-
کاش ای کاش کنارم بودی
جمعه 12 آذرماه سال 1400 11:54
من آدم خود خواه و مغروری هستم که باید اتفاقات جدید را تجربه کنم تا ظرفیتم را بالا ببرم. داشتم فکر می کردم اگر کتابی از خودم چاپ کنم و ح بهم کمک کند که نوشته هایم چاپ شود، باید آنقدر روحیه قوی و انتقاد پذیری داشته باشم که بتوانم همه نظرات را بشنوم. با آدمها وارد مکالمه سالم بشوم و بفهمم که چطور بنویسم یا بهتر بنویسم....
-
آمده ای اینجا، روی طاقچه
جمعه 12 آذرماه سال 1400 11:33
بسته قهوه ترک را باز کردم، همان که از مغازه ادویه فروشی ها ، با تور رفته بودیم، خریده بودم. یک پیمانه دم کردم روی گاز چون توی قهوه سازم فقط باید قهوه فرانسه بریزم و حالا که طعمش آمده زیر دندانم می بینم به قهوه فرانسه عادت کرده بودم. با اینکه تلخی گس گونه اش را که با کف شیر تقلیل داده بودم ، خیلی سخت تحمل کردم. صبحانه...
-
زنها هم می توانند فریاد بزنند
جمعه 12 آذرماه سال 1400 02:10
اینکه من راحت می نویسم و بدون هیچ حد و مرزی یاد گرفته ام بنویسم و دغدغه هایم را یادداشت کنم تا سالهای بعد که بهش سرک کشیدم بدانم به چه چیزهایی فکر می کنم، دلیل هرزگیم نخواهد بود. به خودم فرصت می دهم که خودم را بشناسم و در این میان آدمهایی هستند که به خودشان اجازه هر کاری را می دهند و این آزارم می دهد.
-
تمام من کجایی؟ ناتمام من را تمام کن.
جمعه 12 آذرماه سال 1400 00:38
خوابم برده بود، دستهایش را گذاشت روی تنم.دلم می خواست و نمی خواست. خوابم می آمد.دلم می خواست بخوابم. اما تا بیایم به خودم بجنبم دستهایش را برد تا ته وجودم و آهم بلند شد و همان موقع گوشهایم سوت کشید. انگار احساس کس دیگری روی تنم لغزیده باشد یا دستهای کس دیگری بخواهد تنم را قلقلک بدهد. سوت ممتدی که فقط دلم می خواست...
-
در تاریکی
پنجشنبه 11 آذرماه سال 1400 23:37
آمدم روی کاناپه آبی دراز کشیدم و خانه ساکت است، یکی از شبکه های ماهواره ، دزدان دریای کارائیب گذاشته ، صدایش را بسته ام و زیر نویس ها را نگاه می کنم. و دارم به نمایشنامه رادیویی گوش می دهم. خوابم می آید. دارد باران می بارد. کاش برف می آمد. کاش زودتر برف بیاید و همه جا را سفیدپوش کند.
-
عشق پایان ناپذیر
پنجشنبه 11 آذرماه سال 1400 23:08
آمدم توی تاریکی اتاق خوابم دراز کشیدم روی تختم بعد از مدتها. مثلا بنویسم. ماجراهایی که از سر گذراندم. سریال صحنه هایی از ازدواج تمام شد. چقدر این مینی سریال ها خوبند. پر از حرف و کوتاه و سریع ، مثلا هفت سال را در این پنج قسمت نشان داد و چقدر عالی بود. نسخه اینگمار برگمن را هم چند دقیقه ای نگاه کردم ، خوابی که مرد دیده...
-
پنج شنبه هم صبح زود بیدار شدم
پنجشنبه 11 آذرماه سال 1400 13:10
توی تاکسی ام بعد از سالها. نمی دانم آخرین بار کی مترو سوار شدم ؟ اما امروز بعد از مدتها وارد مترو شدم و وحشت کردم و چندین بار دستم را الکل زدم. مردم بغل هم ، کنار هم چپیده ، با ماسک نشسته بودند. فروشنده ها همچنان مشغول بودند. تجهیزات بعضی هایشان متفاوت شده بود. رگال های چرخدار را تا به حال ندیده بودم. جالباسی ها و...
