بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

چرا 

چرا 

چرا

چرا باید صدایت سبز شود وسط بلبشوی روزانه من؟

چرا باید صدایی که این همه مهربان بود با من و یک بار هم من را آزار نداد ، صدایم می کرد با همه مهربانیش، قصه بگوید؟ قصه اول بهار ، قصه جنگلی که درختهای بلندش همه خواب بودند،

بعد من انگار پرت شده باشم با تمام وجود و شدت به همان سالی که فقط صدای تو بود و بس، و صدایت را بشناسم،

آخر تنها صداست که می ماند

لعنتی!

پس من چی؟

پس من چی؟


حالا باید صدایت را بخرم و برای دخترکم بگذارم و جرات نکنم بگویم برای خودم خریدم، جرات نکنم بگویم من روزی روزگاری عاشق این صدا بودم ، روزی روزگاری این صدا من را صدا می زد. 


چه سالی 

چه روزهایی

چه چهل سالگی عجیبی!

یعنی زنده می مانم از آوار این همه ماجرا ؟


بعد از شنیدن صدای میم

آخرین دوشنبه بهمن۹۹


همین امروز از سواددار شدنت ترسیدم، درست است که از نوشتن نامت تمام وجودم پر از ذوق و شوق شد، نامی که خودت انتخاب کردی، من صدایت زدم و تو تکان خوردی و اسمت را پذیرفتی و بهم علامت دادی که همین خوب است. همین کلمه چهار حرفی که یک دنیا معنا دارد. ولی داری یکی یکی حروف را کنار هم می گذاری و اولین چیزهایی که می توانی بخوانی همین نوشته های من است. من ، مادرناکافی تو. اگر از دستم شاکی شوی که چرا اینطور نوشتی؟ بهت حق بدهم؟ بهت حق می دهم اما باید بدانی که من تمام احساساتم را ، از وقتی نوشتن را شروع کردم از همان سالهای وبلاگ نویسی نوشتم که بر خودم مسلط باشم. بدانم بر من چه گذشته . وقتی گذشته را می خوانم ، از خودم ، از وجودم خوشم می آید که اینقدر ظریف و زیبا تغییر کرده است. من نمی توانم جلوی سواددار شدنت را بگیرم ، نمی توانم جلوی نوشتن خودم را بگیرم. نمی توانم دست بکشم . اصلا وقتی در وجودم شکل گرفتی همه حرفهایم را برای تو نوشتم که وقتی هجده سالت شد ، بروی از سیر تا پیاز زندگیم را بخوانی ، بدانی که در وجودم چطور رشد کردی و بزرگ شدی و درباره بزرگ شدن خودت بدانی. درباره دندان درآوردنت، قدکشیدنت، کتابهایی که می خوانیم، و  قصه هایی که تو تعریف می کنی. 

گاهی از اینکه تو هم شروع کنی به نوشتن می ترسم.

از تکرار خودم می ترسم. می دانم تو بهتر از من خواهی بود. و همه این ترسها به خاطر مامان بودنم است نه چیز دیگری.

به هر حال نوشتن ادامه دارد و هیچ چیزی جز مرگم جلوی آن را نخواهد گرفت.

جشن چهل سالگیم همزمان با جشن باسواد شدن توست و این یعنی هزار پروانه رقصان در دلم.

یکشنبه 

۲۶بهمن۹۹


صبح وسط خوردن صبحانه و سرکشیدن چای با طعم دارچین و هل و گل محمدی، زدم زیر گریه. گفتم شاید پی ام اس است. پریود نشده بودم و اشتباه فکر کرده بودم. اما حالم بد بود. از اینکه در زندگی مشترکم احساس شکست می کردم، از اینکه باید همینطوری بدون دوست داشتن ، بدون تغییر طرف مقابل ، به سختی ، با هزار ترفند، با چلاندن خودم و صبوری کردن های وقت و بی وقت ادامه بدهم، شاید از اینها زدم زیر گریه. مثل بچه ای لوس و ننر، مثل کسی که ادای قربانی را در می آورد، یا مهر طلب است و مظلوم نمایی می کند ، گریه کردم. بعد اشکهایم را پاک کردم، احساس ناتوانی ، سرخورده ام کرد. راه هایی که نرفته بودم، راه حل هایی که امتحان نکردم و بلد نبودن ها من را به اینجا رسانده. من فقط روزها را بدون اینکه به نقشه ای طولانی مدت فکر کنم ، می گذرانم. می گوید قدم اول این است که باهاش حرف بزنی. کاری که ما هیج وقت انجام ندادیم. دلم نمیخواهد قبول کنم. دلم نمی خواهد قبل از انجام هر کاری بهش خبر بدهم . هر بار که این کار را کردم به ضررم تمام شد. ظرفیت ندارد. 

هنوز بدنم درد می کند. احساس شکست خوردگیم ادامه دارد. احساس تنهایی شدید و بی کسی.


