| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
از همه چیز متنفرم، از زندگی، از خودم، از بچهام، از پدر و مادرم، حالم از هر چه که دارم در این زندگی بهم میخورد. دیگر نمیخواهم زنده بمانم . اینجا این مملکت را دوست ندارم. دلم نمیخواهد اینجا باشم. دلم نمیخواهد این اخبار هر روزه را بخوانم و بمیرم و زنده شوم و باز همینطور تکرار و تکرار.
دلم میخواهد نابود شوم. با یک تیر گلوله در وسط خیابان.
با طناب دار، با هر چه که مرگش خونینتر باشد.
۱۴۰۱/۹/۲۱
نمیخواستم از دستت بدهم. فیلسوف کوچکم. چرا زدم همه چیز را خراب کردم؟
حالم بده و دروغ است اگر بگویم که اتفاقی نیفتاده. دارم حرفهای کوچک و بزرگت را میخوانم از قبل و قدیم نوشته بودی احتیاج دارم با یکی قهر باشم، حرفهایم را بخواند و بهم توجه کند. نوشته بودی خستهای. نوشته بودی خدایا یک راه جلوی پایم بگذار.
بغض خفهام کند بهتر است. اول صبحی دلم پاره پاره است.
از این زندگی سگی در این مملکت که جان آدم برایش ارزشی ندارد. آه کوچک من! مراقب خودت باش.
۱۴۰۱/۹/۲۱
چطور فراموش کنم؟
زود خوابم برد از غصه و حالا بیخوابم از غصه.
چطور فراموش کنم؟
۱۴۰۱/۹/۲۱
به مسئول آزمایشگاه می گویم یک آزمایش بتا به بقیه آزمایشاتم اضافه کند و خودش می گوید ساعت دو تلفن بزن و بپرس مثبت است یا منفی. دارم با شاگردانم سر و کله می زنم. ساعت دو می شود. قرص ظهرم را می خورم. قبلش چای با خرما خورده ام . معده ام خالی نیست. اشتباهی شماره مدرسه را می گیرم و نمی فهمم. به خانم ح می گویم من آزمایشگاه را گرفته ام و او من را می شناسد. وای حالا خانم ح اگر توی گوگل سرچ کند آزمایش بتا چیست می فهمد و توی دلش می گوید فلانی هم. در سال کرونا کار دست خودش داده . توی خانه بمانیم و بچه درست کنیم. هاهاها. بالاخره شماره کوفتی آزمایشگاه را از ردیال گوشیم پیدا می کنم و مسئول آزمایشگاه خیلی سرد و خشن می گوید منفی. و من قرصم را با آب فرو می دهم. بله قبل از تلفن قرصم را نخورده بودم.
به ممنوعیت فکر می کنم. نباید سکس کنم. می بینی آدم وقتی از چیزی منع می شود بیشتر آن را می خواهد؟
وای ، نه! اپلیکاتور کوفتی بیست سانتی متر است و باید تا ته برود و کرم را خالی کند روی عفونت. اگر عاشق اپلیکاتور شوم شاید از اینکه تا ته تونل گرم و تاریک جلو و عقب می شود خوشم بیاید. اگر اپلیکاتور عاشق من شود چی ؟
اپلیکاتور را بعد از مصرف دور بیاندازید حتی اگر عاشقش بودید چون دیگر قابل استفاده نیست.
سه بامداد هفت اسفند نود و نه
چقدر سردم است.
