-
زندگی با لبخند
دوشنبه 4 بهمنماه سال 1400 21:55
امروز بعد از مدتها از خانه بیرون زدم و همه چیز رنگ و بوی دیگری داشت. برای مادر مردخانه یک سبد گل گرفتم و رفتم به خانه شان. قبل از آنکه برسم ایمیلی دریافت کردم که بهم خبر می داد ، داستانی که نوشته ام را قبول کرده اند و قرار است در مجله شان چاپ شود و حالم را صد برابر بهتر کرد. با اینکه دیشب حالم خیلی خوب نبود. و تا صبح...
-
بخت
دوشنبه 4 بهمنماه سال 1400 00:09
یادم هست دخترک برای خوابیدن گریه می کرد، دلش نمی خواست شبها بخوابد. الان از خستگی چند صفحه که کتاب می خواند خوابش می برد. امشب خودم به همین حال و روز افتادم، گریه می کنم، نمی خوابم. نه اینکه دلم نخواهد بخوابم، دلم می خواهد بخوابم و غمی که جند دقیقه است بهم مستولی است، فراموش کنم. من نمی دانستم که محمد بزرگی به خاطر...
-
من برای یار می میرم
یکشنبه 3 بهمنماه سال 1400 23:33
حرفهایمان کش می آید و ادامه پیدا می کند. تو فقط اسمم را برده بودی اما همه روزها و شبها برایم زنده شد و اشکهایم بود که بند نمی آمد. چه اتفاقی می افتاد؟ دلت می خواست با من حرف بزنی؟ من درد می کشیدم و پاسخت را می دادم. من مثل معتادین در ترک تو بودم. من هر بار عهدم را شکستم اما تو با کلمه های ساده زدی همه چیز را دوباره...
-
تاریخ فراموش نشدنی
یکشنبه 3 بهمنماه سال 1400 22:39
بهم پیام می دهی که سوال پرسیده بودی چی شد که انقلاب کردین؟ و تو آن موقع نوجوان دبیرستانی بودی که معلم وقتی آمده سر کلاس گفته ، بروید در خیابان چه نشستید در کلاس و مدرسه را تعطیل کرده، تو پاشدی با دوستانت به صحرا و گشت و گذار رفتی. و بعد معلمت اوایل انقلاب تسویه شده و از کارش بیکار شده. مثل خیلی ها که اعدام شدند یا...
-
آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود
یکشنبه 3 بهمنماه سال 1400 13:13
دیالوگ باکس درباره احمد شاملو بود و من چندین بار است دارم بهش گوش می دهم و هربار باهاش گریه می کنم. می دانم من آیدای هیچ کس نبودم که الهام بخشش باشم. صدای آیدا ، قلبم را به لرزه در می آورد. چه قصه ایست قصه عشق شاملو و آیدا. هر چه بخوانم و بشنوم باز هم کم است.
-
نقاهت
شنبه 2 بهمنماه سال 1400 13:33
این هفته هم کلاسهایم را نمی روم تا حالم کاملا خوب باشد. قوی باشم. به نظرم بتوانم از چهارشنبه برگردم مدرسه ، اما قبل از آن از بچه های کوچک می ترسم و نمی خواهم هم ذره ای مریضی به همراهم باشد تا شاید آنها در معرض خطر باشند. امروز دو تا کلاس آنلایم را رفتم و حالم خیلی بهتر ازهفته پیش بود. توی اتاقمم، دارم به قسمت آخر...
-
شکست شکوه
شنبه 2 بهمنماه سال 1400 07:13
صبح شده، خوابهای دیشب نمی گذاشت خوب بخوابم. همه اش بیدار بودم در خواب. خوابم عمیق نبود. تمام دیشب بیدار می شدم، صدای تو در گوشم تکرار می شد و بعد می خوابیدم. انگار در یک کابوس گیر کرده بودم. تو را پس می زدم، بیدار می شدم، تو نبودی، غصه می خوردم، دوباره می خوابیدم، ازت متنفر بودم، بیدار می شدم، عاشقت بودم، باز بیدار می...