جمعه

۲۴بهمن۹۹


زن ایستاده بود پشت میز و به کارتها نگاه می کرد

به نقاشی های رویشان

به طرحها و رنگها 

آقای فروشنده که سالهاست آنجا می نشیند و همانطور مثل ده سال قبل مانده، قول تخفیف می دهد.

دو تا از یک طرح.

توی کیفش خودکار ندارد.

از مرد فروشنده پرسید: ببخشید خودکار دارید؟

و پشت کارت نوشت:١٣بهمن٩٥

___

مرد گفت:یک کتاب انتخاب کن. و زن انگار نشنیده باشد، هیجان زده  از مهربانیش ، برای من را با تعجب و شادی می پرسد!

باز از فروشنده خودکار می خواهند.

و مرد نوشت:١٣بهمن٩٥

زن می خواست رد انگشتان مرد را روی کتاب ببوسد اما خجالت کشید مثل ٢٥سالگی اش.


انگار پشت این تاریخ بدون امضا و با امضا هزاران کلمه عشق پنهان شده.

قاب شد برای همیشه تا ده ها سال بعد. 

بهمن۹۵


امروز روز عجیبی بود. نقطه عطف ما، انگار پناهم باشی و من به راحتترین شیوه ممکن حرف بزنم. تو هم مثل یک دوست واقعی گوش کنی و بهم جواب بدهی. روزی که ما هر دو به یک جریان فکری رسیدیم. البته از من تا تو خیلی راه بود. خیلی زیاد. اما انگار کمی بهت نزدیک شدم. بالاخره به سختی ، راه رودخانه ام را به رودخانه بزرگ وجود تو نزدیک کردم که با هم دریا بریزیم، شاید.

من امروز کار بزرگی کردم. ریشه یابی. خاک درونم را ریختم بیرون و زیر و رو کردم. به خاک وجودم هوا و کود دادم و خاک تازه پای برگهای سبز جوانم ریختم. تا جان تازه در بدنم بدود.

قبل از آن اتفاقا امروز خاک همه گلدانهای خانه را عوض کردم. حتی گلدانها را یک دست کردم. یک شکل به رنگ سفید. خاک های سفت و چغر را با بیلچه بیرون ریختم و خاک برگ نرم و کود پای یکی یکی گلها ریختم. گلدان های یاس، شمعدانیها، کاکتوسها، عطری، و هر چه گلدان که در خانه داشتیم. گلدانهای زشت و شکسته را دور انداختم و خاک های سیمانی شده را. 

از ساعت یک تا سه بعدازظهر داشتم با گلها کیف می کردم. کمرم درد گرفته بود ، دوبار روی زمین دراز کشیدم و چند تا حرکت ورزشی کردم تا درد کمرم کم شود و بعد دوباره گلدانهای سنگین را جابه جا کردم.

گیاهان جان دوباره گرفتند و منتظر هستم بهار که بیاید شمعدانیها گل بدهند و یاس پر از عطر مست کننده شود.

خاک آلوده بودم ، دوش گرفتم. 

زیر و رو شدم. حالا نوبت خودم بود که خودم را و خاکهای مرده درونم که ریشه ام را خشکانده بود ، بیرون ریختم و خاک تازه برایم خودم ریختم. خودم را در معرض گشودگی و رهایی قرار دارم. از سدهای سیمانی ساخته شده از درونم گذشتم.


به تاریکترین نقاط زندگیم نور تاباندی.

خورشید تابان زندگیم.


۲۲بهمن۹۹



فاصله ها برداشته شده، فاصله ای که سالها من یکی یکی باهاش جلو رفتم. نمی توانستم به راحتی صحبت کنم ، صدایت را بشنوم. نمی توانستم حتی نفس کشیدنت را از نزدیک ببینم. 

موهایت را که اینقدر زیبا سفید شده اند. بهت لبخند می زنم. از ته دلم شادم . حجم عظیمی از شادی می آید از ته قلبم می نشیند روی لبهایم و دندانهایم پیدا می شود. دیوانه ام می کنی. بوی عطرت مستم کرده . زبانم قفل شده. کاش می توانستم از این اسکرین لعنتی عبور کنم. قلبم می ایستد وسط اینجایی که هستی. با من از چه حرف می زنی؟ 

از عشق که حرف می زنی ، از چه حرف می زنی؟

لابه لای خاطراتت قدم می زنی؟ دستم را می گیری ، من را می بری وسط اشیاء که فقط وسیله نیستند، سالها زندگی و روزهای تو در آنها جمع شده است. از لابه لای شان با احتیاط عبور می کنم. من در عبور کردن از همه چیز ماهر شده ام.



فقط این موزیک را گوش می دهم هزار بار.


به قصد کشت زیبایی



ولم کن وسط عطرت 

ولم کن وسط خنده

ولم کن وسط موهات

که این دنیا به مو بنده


بهمن ۹۹

امشب معنی شعر شاملو را فهمیدم.


آینه ای برابر آینه ات می گذارم تا از تو ابدیتی بسازم.


