بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

من پرنده‌ها را دوست دارم

تمام خرمالوها را پرنده‌‌های سر سفید با نوک‌های سیاه و بلندشان خوردند، و فورت کشیدند. شیره جان شیرینشان را مکیدند.

صحنه‌ی عجیبی بود. نوک می‌زدند و خرمالوهای درشت رسیده و آبدار را تکه و پاره می‌کردند. 

مثل قلب من بود. سوراخ سوراخ و تکه تکه شد.

۱۴۰۱/۹/۲۰

طاقت‌فرسا

منتقل کردن نوشته‌ها دهانم را صاف کرده، دوسال شبانه‌روز نوشته‌ام، و حالا منم و دوسال زندگی در جایی که گاهی خوشحالم کرد و گاهی از شدت غم و غصه افسرده و ناامید. اما باز این من بودم که بلند شدم. آره ولم کنید. خودم بلند می‌شوم. این را خوب گفتی. 

۱۴۰۱/۹/۲۰

دلیل زندگی

من معتادم به نوشتن. و همین نوشتن زندگیم را داغون کرد. پارسال همین موقع نوشته‌ام  برای اولین بار در طاقچه دیده‌شد. حالم خوب می‌شود هر بار بهش فکر می‌کنم. من مغرورم. من دورم. من از همه‌ی نزدیکان و فامیلها دور شده‌ام. دلم نمی‌خواهد کسی را ببینم. از دوستانم فاصله گرفته‌ام. از این شهر و مردمش هم بزودی فاصله خواهم گرفت. چیزی که می‌خواهم آرامش است در جایی که دیگر کسی نام و زبانم را نداند. همین. 

۱۴۰۱/۹/۲۰

یک نابودگر خوشحال

تمام چیزها را نابود می‌کنم. من یک نابودگر عوضیم. رسیدهای خرید، آدامس رفت مستقیما توی سطل آشغال. از دیشب یک آوارگی ماند که باز هم بدرک. من بزرگ شدم. من هر لحظه قد می‌کشم و رشد می‌کنم. آن لحظه که دستم توی جیب کاپشن آبی رنگ گرم شد، حالم خوب بود و هیچ وقت ازش پشیمان نیستم. من از گفتن دوستت دارم پشیمان نیستم. حالم خیلی خوب است. نسکافه‌ی‌ هر روزم را خورده‌ام و دارم می‌رقصم. باور کن اتاقم را مرتب کرده‌ام و موزیک گوش می‌دهم. من بهترینم و می‌خواهم که برای آینده هر چند کوتاه باشد زندگی کنم. 

۱۴۰۱/۹/۲۰

باران بند نمی آید و در خیابانهای منتهی به خانه میم باز می خواهم بغض کنم وقتی حتی عکس اینستاگرامش را می بینم دلم هری می ریزد، چرا عکس ماسک گذاشته؟ مریض شده، مریض بوده؟ برای جنبه زیبایی شناسانه اش گذاشته است؟ چرا دلم هزار راه می رود ؟ وقتی به دایره کوچک پروفایلش زل می زنم و بهش فوت می کنم که چیزیش نباشد و از اینکه بعد از مدتها یک عکس گذاشته، خدا را شکر می کنم و برف پاک کن را خاموش می کنم می گذارم دانه های باران روی شیشه آنقدر بمانند و همه چیز تار شود. زندگی من همین قدر تار و ناواضح است. در لحظات زندگیم دنبال تک تک ثانیه هایم هستم. من از قطره های ریز باران ، ملات خوشحالی برای سفت کردن آجرهای دستاوردهای بزرگ زندگیم استفاده می کنم. ترافیک حالم را بد نمی کند. آرام آرام می روم تا خانه.


بهمن ۹۹

حالا که از آن روزها برایم حرف می زنی ، نیروی عجیبی داری. مخصوصا در این روزهای کرونایی و این روزهایی که من هم مثل داستانت، دچار داستانم. حالا که شانزده سال از چهل سالگیت گذشته، طوری عجیب درباره اش حرف می زنی. تجربه ای عجیب در زندگی تو را زیباتر کرده، تو زنی قابل ستایش هستی که همیشه برایم عزیز بودی. همان موقع که تو چهل سالت بود ، عاشق بودی  و من بیست و چهارساله که باز هم عاشق بودم. ما با هم همان روزها هم حرف می زدیم و هر دو از عشق همدیگر انرژی می گرفتیم و زندگی را به جلو می بردیم. خوب یادم هست. حتی می توانم به آرشیوم وبلاگم برگردم. ما با هم در این روزها عاشق همدیگر هم شدیم. دوست ماندیم و برای هم از روزهای سخت و عجیب زندگی گفتیم.

