-
حکایت همچنان باقی است
جمعه 10 دیماه سال 1400 18:24
امروز به شستن ظرف گذشت که هنوز دو تا قابلمه باقی مانده. امروز به نوشتن گذشت که هنوز باز چیزهایی برای نوشتن باقی مانده. می خواستم مقداری کتاب بخوانم که هنوز موفق نشده ام . امروز به دیدن بخشهای نهایی سریال خانه کاغذی گذشت که بسیار لذت بخش و هیجان انگیز بود. آنقدر جذاب بود که دلم نمی خواست تمام شود. نمایش شکست دادن قدرت...
-
یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان است
جمعه 10 دیماه سال 1400 06:36
جملات آخری که بهم گفت را نمی توانم با صدایش برای خودم تکرار کنم. نمی توانم بخوانمش با صدایش. همیشه صدایش برایم پر از تشویق و رو به جلو بودن بود. امید دادن. توانایی و حتی بی تفاوتی اش هم نادیده گرفته می شد. اما چهارشنبه از دستم عصبانی شد و نوشت که تمام. یعنی دیگر تکرار نکنم که چیزی ازش می خواهم چون شرایط خاصی دارد. من...
-
نبودن
پنجشنبه 9 دیماه سال 1400 20:48
مامان و بابام آمدند . مامانم توی آشپزخانه تمام ظرفهایی که می خواستم بگذارم توی ماشین را شست و به حرفم گوش نداد. همه آشپزخانه را مرتب کرد. با هم شام درست کردیم. بابا هم روی کاناپه چرت می زد و فیلم می دید. چند ساعتی کنار هم بودیم. اما قبل از شام رفتند و من از غذا کشیدم که ببرند. از دیروز به هاجر رزم پا فکر می کنم که...
-
زمان طلایی
پنجشنبه 9 دیماه سال 1400 15:53
روز تعطیل اگر نبود من از هم پاشیده می شدم. اگر کار خانه نبود من دق می کردم. هدفونم را بعد از یک کلاس آنلاین زدم و راه افتادم در خانه ای که یک ماه نبودم ، تمیزکاری، روفت و روب و شستن هر چه که دستم می آمد. حالا که می نویسم هنوز لباسها خشک نشده اند ، یک غذا را نیمه رها کرده ام و هنوز سراغ بازنویسی قصه ام نرفته ام. چند تا...
-
تمام شد، همیشه قبل از آنکه اتفاق بیفتد باید برای روزنامه تسلیت بفرستی
چهارشنبه 8 دیماه سال 1400 22:55
برگشتم به روزهای معمولی و عادی. می روم سرکار. کمی می نویسم و البته بیشتر نمی نویسم. از کار کردن خسته می شوم و نمی شوم. هم خسته ام و هم نمی توانم رها کنم. این چه زندگی است ؟ اگر نروم سرکار حوصله ام سر می رود. اگر بروم خسته ترینم. و این چرخه باطل ادامه دارد. حتما برای همه همینطور است. ما محکومیم. به بودن. به زنده بودن....
-
پشیمانی بی فایده
چهارشنبه 8 دیماه سال 1400 21:26
من همیشه در حال گند زدن هستم، و این بار خودمم از اشتباهم در عذاب هستم.
-
با گل و روسری اناری با یک عالمه مرغ دریایی خوش نوای جنوبی
دوشنبه 6 دیماه سال 1400 23:26
هر شب می رسم به اینجا می خواهم شروع کنم به نوشتن، اولین کلمه ای که به ذهنم می آید، خستگی است. خسته ام. سرم امشب درد هم گرفته. وقتی به آخر هفته نزدیک می شوم دیگر انرژیم رو به کم شدن است. فردا بیشترین کلاس را دارم و واقعا سه شنبه ها سختترین روزها و در عین حال هم شیرین است. چون سه تا کلاس با حضور مامانهای بچه ها و خودشان...
-
مکرر
یکشنبه 5 دیماه سال 1400 22:14
در تاریکی دراز کشیده ام. امیدوارم به زودی خوابم ببرد. دارم به پادکست ابد و یک روز درباره تولد بهرام بیضایی گوش می دهم. امروز از صبح کلاس داشتم، امروز فقط کار کردم. با بچه ها حرف زدم و بازی کردم. همه چیز تکراری بود و معمولی. به غیر از اینکه نوشتنی در کار نبود. نوشتن جدی که بتوانم راضی باشم از خودم.