-
شروع تازه در ماه تازه
شنبه 2 بهمنماه سال 1400 00:44
دومین روز دومین فصل آخر سال شروع شد. باورم نمی شود اینقدر سریع سال دارد تمام می شود. چه کارهایی انجام دادم؟ چه کارهای مانده که تمام کنم؟ در این یک هفته هر روز یک کتاب خواندم و واقعا بیشتر کتابهای جدیدی که جلوی رویم و باعث عذاب وجدانم بود را خواندم. خیلی خوب بود. کار دیگری نداشتم جز خواندن. کمتر نوشتم. اما یک داستان را...
-
جغدوار بیدارم
چهارشنبه 29 دیماه سال 1400 01:38
و در تاریکی می نویسم و می خوانم .انگار آخر عمرم باشد و باید کارهای نیمه را تمام کنم و چیزهایی که یک عمر می خواستم انجامش بدهم. عجیب شده ام. با کسی حرف نمی زنم. از صبح فقط کتاب خوانده ام. اعترافات هولناک لاک پشت مرده خیلی جالب است . حتی بعضی جاها از خنده غش می کنم. خیلی روان و خوب نوشته مرتضی برزگر. خوابم نمی برد. نمی...
-
آوار سرما
دوشنبه 27 دیماه سال 1400 23:44
دارم می نویسم. چرندیات و جفنگیات این روزها را با جزییات. که یادم نرود چه کار می کردم. چه کار می کنم. یکهو رسیدم به این آهنگ لعنتی درخت انجیر. تمام داغی تابستانم بر تنم آوار شد. چقدر خالی شدم. انگار هزار سال با تابستان فاصله داشتم. دردم گرفت. دردی جانکاه که فقط در کلمات بیان می شوند. سرد است. قرا ر است برف ببارد اما...
-
یادگار
یکشنبه 26 دیماه سال 1400 17:52
وبلاگی که از من خاطره داشت پاک کردی، شاید هم چیزی و ردی ازمن نبود و نداشت. اما دیشب فهمیدم چیزی نبوده و همه را پاک کردی. غمگین شدم. نوشته هات را می خواندم و یادی از روزهای قبل امسال برایم زنده می شد. شاید باید به آینده چنگ بزنم وقتی چیزی از گذشته مقدس نیست.
-
استراحتگاه اتاقم
یکشنبه 26 دیماه سال 1400 15:19
کتاب جدید را شروع کردم به خواندن و همه اش به این فکر می کنم تا آخر دی ماه چیزی نمانده و من ته داستانم را نمی دانم چه کنم. کاش جوری خوب بتوانم تمامش کنم. از صبح باز روتین آب پرتقال و ویتامین سی و قرص و دارو را پی گرفته ام. سریال mare of easttown هم دارم می بینم. جنایی و معمایی و دردناک است. رسیده ام به قسمت پنج و مینی...
-
تمام کارهای نکرده
شنبه 25 دیماه سال 1400 21:46
دارم کتاب می خوانم، دارم به کارهایی فکر می کنم که می توانم تمام این هفته انجام بدهم. دارم به دیالوگ باکس جدید گوش می دهم. دارم فکر می کنم که چقدر جان ندارم و دلم می خواهد خوب باشم. خوب مثل قدیم ، خسته و هلاک از کلاسهای روزانه ، خسته خوابالود نه بی جان و خسته از هیچ کاری نکردن.
-
سویه جدید
شنبه 25 دیماه سال 1400 15:12
موقعی که برف شروع کرد با یک رعد و برق بسیار آتشین ، من و دخترک زیر سرم بودیم. سه تا آمپول هم قبلش به ما عنایت فرمودند. افتادم در رختخواب و بی حال و لاجان کتاب می خوانم، دایی جان ناپلئون می بینم و ویتامین سی به خودم بسته ام. تک سرفه هایم قطع شد. اما جان ندارم. استراحت مطلق هم خوب است. کلاسهایم را کنسل کردم. خودم را لوس...
-
باران
پنجشنبه 23 دیماه سال 1400 23:31
چه خوب که باران می بارد. چه خوب که صدای باران، صدای حرفهای خودم را می شکند و نمی گذارد به چیزی دیگر فکر کنم. چه خوب که باران می بارد و می شوید. فکرهای بی سر و ته من را می برد. چه خوب که باران هست و قطره قطره جان می دهد به جان خسته من. چه خوب که باران اختتامیه یک روز باشد. چه خوب است همه اینها اگر که همه سر پناهی زیر...
