-
رنج دوری و صبوری
دوشنبه 22 آذرماه سال 1400 20:15
بهت پیام می دهم، آنقدر جلوی خودم را گرفتم اما امشب نتوانستم . نتوانستم به تو نگویم. اما تو هیچ نگفتی. بهت گفتم نوشته ام انتخاب شده و مدیون خواندن نوشته هایم هستم. یادم هست تابستان گفتی به جای تو بنویسم و من گفتم نمی توانم و تو گفتی باید بتوانی اگر می خواهی نویسنده بشوی. من خیلی راه دارم تا نویسنده بودن واقعی اما همان...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 آذرماه سال 1400 13:28
خدا این قوم ظالمی که سالیان سال دارند بر ما حکومت می کنند را ریشه کن ، کن. مثل فسیل چسبیده اند به مملکت و زندگی ما . خدایا نابودشان کن.
-
رنگ قلبم سبز فیروزه ای است لابد
دوشنبه 22 آذرماه سال 1400 06:34
بیدار شدم، اما هزار سال هنوز خوابم می آید. هزار تا کلمه توی سرم گیر کرده و دلم می خواهد بنویسم. انگار عادت کرده ام برای نوشتن چیزی که خاص است و قرار نیست کسی آن را بخواند باید لپ تابم را باز کند ولی دم دست ترین جای نوشتنم اینجا است. اینجا عین چرک نویس نوشتن من است. اینجا می نویسم چه اتفاقاتی برایم افتاده خالی می شوم و...
-
خانه دوست کجاست؟
یکشنبه 21 آذرماه سال 1400 21:34
این که هر بار خانه دوست قدیمیت را گم کنی چه معنایی دارد؟ اینکه هر بار با گوگل مپ و هر چه که فکرش را بکنی باز که از اتوبان امام علی وارد می شوی اما نمی دانم چه حسی من را می برد بالای هاشم ازگلی ، خانه مادری دوستم که سالها قبل آنجا می رفتم برای دیدنش ، بعد از همانجا می اندازم و از روی صیاد رد می شوم و بالاخره بعد از...
-
گوهرعشقی
شنبه 20 آذرماه سال 1400 22:56
پنج شنبه در رستوران، می خواستم به چیزی فکر نکنم، اما مگر می توانستم فکرهایم را جمع کنم و به مردم فکر نکنم. شاید بگویید این که در راحتی است و شعار می دهد اما هر لحظه قلبم فشرده می شد ما بی خیالان در گرمای مطبوع سالن رستوران شاد بودیم اما دم در یک پسر جوان ساکسیفون می زد. بیرون دنیایی سرد و زمخت و بی رحم بود. بیرون...
-
بادکنک آرزوها
شنبه 20 آذرماه سال 1400 06:38
دیروز وقتی در آفتاب نیمه جان حیاط باغ عمه، داد سخن داده بودم در بین دختران جوانتر درباره تجربیات کلاسها و مادری کردنم، دخترکم با دوستان هم قدش در حیاط بازی می کردند. لابه لای درختها می دویدند. دخترک و دوستانش برداشته بودند روی بادکنک هلیومی که از تولد باقی مانده بود، آرزوهایشان را نوشته بودند. یکی شان نوشته بود، آرزو...
-
Who
جمعه 19 آذرماه سال 1400 23:27
می خواهم بخوابم و به این جمله فکر کنم : به غیر از تعریفی که دیگران از شما دارند ، شما خود را چگونه تعریف می کنید ؟ شما چه کسی هستید؟ من چه کسی هستم؟
-
ترس
جمعه 19 آذرماه سال 1400 19:33
در راه برگشت قسمت خشونت خانگی رادیو مرز را گوش دادم، به خاطر حجم خشونت هایی که هر بار می شنیدم ، نمی توانستم این اپیزود را تمام کنم. اما امروز عصر همینطور که دلم می خواست خوابم ببرد به صدای آدمهایی گوش می دادم که از سمت برادر و پدر و مادر و شوهر مورد خشونت قرار گرفته بودند. همه ما گاهی عصبانی می شویم که قابل کنترل...