-
ویراستار خودت باش
یکشنبه 5 دیماه سال 1400 07:10
یک جور ناامیدی و افسردگی بهم چیره شده، انگار همه باید بهم گوش بدهند و جوابم را زود و سریع بدهند. من متوقع شده ام. همین افسرده ام کرده و نمی توانم خوب فکر کنم و بنویسم. باید بفهمم که بقیه آدم من نیستند. من خیلی زود وابسته می شوم. باید یاد بگیرم در این مقوله یعنی نوشتن هم خودم به تنهایی گلیمم را از آب بیرون بکشم. قرار...
-
یکدم از خیال من نمی روی ای غزال من
شنبه 4 دیماه سال 1400 22:19
بخاری برقی را روشن کرده ام، دو تا جوراب پوشیده ام، زیر پتو دراز کشیده ام اما هنوز سردم است. مسواک زدم که بخوابم. خیلی خسته ام. دارم به پادکست گوش می دهم. چند تا نوشته نصفه دارم که گذاشتم کنار ، رهایشان کردم. هر کار می کردم تا دو صفحه بیشتر جلو نمی آمد. شاید بدرد نخورند و چیز دیگری باید بنویسم. امروز دو تا مدرسه ای که...
-
تنها صداست که می ماند
شنبه 4 دیماه سال 1400 00:35
امروز که دو ر هم جمع شده بودیم و پشت سرمان خورشید رنگ غروب انداخته بود به آسمان و برج میلاد درخشان و روشن می شد، خاطره های خنده داری که تعریف می شد، بلند به خنده ام انداخته بود. چطور می توانم این لحظات را به خاطر بسپرم و توی دلم از عشقی که در صداها و خنده ها بود تا مدتها انرژی بگیرم . سخت است ، به لحظه ای که یکی از...
-
جمعه خوش
جمعه 3 دیماه سال 1400 22:27
از مهمانی های چند روزه بالاخره خلاصی پیدا کردم. خوب بود اما چند شب خوب نخوابیدم و نتوانستم بنویسم. همه اش در حال کار بودم. روی پا ایستاده بودم. حتی وقتی مهمان بودم. هوا خیلی سرد شده. کاش برف ببارد. خوابم نمی برد اما مسواک زده ام و لپ تاب را روشن کرده ام و می خواهم بنویسم. خیلی خسته ام. و از فردا باز کلاسهایم شروع می...
-
بی سرزمین گریه نکن
جمعه 3 دیماه سال 1400 09:59
دیشب یکی از پسرهای جوان فامیل رفت کانادا. وقتی عکسها و استوری های اطرافیانش را از رفتنش دیدم گریه ام گرفته بود. این پسر آرزوی رفتن داشت. خانواده اش تمام تلاششان را کردند و پول هنگفتی را خرج کردند که او دیشب برود. یک هفته مانده به رفتن، پسر استرس گرفته بود ، مضطرب شده و تازه انگار فهمیده رفتن چه معنایی دارد. رفتن یعنی...
-
فارغ از ماجرا
پنجشنبه 2 دیماه سال 1400 11:28
توی اسنپ لم داده ام و بیرون را تماشا می کنم. می نویسم و می خوانم. چای و کیک می خورم. به قسمت جدید هلی تاک گوش می دهم و چشمانم گرم می شود و دلم می خواهد همین جا بخوابم. چند تا عکس از آسمان آبی و درخشان امروز تهران می اندازم. کاش همیشه همینطور بماند. منبع الهام من برای نوشتن است. ای آبی بیکران ...
-
دومین روز زمستان
پنجشنبه 2 دیماه سال 1400 01:21
بیدار شدم. از خستگی نمی توانم از جایم بلند شوم اما باید بیدار بشوم . لباس بپوشم و بروم جلسه آموزشی. دیشب بعد از دو سال مهمانی گرفتیم و تمام عمه ها و عموهایم با بچه هایشان جمع شده بودیم. همه آمدند خانه بابا و تا خوابیدم ساعت یک بود. در مهمانی فقط حرف داستان من بود و رای دادن و ماجراهای خنده داری که در حین هیجان مسابقه...