-
کما
پنجشنبه 11 آذرماه سال 1400 06:29
یکی از فامیل ها که یک سال از من کوچکتر است چند روز پیش در جاده شمال تصادف کرده، راننده و خودش خوابشان برده و چیزی که در فیلم نشان می دهد اینطور است که منحرف شده و خورده به کامیونی که از روبه رو می آمده و راننده مرده و او به کما رفته. حتی برای نوشتنش نفسم بند می آید. کل فامیل در حال دعا و ثنا برای او هستند که زن و دو...
-
بیزاری
پنجشنبه 11 آذرماه سال 1400 00:40
امروز که به مدرسه رفتم ، هیچ خبری از بچه ها نبود. مدرسه ساکت ساکت بود. بعد معاون مدرسه گفت ای وای به تو نگفتیم که امروز به خاطر آلودگی هوا بچه ها نمیایند مدرسه. و من شوکه از ماجرا که چقدر با عجله خودم را به مدرسه رسانده بودم. رفتم توی یکی از کلاسها و تا ساعت دو و نیم کلاسهایم را آنلاین رفتم. اینکه مدرسه ساکت بود خیلی...
-
Nonstop
چهارشنبه 10 آذرماه سال 1400 06:35
توی شب چند بار بیدار شدم. نمی دانم چرا. احساس می کردم که چیزی دارد بیدارم می کند، کسی یا احساس کسی اما بعد از خستگی زیاد دوباره خوابم می برد. این روزها هر جا می روم همه می خواهند برایم قهوه یا نسکافه درست کنند اما من تعریف می کنم برایشان که خواب خوبی ندارم. شبها دیر خوابم می برد یا کم می خوابم و به خاطر هورمونهایم...
-
اول دسامبر
چهارشنبه 10 آذرماه سال 1400 00:08
فردا صبح کلاس ندارم. می توانم کمی دیرتر بخوابم، اما کابوسی که همیشه دارم این است که به کلاسم نرسیده ام. صبح داشتم همین خواب را می دیدم. این خواب لعنتی دیر رسیدن به کلاس من را می کشد. خواب ماندن و بیدار نشدن. توی گلویم بغض است. می خواهم بنویسم. بنویسم . از چه چیزی بنویسم؟ از امروز و دیروز و روزهایی که در خاکستری آسمان...
-
و این خاصیت عشق است...
سهشنبه 9 آذرماه سال 1400 23:52
دلم برایت تنگ شده. چطور می توانم روزها و شبها را طی کنم وقتی همواره چیزی در درونم چمبره می زند. قسمت سوم سریال صحنه هایی از یک ازدواج وقتی می رسد به جایی که جاناتان دارد از روزهایی می گوید که میرا رفته ، بغض می کنم و می زنم زیر گریه. در قسمت دوم وقتی میرا مستاصل و ناامیدانه می گوید می خواهم بروم، باز گریه می کنم . هر...
-
زنده ماندی
دوشنبه 8 آذرماه سال 1400 06:44
صبح شده، چیزی تا صبح نفهمیدم. خوابم برد. می دانم که خوابهای زیادی دیدم اما هیچ کدام یادم نیست. اما خوابیدن و بعد بیداری بعدش ،رهایی از کابوس است. امروز زنده ماندی و دیشب که موقع خواب خودم را می بخشیدم و طلب بخشش می کردم، به مرگ فکر می کردم. هر لحظه و از ثانیه به مرگ فکر می کنم. مثلا توی شیب تند اتوبان یا پیچ خیابان یا...
-
وقتی دلتنگی میاد
یکشنبه 7 آذرماه سال 1400 23:29
خوابم نمی برد. امروز خانه میم و ح خیلی دوباره بهم خوش گذشت. ح بهم گفت کتابت را چاپ می کنم. از آن موقع دارم فکر می کنم من چه چیزی دارم برای چاپ؟ باید بنشینم و دوباره اتفاقات خانه هایی که رفته ام را بنویسم مثل فیلم خدمتکار. شاید چیز جالبی از آب در آمد. دلتنگم. خیلی. و هیچ جوری دلتنگیم رفع نمی شود.