آینه را گرفتم روبه روی خودم و از خودم عبور کردم. عبور از خود یعنی چه؟ چه چیزهایی دارم ؟ در این روزهایی که سرعتش خیلی بیشتر از قبل هم هست، دستاوردهایم در زندگی چه بوده؟  

آینه نشانم داد که چه چیزی بودم و حالا چه چیزی هستم. 

آینه نشانم داد خودم را دوست دارم و برای خودم و شادیم تلاش میکنم. می دانم چه چیزی ناراحتم می کند و چه چیزی عصبانی. چه چیزی برایم لذت بخش است و این آینه تا عمق وجودم رخنه کرده. 

درباره تنم و خواسته هایش. درباره روحم و نیازهایش.


و وجود کسی که برایم آینه را نگه داشت و بهم آینه را نشان داد و برایم آینه را ساخت و آینه را دستم داد و خودش آینه ام شد، ابدیتم شد. وجودت برایم ارزشمند است. می دانی که دلم آب شد برای پیغامت و تعریف و تمجید هایت که این همه نبوده ام هیچگاه. می دانی که چقدر عاشقتم. وقتی نامم را بردی پر از احساس عاشقی شدم. 

آینه ات را نگه می دارم. 

و عاشقانه نگاهت می کنم، آینه قشنگ من. 


بهمن۹۹

دارم کتاب بانو گوزن مریم حسینیان را می خوانم ، موضوعش عشق ممنوعه است ، همین جذبم کرده و از دیشب تا حالا پنجاه صفحه اش را خوانده ام ، با این همه کار و کلاس و مشقهای کلاس اولی.


این سومین رمان کتاب خانم نویسنده مهدی یزدانی خرم است که نشر چشمه انحصارا رمانهایشان را چاپ می کند.

زندگی زن و شوهر نویسنده چگونه است؟

آیا از رویابافی و خیالپردازی پر شده؟ زندگی واقعی شان چه می شود؟ واقعیت زندگی و رابطه شان را چگونه می فهمند؟ 


بهمن ۹۹

برای مادربزرگم پرستار گرفته اند. از وقتی که کرونا گرفت و دوسه روزی در بیمارستان بستری شد و حالش خوب شد تصمیم گرفتند در خانه خودش بماند و پرستار بیاید و مواظبش باشد. از وقتی در خانه ش مانده حالش بهتر است. خانه ش را به خاطر آورده، آشپزخانه اش، کمد لباسهایش.اما آنروز که تصویری بهش زنگ زدم من را نشناخت. امروز هم که چند بار پرسید این دخترته؟ گفتم مادر رفته کلاس اول، باز پرسید همین یکی راداری؟ قبلا که ازم می پرسید بعدش می گفت پشتیش پسره ، یکی دیگه بیار. می خندیدم. امروز نگفت. خودم ازش پرسیدم مادر بعدیش چیه؟ گفت بعدیش پسره، بیار.

با عمه ام هر دو خندیدیم و چای هایمان را هورت کشیدیم. اگر آلزایمردر خانواده ما ارثی باشد مثل دیابت ، مثل کبد چرب، باید بیشتر بنویسم. آنقدر از جزییات ریز و بی اهمیت روزمره ام بنویسم که وقتی فراموشی گرفتم بدانم چه کارهایی انجام میدادم.

عاشق چه چیزی بودم

چه آرزوها و رویاهایی داشتم؟

از عید نود و شش ، همان موقع که فهمیدم بیماری عمویم ناعلاج است، فراموشی مادربزرگم شروع شد.


برایش گل بردیم با یک نقاشی روز مادر. با هم صبحانه خوردیم. موهایش سفید سفید بود. روی گردنش کوتاه. با همان گردنبند سنگین دور گردنش.

یکهو به جایی خیره می شد، وقتی من و عمه بزرگم حرف می زدیم.پرستارش رفته بود مرخصی و من صبح سر راه آمدم بعد از مدتها ببینمش.


کسی که من را فراموش کرده

دوست داشتنم را  کجای قلبش جا گذاشته است؟

بهمن ۹۹

دخترک دیشب کلی اشک ریخت برای دیدن فیلم عروسیم. امروز نمی دانم چند بار فیلم را دیده بود ، با هر کس از راه می رسید می زد و از اول می دید. تغییرات قیافه آدمها، قدکشیدن بچه های فامیل، مردن آدمها و کم شدنشان، فکر می کنم هفت نفر در این مدت هشت سال مرده بودند.

خودم را که می دیدم یادم می افتاد چقدر روز حرص دربیاری را گذرانده بودم و کل کمرم در اثر ژپون دامن زخمی و خونین شده بود. چقدر فردای روز عروسی گریه کرده بودم. چقدر دلم این زندگی را نمی خواست. چقدر بهم سخت گذشته بود. و اصلا دلم نمی خواهد بهش فکر کنم.

دیشب دخترک هر چه عکس و آلبوم داشتیم درآورده بود و چقدر بهش احساس خوبی دست داده بود. و من سکوت کردم تا حس خوب خوشحالیش از بین نرود.

مادربزرگم را میان همه مهمانها پیدا می کنم.

امروز با دخترک رفتیم دیدنش.


بهمن ۹۹