-
بطالت خوب
جمعه 19 آذرماه سال 1400 15:40
مثل گربه لم داده ام در آفتاب نیمه جان پائیز و کتاب می خوانم. این بهترین تفریح برای من است. بعد از مدتها عموها و عمه هایم را یکجا می بینم با بچه ها و نوه هایشان. بچه ها با هم بازی می کنند. زنها با هم حرف می زنند و می خندند. دورهمی بعد از مدتها این طور کنار هم ، می چسبد در باغ تازه ای که عمه ام خریده، نزدیک تهران. حالم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 آذرماه سال 1400 10:46
تمام دیشب را داشتم می خواندم. ، زندگی دیگران برایم بسیار جالب است. واقعا وبلاگ موجودی دوست داشتنی است. یک وبلاگ ده ساله عجیب و قشنگ و گاهی تلخ و ناامیدکننده بود. اما به واقع زندگی واقعی مگر این نیست؟؟
-
پنج شنبه با طعم خستگی و دلتنگی
پنجشنبه 18 آذرماه سال 1400 17:06
ار صبح که با دخترک زدیم بیرون الان برگشته ام و هزار جا رفتیم و کارهایمان را انجام دادیم. کلاس هم داشتم که با هم برگزار کردیم. وقتهایی که دخترک به عنوان دستیارم می آید ، کاملا کلاس را دست می گیرد و روی انگشتش بچه ها را می چرخاند. انگار توی خونش باشد. مدیریت می کند و من فقط نگاه می کنم. بچه ها هم دوستش دارند. وقتهایی که...
-
دزد عروسکها
پنجشنبه 18 آذرماه سال 1400 07:08
دیروز مامان ی می گفت دزد آمده و تمام دوچرخه های بچه ها را برده. روز جمعه بین ساعت پنج تا هفت ، دو نفر مرد قدبلند و هیکلی و جوان وارد پارکینگ شده اند و با وجود دوربین های داخل پارکینگ هر چه دوچرخه بوده برداشته اند، حتی وارد راه پله ها شده اند و روغن ماشین و هر چه در راه پله ها بوده برده اند. به طبقه اینها هم رسیده اند...
-
جراح زخمهایم
چهارشنبه 17 آذرماه سال 1400 23:38
لمس افتاده ام روی تخت. فردا روز تعطیلم بود که به خاطر سفر یکی از مامان شاگردهام ، دیگر تعطیل نیست. اما هشت بیدار نمی شوم ، کمی دیرتر. امروز از شش بیدارم . هی خواندم و خواندم تا خوابم برد اما تا خوابم برد و از همان خوابهای عجیب و غریب دیدم ، با صدای زنگ ساعت بیدار شدم. و تا الان که روی تخت دراز کشیدم. وقتی از حمام آمدم...
-
منتخب داوری
چهارشنبه 17 آذرماه سال 1400 22:30
امشب خوشحالم. انگار بعد از این همه سال آن چیزی که دنبالش بودم دارد اتفاق می افتد. هنوز به آن نقطه امن نرسیده ام اما بین صد و نود و شش تا نوشته ، انتخاب شدن ده نوشته که یکیش مال من بوده ، ضربان قلبم را بالا برد. انگار که توی بخت آزمایی برنده شده باشم. نمی دانستم به که بگویم، به چه کسی خبر بدهم! هیچ کس نمی داند . در...
-
عشق چیزی بیهوده است
چهارشنبه 17 آذرماه سال 1400 11:46
امروز برای دومین بار به خانه ای رفتم که دخترک نمی تواند حرف بزند. و فقط یک سری اصوات و کلمه می گوید بی مفهوم. تمام دندانهایش سیاه شده . فکر می کنم از خوردن قطره آهن و شکلات. مادربزرگش پیشمان است و مامانش بانک می رود. مادربزرگ شروع می کند به تعریف که این دختر در دوماهگی مریض شده و دو ماه در بیمارستان بوده. روزهای سختی...