هر کسی برای چهل ساله شدن یک پرش احتیاج دارد. یک اتفاق مهم. یک رویداد که برای آن یک سکوی پرش و پرواز لازم دارد. 

تو پریدی. از بند عشق بی سرانجامی رها شدی. و چند برابر عاشق زندگی و خودت شدی. عاشق تک تک لحظاتت و  احساس خواستن یک نفر را درک کردی. همین روحت را جلا داد. همین ، من را مصمم کرد که با تو دوستیم را ادامه بدهم. و همیشه باعث تعجب دیگران باشم از این دوستی بین من و یک زنی بی نظیر چون تو است. با هم از روزهای سختی هم گذشتیم. تو عبور کردی. من هم عبور کردم . 

هر دو قویتر از قبل ، با نیرویی از گذشته، لحظات را سپری می کنیم.

من شاهد چهل سالگی تو بودم.

تو شاهد چهل سالگی من باش.

بهمن۹۹

برقی در چشمانت انداخته، لرزشی در صدایت، بغضی در گلویت، آشوبی در تمام زندگیت، که شوهرت تمام قد بعد از سفر چهل سالگی ازت می پرسد: چیزی شده؟ بعد از نوزده سال زندگی مشترک. چه اتفاقی اینگونه دل را زیر و کرده که همه دستورات تعلیم و تربیت خانواده را زیر سوال برده؟ یک نگاه ساده در یک شهر پر از کریستال، کریستال هایی که یک شب کریسمس بر سرت باریده بود لابد. آن تابستان چهل سالگی از درون داغت کرده بود که می توانستی دمای بازش کریستال های منفی بیست درجه شهر غریب را تحمل کنی. می توانستی بزنی زیر همه چیز. همه کوزه ها را بشکنی. و بروی. یا دیگر برنگردی. بروی دنبال خودت و احساست که حالا بعد از سالها کشفش کرده بودی. این عجیبترین دریافت تو از تمام هستی بوده. مثل خیلی از  ماجراها که  نظم عادی زندگی را بر هم می زند. این نظم چندین و چند ساله را برهم می زدی. می توانستی آن روز در آن آشپزخانه که داشتی غذا درست می کردی، همانجا را برای همیشه آشپزخانه خودت می کردی. اما گفتی شش هفت سال در جهت تعادل و نجات از این دلهره و گریه و عشق ناخلف ، خودت را باز یافتی. عشقی که در چند روز و در چند سفر پراکنده اینگونه جانت را سوزانده بود ، شش سال طول کشید تا از جانت بزند بیرون و برسد به روحت و قد بکشد و تو را آنقدر بزرگ کند که باور کنی همه اینها برکات چهل سالگی است.داغ همه بوسه ها، گرمی دست و آغوش را به خاطره ها دادی و بچه هایت را به جوانی رساندی، اما اینبار با نگاهی تازه  و نو ،خودت را به پنجاه سالگی رساندی.



عاشق شدن در دنیای سنتی که گرفتن دست شوهر در برابر  دیگران زشت بوده، کنار گذاشتن همه کلیشه های دوست داشتن و عاشقِ کسی شدن که هفده سال ازت کوچکتر است. آنقدر دور و دست نیافتنی و باور نکردنی است که هر چه بگویم باز تا نبینی و نشنوی درکش نخواهی کرد. زندگی چه بالاها و پایین ها دارد. شبیه آناکارنینا، اما نه آنقدر جسورانه که اشتراکات را متلاشی کند. نوشتن نامه های عاشقانه و پر از سوز که بیشتر خودشناسی است و حدیث نفس است. حدیث نفسی که بعد از شانزده سال زندگی مشترک یکهو سربر می آورد که چرا؟ حتی کار به پرسیدن سوالی بنیادین از والدین می گردد که چرا شوهرش داده اند؟ در چهل سالگی وقتی تمام زندگیت دو جوان رعناست می توانی این سوال را با صدای بلند بپرسی که خود قشقرق بزرگی است، از چهل سالگی تازه می فهمی می شود کنار کسی چای خورد در ایوان یک شهر دورافتاده و به دور از جنجال عجیب و غریب آدمهایی نچسب ، کسی که خیلی ساده و راحت دست می اندازد روی شانه ات و در نهایت سادگی عاشقانه دوستت دارد . همین و همه این جمله کل زندگیت را به برزخی عجیب بدل می کند. برزخی که فقط خودت می دانی نه هیچ کس دیگر.



