بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

۱

روی کاناپه بهم رسیدند. کاناپه نرم بود و هر دو رویش جا می شدند. می توانستند بنشینند و تا آخر دنیا حرف بزنند. رویش لم بدهند، چای بخورند، بهم زل بزنند و به صدای پرنده های پشت پنجره که روی شاخه های درخت تاب می خوردند گوش بدهند. اما وقت کم بود. هوا داشت تاریک می شد. فرصت یک دل سیر دیدن و شنیدن نبود. هم بود، هم نبود. شنیدن را رها کردند ، بیشتر دیدند . برای کشیدن همدیگر چشمها و دستهایشان مشغول شد. زن و مرد طراحی شان خوب بود. از تن های همدیگر طرح می کشیدند. و این بار زن مدل بود و مرد طراح. انگشتش را برداشت و شروع کرد به کشیدن زن. از صورتش ، از طره موهای بدون رنگش که پیچ و تاب خورده بود روی شانه هایش، از ابروهای نامنظم و بلندش شروع کرد. انگشت را آرام می کشید و خطوط چشم و بینی و لب شکل می گرفت. روی گونه ها می لغزید و پایین می آمد. زن بی حرکت بود. لب هایش بسته بود. و خیره به طراحی های مرد. چه قشنگ می کشید. نرم و روان مثل یک مداد B. اخم بین ابروها می آمد و می رفت. خط لبخند می آمد و می رفت. پلک ها باز می شد و بسته می ماند . هاشور نمی زد. سایه ها را نمیدید. شاید چون نور کم بود. و بیشتر خطوط اصلی بود که مرد خوب بلد بود بکشد. انگشت مرد گرم شده بود از کشیدن و حرکاتش تندتر می شد. اما گاهی می ایستاد به چشمهای زن که مدل شده بود نگاه می کرد. چشمهایش گاهی می خندید و بعد دوباره بی حالت می شد. به لبها بیشتر دقت کرد. چند بار نزدیک شد تا دقیق ببیند و بعد خطوط لب های خودش را دوخت به لبهای زن و رها نکرد. نرم و مرطوب و گوشتالود کشید. مزه نعنا می داد. چطور می توانست مزه را بکشد؟ خط هایش را نرمتر کرد، مهربانتر، همین که می دید . انگشتش راه افتاده بود و جلو می رفت. 



وقتی خورشیدنور پاشید  

۵اسفند۹۹


خودت گفتی من زودتر از تو می میرم  و هیچ پسری در بیست و پنج سالگی عاشق من نخواهد شد وقتی من چهل سالگی را رد کنم. 


۱۴۰۱/۹/۲۱

به آخرین ها فکر می کنم. وقتی کسی بمیرد ، به همه کارهایی که برای آخرین بار انجام داده فکر می کنیم. آخرین حرفی که زده، آخرین کارهایی که انجام داده مثلا دراز کشیده و خوابیده و دیگر بیدار نشده، یا سوار ماشین بوده و تصادف کرده و زنده نمانده. یا مریض شده و نفسهای آخر را کشیده و صبح را ندیده. چقدر تلخ شده ام. 

مثلا امروز که آسمان مثل حوض شیشه ای آبی رنگی قشنگ بود و پر از موجهای سفید پراکنده و زیبا بود را ندیده. آخرین پیامی که گرفته از بچه اش بوده، یا کسی که دوستش داشته، آخرین تلفنی که بهش شده. 

همه اش به این چیزها فکر می کردم. من چطور خواهم مرد؟ چطور خواهی فهمید که من نیستم؟ بیا با هم قرار بگذاریم. من به یک نفر می سپرم که به تو خبر بدهند. 

خودت گفتی من زودتر از تو می میرم  و هیچ پسری در بیست و پنج سالگی عاشق من نخواهد شد وقتی من چهل سالگی را رد کنم. 

آخرین پیامی که نوشتم چه بوده؟ به چه کسی آخرین بار زنگ زده ام؟ پیامهایم را با او پاک می کنم چون هیچ چیز عاشقانه ای ندارد، معمولا داریم از هم کار می کشیم. مثلا لیست خرید، غر زدن هایش که چرا تلفنت را جواب ندادی  یا حتی دعوا یا دست از سرم بردارهای من ، یا به من زنگ نزن . چه پیامهایی!

چقدر من بی عاطفه ام. لابد. 

همه اش دنبال ردپاهایم می گردم. وبلاگم را پیدا می کنند و باهاش زار زار گریه می کنند. ها ها . عمرا. پشت سرم پچ پچ می کنند. 

کاش بعد از مرگ می فهمیدم بقیه چه می کنند! کاش می شد. 


نمی توانم فکر نکنم. نمی توانم به چیز دیگری فکر کنم. کاش می توانستم یک دل سیر گریه کنم. 


۴ام اسفند نود و نه. سال لعنتی.