-
زمستان آمد
چهارشنبه 1 دیماه سال 1400 00:15
من امروز کلاسهای عصرم را کنسل کرده بودم تا توی ترافیک نمانم اما پدرم برعکس همیشه خیلی خیلی دیر رسید. طفلک خسته شده بود و وقتی رفت توی ایوان سیگار بکشد به من گفت بیا از این یاکریم ها که هر شب روی شاخه درخت کز کرده اند عکس بگیر.رفتم هم ماه کامل را دیدم و هم یاکریم ها که نشسته بودند و تکان نمی خوردند. چقدر هوا سرد بود....
-
تلخی و شیرینی
دوشنبه 29 آذرماه سال 1400 23:19
خسته ام. هی نوشتم و نوشتم. اما امروز حالم گرفته شد وقتی شنیدم که مامان شاگردم می گوید او را صدا نزده ام .مگر می شود توی هشت تا شاگرد من کسی را جا بگذارم. دلم گرفت. از در و دیوار برایم می رسید. این مدرسه ، آن مدرسه ازم شکایت می کنند و من حالم بد می شود از اینکه کسی بهم بگوید کارت را درست انجام نداده ای. اما حالا حالم...
-
آخر کار
دوشنبه 29 آذرماه سال 1400 16:34
دیشب همه فامیل بسیج شده بودند که من رای بیاورم و حتی در دورهمی شان حرف من و داستانم بوده. برایم فیلم فرستاده بودند که چقدر مشتاقانه برایم رای جمع می کردند. با دیدن فیلمها گریه ام گرفت. چطور می شود آدم این همه طرفدار پیدا کند و داشته باشد؟ انگار مرده باشم و حالا فوج فوج آدمها داشتند می گفتند چطور هستم و چگونه بودم....
-
تو خیلی دوری
دوشنبه 29 آذرماه سال 1400 15:01
دیروز برای شاگردم از آرزو گفتم. ازش پرسیدم چه آرزوهایی دارد. بعد روی تخته وایت بردش با هم شروع کردیم به کشیدن آرزوهایمان. من دو تا کتاب کشیدم. و بعد برایش گفتم دوست دارم کتاب هایم را چاپ کنم. یکیش کتاب خودم بود و دیگری قصه های بچه ها. یک خانه بزرگ کشیدم . یک فضاپیما و ماه. تازه پسرک داشت مفهوم آرزو را متوجه می شد و او...
-
لعنت به سفر
دوشنبه 29 آذرماه سال 1400 00:55
خانه ای که آدمهایش می خواهند از آن بروند ، چه شکلی است؟ خانه ای که ازش قرار است مهاجرت کنند بروند و دیگر باز نگردند چه قدر غم انگیز است! جارو نزده، آینه ها پر از جای انگشت، دیگر چه فرقی می کند که دستشویی تمیز باشد وقتی قرار است که دیگر این خانه خانه تو نباشد. وقتی بهش گفتم خداحافظ زدم زیر گریه. باورم نمی شد. الانم...
-
فراز و فرود
یکشنبه 28 آذرماه سال 1400 00:29
برف امروز و ادامه بارانش جان دوباره به زندگی تهران داد. می خواهم بخوابم. فردا هم بگذرد از این هیجان کاذب مسابقه در بیایم و برگردم به روزهای عادی. این هفته کلاسهایم را به کمترین خود رسانده ام که بیشتر در خانه باشم . احتیاج به استراحت دارم. برای خودم تعطیلات آخر پاییز، دست و پا می کنم. البته امروز تا همین الان داشتم می...
-
که من عاشقترینم
جمعه 26 آذرماه سال 1400 21:40
وقتی ساعت هفت شد من قلبم داشت تاپ تاپ می کرد که این بار چه چیزی گفته بودی که تا چند وقت شبها موقع خواب بهش گوش بدهم. رسیدم به دقیقه ای که می دانستم فقط من و تو می دانیم چه کلماتی است. آه کلمه ها، کلمه های جادویی. کلمه هایی که از راه دور عاشقم کرد. آخ خدای من ! دستهایم از سرما یخ زده بود. انگشتانم کار نمی کرد اما...
-
رغبت و اشتیاق
پنجشنبه 25 آذرماه سال 1400 18:25
اگر بگویم از برنده شدن بدم می آید ، دروغ گفته ام. از صبح که هی رای ها را می بینم، هر وقت از آن یکی رقیبم عقب افتاده ام ، حالم گرفته شده. دارم یک داستان تازه می نویسم برای مسابقه بعدی. موتورم انگار روشن شده. الان رای هایم بیشتر شده و حالم خوب است. مثل بچه ها شده ام. دلم می خواهد اول بشوم.