-
تباهی
چهارشنبه 17 آذرماه سال 1400 07:18
دیشب توی ترافیک خیلی خسته شدم، دلم می خواست پایم را از روی کلاج بردارم و ماشین خودش حرکت کند. توی ماشین احساس خفگی داشتم. هر کار می کردم آرام نمی گرفتم. به هر چه گوش می دادم دلم را می زد. حوصله هیچ چیزی را نداشتم. دلم می خواست همان جا ماشین را رها می کردم و خودم پیاده می شدم و سر می گذاشتم به ناکجا. وقتی رسیدم خانه...
-
دم مرگ
سهشنبه 16 آذرماه سال 1400 23:19
خسته ام، خیلی خسته. فقط دارم کار می کنم. هشت صبح تا هشت شب. باورم نمی شود!
-
جذاب دل انگیز
دوشنبه 15 آذرماه سال 1400 19:37
اشک شوق می دود توی چشمانم وقتی می بینم که خیلی بهتری.عزیزدلم. موقع غروب وقتی می رفتم برسم خانه شاگردم خورشید مثل یک قرص آبنبات نارنجی شده بود و آنقدر قشنگ بود که قلبم را ذوب کرد. لابه لای ابرها بود و بعد دایره کاملش پیدا شد و به آسمان آتش زد و رفت. بعضی از آدمها در زندگی اینطورند ، آتش می زنند و می روند و تا مدتها روح...
-
من سردم است و هیچگاه گرم نخواهم شد.
دوشنبه 15 آذرماه سال 1400 13:39
امروز از صبح سردم است. دو تا کلاسم کنسل شده و آمده ام بالا روی تخت ، کتاب چشم سگ را شروع کنم و اگر شد کمی بخوابم. امروز خانم ن نشست هی درد و دل کرد و هی حرف زد. همینطور که داشتم با شاگردم بازی می کردم او هم می گفت خواهرم بیمارستان است با همان لهجه شمالی توضیح می داد که تمام مال و اموال پسر خواهرش را که پول و طلا بوده...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 آذرماه سال 1400 00:31
دارم گریه می کنم. کاش باران ببارد.
-
سکانس پایانی: چشمای تو تهران رو به آشوب کشیدند
یکشنبه 14 آذرماه سال 1400 23:37
امروز آسمان آبی پیدا نبود. آلودگی تا خود کوه دیده می شد. داشت خفه ام می کرد این هوا.بالاخره یک روز از این هوا، از بیماری ، از یک تصادف هولناک خواهم مرد. چه اهمیتی دارد؟ مرگ نزدیک است. بالاخره آرام گرفتم روی تخت. از سرمای اتاق زرد رنگ امسال که قبلا آبی بود و قبلا سبز کمرنگ ، بخاری برقی صدادار روشن کرده ام شاید کمی از...
-
سه: خارجی، یک غروب دلگیر
یکشنبه 14 آذرماه سال 1400 23:29
داشتم می رفتم آخرین خانه، خانه ای که از تابستان با من است و حسابی من را جان به لب می کند از بس خاطره می چپاند توی سرم. سر ساعت رسیدم. در راه کمی ترافیک بود. غروب مثل یک صحنه عجیب و پرده نمایش چلوی چشمم تمام نمی شد. آسمان کبود شده بود. دلم مثل یک قوطی کنسرو فشرده تن ماهی له شده ، دلتنگ بود. فشرده و له شده. وسط آن کبودی...
-
دو، خارجی: یک تصادف کوچک
یکشنبه 14 آذرماه سال 1400 23:23
از خانه ه زدم بیرون که بروم خانه سین ، عصر بود. خیابان کمی شلوغ بود. داشتم فکر می کردم. کمربندم را بسته بودم. موبایلم دستم نبود. اما داشتم فکر می کردم که ماشین کنار دستم زد روی ترمز و من چون می خواستم بپیچم و برگردم بروم سمت اتوبان ، ترمز کردم . سرعت نداشتم اما ناگهان مجبور شدم ترمز کنم که صدای برخورد ماشین پشت سرم من...
