای بودنت و شنیدن صدایت.

تو به من می روی : عاشق پیشه ، خیال باف و گریه او

تو به پدرت می روی : قد بلند و مهربان

فرقی نمی کند.

فقط بدنیا بیا

دلم می خواهد رد پای گنجشک ها را روی برف نشانت بدهم .

همین .