-
تناقض
پنجشنبه 25 آذرماه سال 1400 06:54
عکس العمل ها بعد از خواندن جستار کوتاهی که نوشته ام جالب است و مثلا این کی بود و آن فلانی همان بود ؟ بعد در نوشتن تردید می کنم اگر قرار است هر بار بعد از نوشتن هی آدمها بیایند درباره شخصیتهایی که نوشته ام بپرسند یا بهم بگویند مبارک است موهایت را رنگ کردی یا بچه ات فلان شده، هم خنده ام می گیرد و بعد فکر می کنم که من...
-
بن بست
چهارشنبه 24 آذرماه سال 1400 23:28
بعضی وقتها به بن بست می رسم. به یک بن بستی که هیچ راه فراری ندارد. بعد این بن بست آنقدر طولانی می شود که مثل آینه می شود. آینه ای تمام قد که می ایستد جلویم و یکی یکی خصوصیاتم را بهم نشان می دهد. چون نمی توانم بن بست را طی کنم یا راه فرار یا راه چاره پیدا کنم آینه در گوشم تکرار می کند: تو یک رذل عوضی پستی. تو بدترین...
-
سالم و ناسالم
چهارشنبه 24 آذرماه سال 1400 11:38
مدرسه را به خاطر آلودگی تعطیل کرده اند و آمده ام خانه کلاس آنلاین بروم. این پسرها ، عاشق کلاس من هستند و من هم می بینم شاگرد پسر از بهترین شاگردهاست. اصلا نمی دانم چرا امسال از همه سالهای معلم بودنم ، بیشتر شاگردانم پسر بوده اند. و رابطه ام با آنها بهتر بوده. مامان های پسرها هم باحالتر هستند نسبت به مامان های دخترها....
-
کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها می برد هر جا که دلش خواست
سهشنبه 23 آذرماه سال 1400 22:50
بهم می گوید: یکشنبه دیگر، آخر شب می روند و من قلبم می ریزد. می گویم چرا بهم نگفتی ؟ چرا زودتر نگفتی که من آن روز که دیدمش بغلش کنم؟ حالا می فهمم چرا چشمان سبزش این چنین غم داشت و به همه چیز طوری نگاه می کرد انگار دیگر حالا حالاها قرار نیست این دورهمی ها را ببیند!! گفتم قرار بگذار تا قبل از یکشنبه هر روز باشد هم می آیم...
-
سرسخت
سهشنبه 23 آذرماه سال 1400 20:38
با سردرد افتادم روی تخت. خسته ترین موجود روی زمینم. از هفت صبح بیدار بودم. و حالا یک معلم له شده ی بی جانم که چشمانم را تا می بندم صداهای مختلف بچه های کوچک و بزرگ توی سرم می پیچد. و در انتها صدای یک مامان عصبانی، که به کلاسداری آنلاین من معترض می شود. مامانی که تفکرش مثل معلم دبستان من است که بچه ها باید صم بکم در...
-
عشق همین بود
سهشنبه 23 آذرماه سال 1400 07:04
خوابت را دیدم. نمی دانم کجا بود ؟ همانجایی بود که می تواند باشد. تو داشتی با بقیه که کنارت بودند سلفی می گرفتی. روی صندلی نشسته بودی و من از دیدنت ذوق زده بودم . اطرافم پر از آدم بود. این همه آدم بعد از کرونا در کنارم خیلی عجیب بود. یکی ماسک داشت، یکی نداشت. تو هنوز مشغول بودی و من از دور می پاییدمت. و هی می خواستم...
-
سرنوشت
دوشنبه 22 آذرماه سال 1400 23:43
وقتهایی که من پیش ه هستم خانم نون هم هست. گاهی با هم حرف می زنیم وقتهایی که او آشپزی می کند ، خانه را تمیز می کند و لباسهای شسته را جمع می کند یا ظرفهای شسته شده را سر جایش می گذارد.هر روز ماجرای جدیدی برای تعریف کردن دارد. امروز گفت دیشب مامانم فشارش رفت بالا و حالش بد شد و بردیمش بیمارستان و دکتر بهش قرص فشار داد ....