-
بدن رنجور
شنبه 6 آذرماه سال 1400 20:21
احساس می کنم انگشت پایم دیگر مثل روز اولش نمی شود. دردش خیلی کمتر شده اما نمی توانم خم کنم. استخوانش انگار سر شده و خیلی سفت است. گاهی هم درد می کند. اصلا نمی دانم چرا اینطور شد و چه شد که اینطور شد.فقط می توانم اسکچرز بپوشم. بوت، پایم را درد می آورد. خیلی خیلی خوابم می آید. کاش می توانستم کمی بخوابم.
-
نصف جهان ِ خونین
شنبه 6 آذرماه سال 1400 15:25
دیشب ازش می پرسم چه خبر و می گوید بوی دود گاز اشک آور و خون همه جا پیچیده. امروز برایم فیلم می فرستد. دلم می گیرد. دلم برای خودمان که این قدر بی پناه شده ایم می گیرد. ما چه کسی را داریم جز خودمان؟؟؟ اصفهان قشنگم اصفهان عزیزم شهر آبا و اجدادم ...
-
بی خوابی در بی خوابی
شنبه 6 آذرماه سال 1400 02:20
خوابم نمی برد. دارم به نوشتن در تاریکی گوش می دهم. فکر می کنم کار قهوه ای است که ساعت نه و نیم صبح خوردم. یعنی اینقدر تاثیر دارد؟ فیلم جاده انقلابی را تمام کردم. دخترک و مردخانه خیلی وقت است خوابند. می خواهم بروم بخوابم. می ترسم بروم سمت رختخواب و لب تاب را خاموش کنم و باز خوابم نبرد. این وحشتناکترین حالت ممکن است. نه...
-
شبانه های چشمانت
جمعه 5 آذرماه سال 1400 23:40
دخترک دارد امتحان فردایش را الان می نویسد. برگه های امتحان ریاضی اش را پرینت گرفت و حالا تند تند دارد می نویسد. از خانه مادر مرد خانه و دیدن فندق و خانه عمویم برگشته ایم. از آن موقع که رسیدم تند تند چیزی که برای مسابقه طاقچه آماده کرده بودم را دوست کلاس داستان نویسیم ادیت کرد . ته ش را یک جوری قشنگ درست کرد و من الان...
-
ستاره
جمعه 5 آذرماه سال 1400 11:44
بالاخره امروز بعد از مدتها مهمانی دعوت شدیم. دلم می خواست به هر نحوی شده از خانه بزنم بیرون و از این جو بدی که دارد بیرون بزنم. و این بهانه خوبی شد. می دانم تا شب که برگردیم هزار تا داستان داریم مثل همین حالا که منتظر بودیم بیایند در پارکینگ را درست کنند که نیامد و تلفنش را جواب نداد و مردخانه مضطرب دیوانه وار در خانه...
-
بی کسی
جمعه 5 آذرماه سال 1400 08:47
دیشب از دلتنگی گریه کردم. دیشب دلم می خواست کسی بغلم کند. طولانی ببوسدم. تنها بودم. نشستم فیلم جاده انقلابی دی کاپریو و وینسلت را نصفه نیمه دیدم و خوابم گرفت. دیشب احساس تنهایی شدیدی کردم. در طول هفته سخت کار می کنم و فقط وفقط به کار فکر می کنم. آخر شب کتاب می خوانم یا گوش می دهم. اما دیشب در اوج بدبختی و تنهایی بودم....
-
دلم نمی خواهد باشم
پنجشنبه 4 آذرماه سال 1400 22:16
هر کار می کنم حالم خوب نمی شود. نشسته ام جلوی لب تاب و هی کلمات لعنتی را بالا و پایین می کنم و یک چیز مزخرف بی سر و ته را نمی توانم تمام کنم. گریه ام گرفته. دلم می خواهد بروم بمیرم. گریه ام بند نمی آید. چه شب غم انگیزی است. چرا نمی رود برود از جلوی چشمانم دور نمی شود؟ چرا نمی رود برود بخوابد تا دیگر صدایش را نشنوم....
-
سرخورده
پنجشنبه 4 آذرماه سال 1400 19:48
دلم می خواهد سرم را بکوبم به دیوار، نشد هر بار بیایم خانه حالم خوب بماند. آنقدر داد کشیدم که صدایم بند آمد. موجودی که من باهاش زندگی می کنم هیولایی بیش نیست. نمی دانم.حالم خیلی بد است. خیلی. دلم می خواهد گریه کنم. تمام چراغ ها را خاموش می کنم و زار می زنم. خیلی خرابم. خیلی بهم ریخته. خیلی غمگین. خیلی خیلی غمگین.