دیرتر که می گوید آنقدر دیر می شود که من به ساعت دوازده و هشت دقیقه به نوبت یک هزار و صد و هفت ، خانم دکتر را ملاقات می کنم. اتاق دکتر عوض شده و دیگر آن اتاق انتهای راهرو نیست، و آمده روبه روی مبلهای سبز انتظار. و بعد به جای اینکه مسئول پذیرش نامت را فریاد بزند ، خیلی مودبانه شماره ت را صدا می کنند. پشت در چوبی در حال خواندن کتاب ناتوردشت هستم. خودم را تصور می کنم روی تخت معاینه و مردان بیرون را نگاه می کنم. چه چندش آور است اگر در و پیکری نداشت اتاق دکتر. شیشه ها جلوی صداها را گرفته اند. هیچ صدای آخ و اوخی به بیرون درز نمی کند. همهمه صداها آنقدر زیاد است که به سختی صدای نوبت ها شنیده می شود.به مسئول پذیرش می گویم پارسال آمده بودم. پرونده ام را پیدا می کند. خانم دکتر دارد با موبایلش حرف می زند و کاری با منشی مطبش هماهنگ می کند. بعد از کلی عذرخواهی نامه اعمالم را می خواند . تو قرار بود چیچی کولوژی بشی ، می نویسد دوسال است مریض مراجعه نکرده . اوه. بعد همه احتمالات را با هم چک می کنیم. اگر جواب آزمایش بتا مثبت بود قرصها را نخور. بعد هم سونو و آزمایش هورمونی. و بعد هم نوبت معاینه می شود. اسپکولوم مخصوص نوزادان را می آورد . شوخی کردم . سایز کوچک منظورم است و من خوشحال از دکتر مهربان که صدای من را در نمی آورد . لگنم را وارسی می کند . دردی ندارم. با هم به رکاب شکسته صندلی معاینه می خندیم. و هر دو ازشش صبح بیداریم. دکتر خوشحال است که بچه ای را نجات داده با سزارین به موقعش و کمرش را کش و قوس می دهد همانطور که من لنگ در هوایم. بعد از روی صندلی پایین می پرم چون دکتر آن را بالا برده بود. دکتر می خندد چون چهارپایه مخصوص پایین آمدن آن زیر قایم شده.
نزدیک به صبح هفت اسفند
اَدِل در حال تکرار است : آی آلویز لاو یو
سر کلاس موقع دادن آدمک همیشه داستان دارم. از همان اولین کلاسهایم تا همین امروز.
پسر کلاسم بین دو دختر دیگر ، گیر داده آن دختری را می خواهد که رژلبش پر رنگتر است. حالا هی نگاه می کنم به صورتهایشان ، و متوجه نمی شوم آن که پسر کوچولو دست گذاشته رویش چرا به نظر رژش پر رنگتر است؟؟؟
و یک کلاس دیگر که داریم بازی می کنیم منم می آیم با دختر و پسری که مشغول ساختن هستند بازی کنم که یک آدمک بر می دارم ، پسر می گوید بذار ببینم رژ زده؟
خنده ام می گیرد. پسرهای نزدیک پنج و شش سال چه دقتی دارند و چه اهمیتی می دهند به رژلب معلمها؟!!
اصلا این روزها که نصف بیشتر صورتم پشت ماسک است و معمولا رژ نمی زنم ، این شیطونکها به چه چیزهایی حواسشان است!
حالا به نظر شما زیر ماسک رژ بزنم یا نه ؟
در ادامه همان بی خوابی شش اسفند ۹۹ این را نوشتم یادم نرود.
دخترک گفت آب و از خواب بیدار شدم، کی خوابم برده بود میان ورق زدن دردهایم؟ سکوت شب طوری با صدای وهم انگیزش می پیچد توی گوشهایم، باد می آید و صدای زوزه سگ ها را از کانال کولر برایم سوغات می آورد. توی گوشهایم سوتی ابدی کشیده می شود. خوابم می آید اما کلمات زودتر از خواب رژه می روند جلوی چشمانم. خانم دکتر می خندد و می گوید فردا فحشم ندهی موقع خون دادن، هر آزمایشی فکر کنی برایت نوشته ام. باید هشت ساعت ناشتا باشم و من دیگر از هفت شب چیزی نخوردم و الان هم که از دوی نیمه شب گذشته دلم چیزی نمی خواهد. تازه بعد از آزمایش باید بیایم خودم را تر و تمیز کنم برای نشستن روی آن صندلی منحوس. روی صندلی مخصوصی که هیچ مردی تا به حال رویش ننشسته. برای همین هر چه بگویم که از این صندلی بدم می آید نقطه مشترکی پیدا نمی کنیم. روز بدنیا آمدن دخترک دوبار روی آن صندلی نشستم بار اول دکتر دستش را برد و مثل یک تعمیرکار که دست می برد توی دل و روده ماشین تا ببیند مشکل کجاست ، طوریکه جیغم بلند شد. دکتر مهربان نبود.دعوایم کرد. مگر می شود مریض را دعوا کرد ؟ گریه ام گرفت. بار دوم دکتر و پرستارها بالای سرم و نمی دانم چه چیزی بود که بهم وارد شد ، شبیه سوزن تیز آمپول که من با فریادم بیمارستان را گذاشتم روی سرم.
اما دخترک لیز نخورد از تونل تنگ و تاریک من بیرون نیامد ، با اینکه هشت سانتی متر دهانه رحم باز شده بود و من به اتاق عمل رفتم دراز کشیدم و دهانم خشک شده بود، خواهش کردم فقط بخوابم . و خوابم برد .وقتی بیدار شدم ساعت از چهار و نیم گذشته بود و بچه ام توی پارچه سبز رنگ پیچیده شده بود. دردی که برده بودم از ده صبح را فراموش کردم.