آب دهانم را قورت می دهم، موهای خیسم را جمع کرده ام بالای سرم که دوباره گردن درد نگیرم. باید اتاق را جمع کنم. نمی توانم. فکرم جمع نمی شود. ساعت هفت و نیم خبری مثل شوک، فلجم کرده و هی می گویم: وای وای، چرا، خبر آنقدر تکان دهنده بود که ماتم برده. رفیق چندین و چند ساله ام پدرش را امروز صبح از دست داده ومن کاری نمی توانم برایش بکنم. آنقدر عزادار و ناراحت است که نمی تواند جوابم را بدهد. بهش حق می دهم. نمی خواهم آزارش بدهم اما از وقتی شنیده ام حالم خوب نیست. توی دلم انگار هزار رخت چرک می ریزند و می شورند. و من کاری از دستم بر نمی آید. نمی توانم بروم دوستم را در آغوش بگیرم و بگویم متاسفم، تسلیت بگویم و زار زار گریه کنم برای اینکه دیگر پدرش زنده نیست. پدرش تا دیروز زنده و سالم بوده و حالا امروز صبح دیگر نیست. صبح که اینقدر همه چیز خوب و عالی بود. آسمان آنقدر آبی بود که تا ته شهر و همه کوه های آن پیدا بود. آنقدر قشنگ بود که از همان اول صبح که افتادم در خیابانهای این شهر بی در و پیکر و شلوغ هی ابرها را می دیدم قربان صدقه شان می رفتم و با خودم اسم دخترانه ابرا را تکرار می کردم. هر بار دوربین موبایلم را روشن می کردم و پشت فرمان عکس می گرفتم. هر بار که نزدیک بود به ماشین های بغلی یک تکانی بدهم آنها برایم بوق می زدند که یعنی حواست باشد ، فرمان کج می شد، دنده را به سختی عوض می کردم، بعد یاد تو و جمله هایت می افتادم و بلند می خندیدم. اگر مردم می دیدند که دارم تنهایی به صندلی خالی بغل دستم نگاه می کنم و می خندم حتما با خودشان می گفتند دیوانه است. بعد می گفتم آره دیوانه ام. از این کلاس به آن کلاس می رفتم و آنتراکم این بود ، ماه را ببینم سر ساعت دو، نیمه بر شاخه های لخت درختان نیمه خواب زمستانی. و آخرین صحنه هم غروب خورشید بود که آتش باریده بود به خطوط صاف و در هم برهم ابرها. کل امروز قلبم رفته بود  برای ابرها و آسمانی که زلال و شیشه ای بود. اما بعد همه چیز برعکس شد. 

چقدر مرز بین شادی و غم باریک است. دلم و قلبم برای دوست نازنینم مچاله شده و دلم می خواهد که کنارش باشم.


صبح که بیدار شدم انگار مزه زندگی رفته باشد زیر دندانم با خودم تکرارکردم من حالا حالا ها نمی خواهم بمیرم. 

چطور می توانم اینقدر خیال جمع باشم برای اینکه فردا زنده هستم؟

چقدر وحشتناک است. نبودن و فراموش شدن.

از هر دو می ترسم.



آخرین ساعات روز سوم اسفند ۹۹

بعد از شنیدن خبر فوت پدر رفیق شانزده ساله ام


لوزر

چقدر خوب که کسی اینجا را نخواند. آنقدر متروک خواهد بود که می‌توانم هر چه دلم بخواهد بنویسم. چیزهایی که این دو هفته یاد گرفتم عجیب و باور نکردنی است. کسی که شناختم. همین که کلاویه‌های ویانو الان توی گوشم بالا و پایین می‌شود حالم را خود می‌کند اما اشکم هنوز دم مشکم است. مثل دیشب. مثل همه‌ی شبها. توی تاریکی و تنهایی ، توی غمها و غصه‌ها. مگر ما رنگ شادی را خواهیم دید؟ بخش بزرگی از زندگیم در اشک ریختن و غصه خوردن گذشته. از ساعت شش که تا ساعتی که نگاهم به کلمه‌ی نرو می‌افتد قلبم تیک و تاک می‌کند. همه‌ی این چیزها می‌گذرد. من فراموش نخواهم کرد اما قورتش می‌دهن. هیچگاه نشد یک دوست معمولی باشم. بلد نبودم. چه بد. من باید معمولی ورآرام می‌بودم. نتوانستم و گند زدم به همه چیز.ناتوانی من را ضعیف نشان می‌دهد. دیشب از غصه زود خوابیدم و حالا نیمه‌ی شب در سکوت و صدای پیانو ، انتخاب قشنگی که فقط من می‌دانم و بس، بهم چی گذشته؟ یک روز با تمام جزییات می‌نویسم. چون دلم خیلی برایش تنگ می‌شود. تند تند. و بعد می‌خواهم باور کنم که همه‌ی حرفها واقعی بود. همه‌ی دوست داشتنها. و غصه بحورم برای خودم. من شکست‌خورده و مغمومم.