-
غروب ابری
پنجشنبه 4 آذرماه سال 1400 16:56
چشمانم از خستگی می خواهد بسته شود. کاش می خوابیدم و برای چند ساعت هیچی نمی فهمیدم. خوابم هم که می برد خوابهای عجیب و غریب رهایم نمی کند. دارم به خانه برمی گردم. تا خانه راهی نمانده اما ترافیک راه را بند آورده. امروز در دانشگاه بهم خوش گذشت همان لحظاتی که در طبیعتش چرخیدم حالم را بهتر کرد. پاییزش قشنگ بود. دیدن همکاران...
-
شبیه هیچ کس
چهارشنبه 3 آذرماه سال 1400 23:34
خسته رسیدم به پیچ و سرازیری و غروب آنچنان زیبا بود که با دست زدم روی قلبم و همانجا وسط خیابان ایستادم و با اینکه گوشیم هیچی شارژ نداشت و خدا خدا کردم که خاموش نشده باشد، خیلی سریع تا قبل از اینکه ماشینی بیاید عکس گرفتم. و بعد دوباره جلوتر قرمزی که در غرب آسمان ، آتش بازی قشنگی بود. نه صبح رفته بودم برای کلاس و بعد سخت...
-
آزادی ... ما نگفتیم تو تصویرش کن ...
سهشنبه 2 آذرماه سال 1400 21:44
کسی خانه نیست. رفتم دوش گرفتم. دلم برایت تنگ شده. این هم به خاطر همان پریود است. احتیاج دارم به اینکه کسی بهم بگوید دوستم دارد یا دلش برایم تنگ شده. بهم پیامی دهد و متعجبم کند. مثل سه شنبه پیش که از آن روز تا حالا هزار بار پیام را گوش داده . یک پیام هفده ثانیه ای می تواند مرده من را زنده کند. و می خواهم بنشینم سر...
-
اندر حکایت کفش
سهشنبه 2 آذرماه سال 1400 21:37
ظهر آمدم لباس بپوشم ، دیدم پریود شدم. این بار نزدیک پریودم کمی داد زدم و بقیه اش را مهربان بودم. مثلا دیروز برای مردخانه کفش خریدم. یکی از مصائب ما این است که مردخانه هر سه ماه یک بار کفشش را پاره می کند. پاره به معنای واقعی. از کفش برند تا کفش فیک و هر چه که تا به امروز خریده ایم. به همراهش جوراب را سوراخ می کند....
-
بی کار
سهشنبه 2 آذرماه سال 1400 17:15
بچه های کلاسم نیامده اند . نشسته ام توی کلاس. و می خواهم کتاب بخوانم تا وقت بگذرد. خیلی خسته ام. و تا هفت اینجا هستم. تا برسم خانه هشت می شود.
-
ازمصائب امروز
دوشنبه 1 آذرماه سال 1400 22:56
امروز یقه اسکی صورتی رنگ راه راهم را پوشیدم که روی تنم می خوابد. با سوتین یاما می که سه سال پیش از شعبه پاسداران به قیمت گزاف خریدم. بعد از آن آنقدر تحریم شدید که تمام شعباتش بسته شد. آن موقع سیصد و پنجاه هزار تومان در حراج خیلی به حساب می آمد. یکهو نمی دانم چرا این سوتین را برداشتم بستم و همان شد که مصیبت پشت مصیبت....
-
فصل خرمالو
دوشنبه 1 آذرماه سال 1400 21:56
وقتی خرمالوها را داد دستم، قلبم ذوق زده از داشتن چند تا از خرمالوهای درخت قشنگِ زن ، و توی دلم نقشه کشیدم که این ها را خشک کنم روی شوفاژ برای شبهای طولانی آذر، شاید هم برای شب یلدا بگذارم کنار، مثل هر سال . گفتم خدا نگهدار و توی پله ها برایش بوس فرستادم. دیدارمان کوتاه بود. به هنگام پنج عصر ِغروبی قشنگ که خورشید داشت...
-
سلام آذر
دوشنبه 1 آذرماه سال 1400 06:32
خوش آمدی آذر جان چه خوب که با باران آمدی و می خواهی غم های آبان را بشوری و ببری.