| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
سوالی پرسیده ای که من را با خاک یکسان کنی؟! من کمک کردن بلد نیستم. من از آن آدمهای مزخرفی هستم که بلد نشده ام کمک کنم و منت نگذارم. قضاوت نکنم. دریادلانه بذل و بخشش کنم و بهش فکر نکنم.
دست کسی را نگرفتم.
من می خواهم کمک کنم اما دیگر می ترسم . می ترسم نتوانم صبور باشم. نتوانم قضاوت کنم. نتوانم چشمانم را ببندم و بدون انتظار کمک کنم .
گاهی
گوشم سوت می کشد. سوتی ممتد که هر روز گوشم را کر می کند. سوتی کشدار و بی پایان.
پ ن:
این ۲۰۰۱ امین نوشته من است. دوهزار تا نوشتم . از هشتاد و دو تا الان.
آمدم در حیاط خلوت پدر مردخانه ، رژ قرمز، هدفون قرمز و با انارهای قرمز، پائیز در برم است و دلم مثل پائیز است. برگریزان و دلگرفته، آفتابی و هوای خنک و خوب پائیزی لابه لای موهای بافته ام می پیچد.
باز هم دارم قسمت جدید را گوش می دهم. می خواهم کلمه به کلمه را قورت بدهم.
من کل تابستان اینجا نیامده بودم و گلها را ندیده بودم. فقط عکسهای انگورهای آویزان ، شمعدانی های براق پر گل و لاله های عباسی های شاداب و گلدان پر از یاس را دیده بودم.
حالا خبری از انگورها نیست، برگهای مو زرد شده اند.،هنوز شمعدانی ها گل دارند اما شاداب مثل روزهای گرم تابستان نیستند. لاله عباسی ها پژمرده شده اند. گوجه های گیلاسی به شاخه های لخت قرمز شده اند. بوی گوجه های گیلاسی خیلی شهوت انگیز است.
یاس رازقی، هیولا وار طوری رونده رفته زیر اتاقک پلاستیکی که برای روزهای سرد، دارد درست می شود.
نیلوفرهای پیچان هنوز پر از پیچ و تاب ، قشنگ و سرحال هستند.
نور خورشید از لابه لای برگهای مو و شمعدانی ها و پیچ های نیلوفر به صورتم می تابد.
هنوز دارم به قسمت جدید گوش می دهم. داستان شماره سه ، داستان من است ، چقدر شبیه کارهای من است. چقدر خانه من اینطوری است. تمیز می کنم و می روم تا دفعه بعد.
تنهایی روی تنم می تابد.
چقدر با صدایت فاصله دارم.
ساعت هشت صبح سوپروایزر بیدارم کرد چون موبایلم را نگذاشته بودم روی هواپیما و بعد وقتی فهمید کلاس دارم و نمی توانم بیایم موسسه ، پانسیون تا ساعت یک جای یکی از مربی ها باشم، کلی معذرت خواهی کرد. خوابم که برد خواب دیدم می خواهم کلاس آنلاینم را برگزار کنم و سوپروایزرم هم کنارم بود و حرف زدیم و اصلا یک ربع از کلاسم گذشت و یادم رفت که کلاس را شروع کنم تا یادم آمد، زمین زیرپایمان مثل یک دریای سهمگین چرخی زد و همه را چنان تکان داد که انگار کسی دارد آش هم می زند. وقتی تمام شد همه که انگار در یک سوله یا سالن اجتماعات بزرگ بودیم، به سمت در هجوم آوردیم، مامان و خاله ی کوچکم هم بودند. دنبالم کفشم می گشتم، پیدا نمی کردم.
با صدای کوک ساعت از خواب پریدم.
چرا اینقدر بغض داشت صدایت؟ از همان وقتی که شنیده ام دوباره و چند باره دارم می میرم از بغض و دلتنگی و دلگرفتگی. انگار یک نفر دستش را گذاشته است روی گلویم و هی فشار می دهد.
آن وقت، امشب تصمیم گرفتم بروم پی کارم و همانطور گفتی بی خیال شوم. بی خیال ....
وقتی این جمله را نوشتم اشکهایم سر خورد آمد پائین. بعد حرفهای تابستانیت توی کله ام تکرار شد. اون حرفها را بی خیال می شوم. من می روم پی کارم.
کارم نبودن است. بروم و نباشم. هیچ جا نباشم. اصلا مگر بودن من چه تاثیری داشت؟ اصلا مگر بودن یک نفر چقدر در این کائنات تاثیر دارد که حالا می خواهد نباشد ، چه می شود؟ هیچی . به خدا هیچی نخواهد شد.
اشکهایم حالا بند نمی آید. دلم می خواد داد بکشم. داد بزنم. اما دارم خفه می شوم. حتی نمی توانم نفس بکشم چه برسد به فریاد.
چقدر فرق بود بین تابستان و پائیز من. چقدر فرق بود بین مرداد و مهرم . چقدر فاصله افتاد .
صدایت چقدر فرق داشت. از مرداد تا مهر. من دارم برای آن گریه می کنم. برای خودم که چقدر غصه خوردم و هنوز غصه دارم.
رفتم. رفتم.