بهمن ۹۹

چهل سالگی!  چه بی رحمانه داری بهم نزدیک می شوی. طوری که دلم می خواهد بشنوم که دیگران هم چهل سالگیشان مثل من آنها را شگفت زده کرده؟ دیگران که به این لحظه از زندگیشان رسیده اند چه حال و هوایی داشته اند؟ خوشحال بوده اند  یا ناراحت؟ چشمانشان چه احساسی داشته؟ چگونه این سن را می بینند؟ چه اتفاقی برایشان افتاده؟ و امشب دوباره روزهایی که با هم رفته بودیم و می دانستم در آن سفر مذکور چه ماجراهایی بر او رفته اما امشب با خواندن چند قسمت از قبل از چهل سالگی در درونش جرقه ای شعله ور شد و شمع برداشت از گوشه چشمش و چهل سالگیش را برایم روشن کرد. اینبار با روایتی که از آن روزها دور شده بود. از آن بزرخ عجیبی که برای تک تک سلولهای بدنش رخ داده بود. نیرویی عجیب که عشق می نامیم. موجی که برق می اندازد در تخم چشمان و آدمی را لطیف می کند. گریه پشت گریه، لرزش پشت لرزش، خفگی پشت خفگی. تاب آوردن لحظاتی که فقط او توانسته بود از سر بگذراند.


بهمن ۹۹

اتفاق مهم زندگیم مدیون مرد دوم هستم، بهم انگیزه داد و باعث شد تصمیم بگیرم انصراف واقعی از رشته ریاضی را اعلام کنم و به خانواده خبر بدهم و بعد برایم یک کلاس کنکور خوب پیدا کرد که برای استاد ابراهیم جعفری نازنینم بود. بعد هر بار که از درس خواندن خسته می شدم با اینکه خودش افسرده بود و قرص می خورد اما به من لبخند هدیه می داد. مهربانترین مردی بود  و هست که تا به حال دیده ام. وقتی جواب کنکور آمد اولین نفر بهش زنگ زدم و پشت تلفن زدم زیر گریه ، چون هیچ رشته ای قبول نشده بودم و او در سکوت به صدای گریه ام گوش داد و همان جا صدایم کرد و من قلبم داشت کنده می شد از دلداری دادنش. وقتی بیست و سه ساله باشی و در قلب یک نفر آنقدر عزیز باشی چقدر خوشبختی. ما روزهای خوبی با هم داشتیم اما از جایی به بعد ما دیگر ما نبودیم، از جایی که هیچگاه مسببش را نخواهم بخشید ، کسی که زندگیم را نابود کرد. شاید اگر آن اتفاق نمی افتاد من زندگیم طور دیگری پیش می رفت. جور دیگری می شدم و اصلا شاید الان هزاران بار خوشبخت تر بودم. او دیگر تلفن هایم را جواب نمی داد . وقتی دید که روی پای خودم ایستادم ، سر کار می روم و درس مورد علاقه ام را می خوانم ، وقتی خیالش راحت شد رهایم کرد. من با درد ، با حسرت ، با عشق ، به روزهای کوتاه خوبی که با هم داشتیم فکر می کردم و جلو رفتم . او هم زندگی کرد و می کند و وقتی از درختهای قشنگ روف گاردنش عکس می گذارد دلم قنج می رود برای کنارش بودن، وقتی سه سال پیش رفتم بدیدن تاتری رفتم که دراماتورژش بود، باز هم دلم غنج رفت براش، 

مرد دومی که بهم عشق واقعی را آموخت، نیز متولد اسفند است ، در یک روز با پدرم و او مثل یک شاه ماهی از دستم لیز خورد و خودش را به آبهای آزاد رساند و اسیر برکه من نشد.