-
یک : داخلی، روز ، یکشنبه از طلوع خورشید تا هفت و چهل و هفت دقیقه
یکشنبه 14 آذرماه سال 1400 23:15
از ساعت شش صبح بیدارم . همان موقع تند تند کتاب خواندم تا ساعت رفتنم بشود. کتاب قلب نارنجی فرشته مرتضی برزگر را تمام کردم. داستان های کوتاهی داشت که به دل می نشست. دو تا داستان هایش را خوشم آمد یکی اتوپسی ، آن یکی کشوی بیست و هفت. اتوپسی مردی است که با زنی در فیس بوک آشنا شده که شاعر است و یک بچه دارد و زن خود مرد دارد...
-
خانه طبقه نهم
یکشنبه 14 آذرماه سال 1400 10:09
نشستم جلوی در خانه شاگرد جدیدم ، توی ماشین. منتظر ساعت ده و ربعم. کلاس قبلی در برج پرسپولیس با آ ، سه ساله ، که دارد از ایران می رود ، خوب بود. مامانش دنبال معلم زبان می گردد که در همین یک ماهه باقی مانده، با کلمات گوشش آشنا باشد. از اینجا دلگیر بود. چه کسی از اینجا دلگیر نباشد؟ چه کسی است که راضی و شاد باشد؟ دلم...
-
من یک سلیطه ام
شنبه 13 آذرماه سال 1400 23:50
منتظرم خوابم ببرد. دراز کشیدم روی تخت و پتو را انداختم روی تنم یاد تابستان لعنتی چهل سالگیم افتادم که پتوها را می بردم روی پشت بام، موکت بنفش را پهن می کردم در کنار صدای کولرها جا می انداختم، بعد خنکی متکا و پتوها کیفورم می کرد. توی تاریکی هدفونم را که بهم گوریده باز می کنم تا برای هزارمین بار آهنگ باب دلمی محسن چاوشی...
-
کشدار
شنبه 13 آذرماه سال 1400 20:54
سرم دارد می ترکد. فراموش کردم قرص بخورم وقتی از در آمدم بیرون. فراموش کردم هدفونم را بگذارم توی کیف دستیم. حالا مجبورم تا خانه بابا کاملا ساکت به صداهای محیطی گوش بدهم. تا همین حالا در جلسات آنلاین بودم تا جمع و جور کنیم بزنیم بیرون ساعت از هشت و نیم گذشت. مامان چند بار زنگ زده کجایی پس؟ می خواهیم شام بخوریم. گفتم...
-
راحتی
شنبه 13 آذرماه سال 1400 17:45
تازه توانستم بنشینم و یک چای بریزم و بخورم با اینکه هدفون توی گوشم است و در جلسه آموزشی هستم مثلا. خسته ام با اینکه امروز دو تا کلاس بیشتر نداشتم. ظرفها را از توی سینک نجات دادم. ماشین ظرفشویی اما هنوز پر از ظرف شسته شده است، باید وقتی بخارش رفت خالی کنم. لباسها را آماده گذاشتم ولی هنوز لباسهای شسته را سرجایش نگذاشتم....
-
شوق و بغض
جمعه 12 آذرماه سال 1400 20:17
صدایت صدایت صدایت ... هر چه گوش می دادم، دلم می خواست گریه کنم. اما تنها نمی ماندم. نمی توانستم گریه کنم. اما دلم له و لورده شد. پ ن : باب دلمی بس که تو را خوب کشیدند ... حالا بیشتر له شدم با این آهنگ محسن چاووشی
-
به جای من نفس بکش
جمعه 12 آذرماه سال 1400 16:28
بوی کوکوسبزی پیچیده در خانه یعنی حالم خوب است. با اینکه صبح قهوه خوردم اما خوابم گرفته. سه تایی دراز کشیدیم روی تخت و با هم می خندیم به خاطرات کلاس آنلاین دخترک. خانه مرتب شده. مردخانه جارو زده، تا ساعت هفت ، سه ساعت وقت دارم، دارم کتاب موهبت کامل نبودن را در طاقچه می خوانم برای فردا در جلسه حرفی برای گفتن داشته باشم....