-
روز نو از هفته آخر دی ماه
پنجشنبه 23 دیماه سال 1400 09:28
امروز تولد شاگردم با دخترک دعوت هستیم.،خورشید پر نور از پنجره اتاقم تابیده و من را بیدار کرده است. روزی متفاوت خواهیم داشت. دارم پادکست وحیده که با اهورا نیازی صحبت کرده درباره زندگیش . اهورا نیازی را من نمی شناسم اما مثل اینکه در تکنولوژی خیلی حرف برای گفتن دارد. و بلاگر تکنولوژی است. دیروز مامان اتاقم را مرتب کرد و...
-
قول بند انگشتی
چهارشنبه 22 دیماه سال 1400 07:07
هر لحظه در حال اشتباه کردنم. آنقدر خودم را زخم زدم که بتوانم در این دو هفته آرام و ساکت باشم. فقط بنویسم و بخوانم و دیگر به هیچ کس متکی نباشم. توقع نداشته باشم کسی نقدم کند. نوشته های بی سر و ته ام را بخواند. اما نشد. من باید این عادت را ترک کنم که وقتی می نویسم منتظر باشم نفر سومی بیاید و بخواند و بگوید چیکارش کنم که...
-
چطور دخترک کتابخوان شد
چهارشنبه 22 دیماه سال 1400 00:47
دخترک همانطور که داشت کتاب می خواند خوابش برد و این قشنگترین اتفاق این چند وقت بود. عزیزدلم امشب سه تا کتاب خواند و وسط سومی خوابش برد. از دیشب که کتاب تازه را شروع کردم او هم گفت قبل از خواب می خواهد کتاب بخواند و من را شگفت زده کرد.
-
آه از این لحظات بی کلمه ماندن.
دوشنبه 20 دیماه سال 1400 21:48
سرم درد می کند. در قسمتی از قصه گیر کرده ام. نمی توانم درستش کنم. نمی توانم طوری بنویسمش که خوب از آب در بیاید. سرم دارد منفجر می شود. دلم گرفته. می خواهم گریه کنم. چند تا کتاب تازه ای که خریده بودم برایم رسید. کتابخوانیم به زیر صفر رسیده . اما صفحه اول کتاب باد نویان را خواندم برق از سه فازم پرید. چقدر خوب نوشته بود....
-
بکتاش آبتین
شنبه 18 دیماه سال 1400 20:18
“وطن” درختان با چشمانی سبز کبوتران با کفنهایی سفید و تو با گونههایی سرخ! وطنم! تابوت خورشید اینگونه از شانههای آسمان بالا میافتد!
-
چرا زدید؟
شنبه 18 دیماه سال 1400 00:27
حالم خوب نیست. خوابم نمی برد. می ترسم صبح بیدار شوم. از روزی که هواپیما افتاد می ترسم. من قبل از ساعت شش چهارشنبه بیدار شده بودم. آن سال لعنتی هر روز باید قبل از بیرون آمدن اخبار را می دیدم. اخبار مهمترین اتفاق آن سال بود. از آلودگی هوا و از بنزین و از هر چه فکر کنی به همه چیز ربط داشت. مدرسه تعطیل می شد. صبح با حال...
-
آشوراده
جمعه 17 دیماه سال 1400 07:03
مرد ، زن را رها کرد. مرد هیچ مسئولیتی نداشت. چرا باید قبول می کرد؟ به او هیچ ربطی نداشت. در ماجرایی گیر کرده بود که این رفتار زن ، باعث شد که عکس العمل تندی نشان بدهد و بخواهد که به این ماجرای مسخره پایان بدهد و خودش راهی سفر شد. رفت . آنقدر رفت تا به دریا رسید. به یک بندر در جنوبی ترین نقطه کاسپین. با گمیشان فاصله ای...
-
من هم شمعی روشن خواهم کرد
چهارشنبه 15 دیماه سال 1400 23:17
وقتی به این روزهای دی ماه می رسیم دیگر حالم دست خودم نیست. غصه خوردن چیزی است که در درونم بی اختیار وجود دارد. سالگرد عمویم، بعد از آن کشته شدن 176 نفر بی گناه و بعد از آن دروغهایی که تحویلمان دادند . الان حامد اسماعیلیون لایو گذاشته و هنوز دارند حرف میزنند اما من طاقت نیاوردم. با جزییات تعریف کرد و حتی گفت ری را لحظه...