تنهایی مقدس

اما امان از تنهایی. تنهایی یک جور خوره است اگر مشتاقش نباشی. اولش فکر می‌کنی لذت‌بخش است.تمام وقتت مال خودت است و راحت زندگی می‌کنی . خودت و همه‌ی زندگیت. خودتی و تمام خوشی‌های عالم. اما کم‌کم رخ دیگرش بیرون می‌زند. این رخ نشانه‌ای از درون است، نشانه‌ی فروریزی. 

ص ۶۲ کناب تراژدی

پیرمرد و رویا 

کریم نیکو نظر

۱۴۰۱/۹/۲۰

خواندن‌هایم

بعد از مدتها کتاب تراژدی را باز کردم که سین  در یکی از چهارشنبه های صبحانه و پیاده‌روی  با هم بهم داده بود، رسیدم به مطلبی که کریم نیکونظر درباره ی پدرش نوشته. درباره‌ی زندگیش و مرگش. و باهاش گریه می‌کنم. 

۱۴۰۱/۹/۲۰

دلتنگی لعنتی گمشو

توی ترافیک تا توانستم گریه کردم. به ماشینها و آدمها زل زدم. با شاگردانم فوتبال بازی کرده‌بودم و تا شش صبر کردم تا پدرشان برسد. غصه‌ام تمام نمی‌شود. چه اهمیتی دارد؟ فردا حتما روز بهتری خواهد بود.

۱۴۰۱/۹/۲۰

امروز هر جا پا گذاشتم بهار آمده بود، سنبل سال گذشته که در ایووان توی گلدان مانده بود، دیدم سبز شده، از همه طرف پیازش ، جوانه زده بود، هیجان زده شدم، از خاک در آوردمش و در گلدان رنگی قشنگی کاشتمش. بعد پشیمان شدم. نکند قهر کند و دیگر سبز نشود. حسابی بهش آب دادم تا خاکش سیراب شود. امروز صبح وقتی ماشین را پارک کردم دم باغچه خانه مردم، پر بود از پیاز نرگسهایی که سبز شده بودند. قلبم داشت از شدت هیجان می ایستاد. یکی یکی نگاهشان کردم. غنچه های نیمه باز و گلهای نرگس زرد رنگی که سرشان را بالا آورده بودند. 

عصر که رسیدم توی پارکینگ خانه، سرم را که بالا آوردم، چشمم خورد به درخت کوچک باغچه حیاط آپارتمانمان، پر بود از شکوفه های سفید. پر بود از غنچه هایی که باز نشده بودند. جوانه های سبز ریز که از شاخه های خشک درخت بیرون زده اند. 

هر بار این موقع سال ، این اتفاق می افتد و هر بار برایم مثل یک اتفاق تازه و باورنکردنی است و دیدنش لذت بخش است. 

فردا که اسفند می آید، من لبریز از نشانه های کوچک شروع بهار می شوم.

من هزار بار بیشتر عاشق اسفندم، تا بهار.


پنج شنبه عصر

۳۰بهمن ۹۹



دارم گریه می کنم، گریه ام بند نمی آید. دارم به پادکست احسانو همزمان گوش می دهم، دارد خاطرات انشا خواندن دوازده سالگیش را تعریف می کند. 

امروز فهمیدم ژن فعال دارم ، درباره شروع آلزایمر، درباره اینکه شاید این بیماری در پیری اگر تا آن موقع زنده بمانم، سراغم می آید. تازه من به خانم دکتر، مامان شاگردم، نگفتم که آن یکی مادربزرگم از سرطان ریه مرد، که قبلش سرطان پستان گرفته، و چند سال بعد از برداشتن و تراشیدن یکی از پستانهایش، بدلیل ادامه ندادن درمان در دهه هفتاد که خیلی مد نبود شیمی درمانی، زد به ریه اش و عرض شش ماه مرد. الان می توانم ژن های فعالم را بنویسم، دیابت

آلزایمر، کبد چرب، سرطان پستان،

حالا بر اثر یکی از اینها ممکن است بمیرم، شاید هم از چیز دیگری ، شاید مثل این روزها از کرونا.

اما اگر از دل شکستگی بمیرم چه؟

چه ژنی در من فعال بوده ، از کدام قلب شکسته ارث می برم؟

من چه موقعی به خودم اهمیت دادم؟

کی بود که ظرف وجودم اینقدر کوچک و ظریف و شکننده شد؟

چرا منتظر حرف های مهربانانه هستم؟ چرا اینقدر متوقع هستم؟

توقع و انتظار را بریزم دور، در این دنیای بی رحم، بیراهه است که دنبال مهربانی بگردم.

گریه ام تمام شد.

اما بغضم نه.

من خیلی لوسم.می دانم. بهم بخند.


آخرین سه شنبه بهمن ۹۹