-
مربی جون
سهشنبه 14 دیماه سال 1400 22:13
صبح قبل از اینکه کلاس آنلاینم شروع شود خیلی نوشتم اما آمدم پستش کنم که همه چیز پرید و سیو نشده بود. همه کارهایم را انجام داده ام و دراز کشیده ام روی تخت که بخوابم. حتی مسواکم را زدم. حالا تا بخوابم فقط می خواهم بنویسم یا چیزی بخوانم. صبح یادم است نوشته بودم ، هر شب قبل از اینکه بخوابم یکی از اتفاقاتی که برایم افتاده...
-
شاید وقتی دیگر
دوشنبه 13 دیماه سال 1400 21:58
خیابان کماسایی من را پرت کرد به سالهای پیش. همه اش می گفتم باید ببینمتان. حالا که بعد از این همه سال پیدایتان کردم به عشق و شادی ، حالا که بعد از دوسال برگشتید برای دیدار خانواده تان. من رفتم توی یکی از خانه های کماسایی اما خانه شما نبود. یادم هست سال هشتاد و دو چند بار خیابان کماسایی را بالا و پایین کردم تا پلاک صد و...
-
هزار حرف نگفته
یکشنبه 12 دیماه سال 1400 23:06
ازت باید متنفر شوم. حالا دقیقا چند روز بعد از اینکه انزواطلبیت را به رخم کشیدی ، رفتی سفر. دقیقا چیزی که می خواستم بهت بگویم. بگویم احتیاج داری به سفر بروی. باید به کله ت باد بخورد. اما تند تند کلمه ها را زدی و من را محکوم کردی به صبور نبودن. دلم گرفت. همان روز بسیار غصه خوردم. و تا همین امروز هم غصه خوردم و غصه دار...
-
خوش قلب
یکشنبه 12 دیماه سال 1400 14:35
انگشت پاهایم سر شده اند. با اینکه جوراب شلواری پوشیدم و یک جوراب پشمی سورمه ای گوزنی ، اما باز زیر پتو هم انگشتان پاهایم یخ زده اند. امروز هوا مه آلود است. کلاس هایم دو تا بعدازظهر است. صبح رفتم با شاگردم خداحافظی کردم. شاگردم دارد از ایران می رود. مادرش خواست که امروز که باز هم به خانه اشان بروم با اینکه که کلاس تمام...
-
گلچین روزگار
شنبه 11 دیماه سال 1400 23:20
امروز با خبر بد شروع شد، معلمی از گروه مان از دنیا رفت و من که تا حالا از نزدیک ندیده بودمش غصه خوردم چه برسد آنها که از نزدیک باهاش کار کرده بودند. خیلی دردناک است. سرطان گرفته و دو سال از بعد از ازدواجش ، مرد را تنها گذاشته. این غمبارترین اتفاق است. این مرگ لعنتی. مرگ سراغ ۲۹ ساله ها رفته. چه دردناک. باورم نمی شود....
-
اول ژانویه
شنبه 11 دیماه سال 1400 00:29
قهوه ای که صبح جمعه به خودم دادم تاثیرش را گذاشته و نمی گذارد بخوابم. دیشب هنوز یازده نشده داشتم چرت می زدم و ساعت از نیمه شب گذشته و پلکهایم روی هم نمی افتد. زمان به سرعت می گذرد. مگر چقدر زمان دارم برای اینکه صبورتر از این باشم؟ و ننویسم؟ قبل از خواب دخترم را بوسیدم. چقدر بهم چسبید. انگار که وقتی باقی نمانده. وقتی...
-
تکثیر می شوم در آینه و عشق
جمعه 10 دیماه سال 1400 20:21
داشتم می سابیدم ، فقط این موقع می توانم به خودم مسلط باشم و گریه نکنم. از اینکه صدایت را می شنوم و صدای قلبم را خودم می شنوم. از اینکه تمام ظرفهای ادویه را بریزم وسط و بشویم ، نمی دانم برای چه، اما می خواستم وقتی دارم کاری را تند تند انجام می دهم ، گوش بدهم ببینم چه می گویی ، تنها راهی که می توانستم به خودم مسلط باشم...