حالا فردا باز باید برم روی صندلی مخصوص معاینه بنشینم و لنگ هایم را از هم باز کنم تا یک گاز انبر پلاستیکی برود داخل دل و روده ام و آه از نهادم بیرون بیاید و تمام تنم عرق سرد بنشیند و بعد دکتر بگوید چم شده؟
چیزیم نیست ، می دانم.
نیمه شب شش اسفند ۹۹ از خواب پریدم و دلم برایت تنگ شد.
رقصی میانه میدان، رقصی میان خطوط و تن ها. صدای بسته شدن پنجره که باد زده بود، پایان رقص را اعلام کرد. خط ها جدا شدند. خطوط دست ها رها شد. خطوط پاها، لبها کنده شدند، در یک لحظه درخت تنومند از هم پاشیده شد، طرحی از درخت نبود. شاخه هایش، برگها و تنه اش دیده نمی شدند. صدای پرنده ها شنیده نمی شد. سکوت بود. و یکسری خط های بی سر و ته. بی سامان. باد بی سامان. خطوط درخت را بهم ریخت. زن نمی خواست. مرد نمی خواست درخت بودن را رها کند. اما باد رفت توی سر زن و یادش انداخت زمان گذشته است. باید کاناپه را رها می کرد. مدل بودن را ول می کرد و می رفت. مرد انگشتانش را جمع کرده بود. انگشتانش می خواستند طرح بکشند. جلویشان را گرفت. باید می گذاشت همه چیز برگردد به قبل از طراحی. کاناپه خالی. پنجره بسته. تنهایی. بی هیچ صدا.
.
.
.
زن کلید انداخت و رفت داخل. در آینه به خودش نگاه کرد. اثری از خطوط طراحی نبود. فقط قلبش بود که تندتر می زد.
صبح پنجمین روز اسفند۹۹
لحظات داشت بند می آمد. خطوط داشت تمام می شد. از این جا به بعد همه را گل می دید. گل رزی چند لایه، گلبرگهایی پیچیده در هم و خوشرنگ ، که آرام آرام باز می شد. باز و بازتر که تا انتهای مغز گل دیده می شد. با انگشتانش آنجا را هم کشید و دیگر دل توی دلش نبود. مرد دلش دو دو می زد. موقع کشیدن ، ضربان قلبش بالا رفته بود و حالا به همه صداها، صدای قلب مرد اضافه شده بود. و چقدر تند و منظم زمان را جلو می برد. کشیدن خطوط سریعتر شد. رفت و برگشت. بالا و پایین با همه هاشورها و سایه ها و تیرگی ها، روشنی ها ، نرمی ها، زبری ها، انگشتانش حس نداشتند، از کشیدن مداوم بی حس شده بودند. گل شکفته شد، و نوبت مرد بود که به گلی که کشیده بود آب بدهد. تمام این طراحی ها و کشیدن ها به لحظه آبیاری گل، ختم می شد. آبیاریی که طراحی را خراب نمی کرد بلکه تکمیل می کرد. و بهش نشاط می داد.زن هم از مدل بودن درآمده بود، تند تند خط می کشید از مرد، انگشتانش موهای مرد را کشید که چقدر قشنگ جوگندمی های سیاه و سفید شده بود. و بعد خطوط در هم گیر کردند. خط زن و خط مرد با هم قاطی شد. خطوط پاها، خطوط دستها، نرمی های شکم بهم وصل شدند ، خطوط لبها به هم ساییده می شدند. چشمها در هم نگاه می کردند. از دور که نگاه می کردی خطوط زن و مرد، درخت تنومند زیبایی بود که شاخه هاش در هم فرو رفته بود و برگهایش در اثر نسیم خنکی که از پنجره باز می وزید، تکان می خورد.
پرنده ها انگار درخت تازه روییده را دیده باشند از ذوق دیدنش بلند بلند آواز می خواندند. انگار بقیه پرنده ها را به دیدن درخت زیبا دعوت می کردند. چه جشنی بود! درخت زیبا و زیباتر می شد و همه را به رقص درآورده بود. نسیم، پرنده ها، پرتوهای کمرنگ خورشید، و تمام اشیا .
صبح
۵ اسفند ۹۹
کار صورت داشت تمام می شد و به چاله های پایین گردن می رسید. چقدر این چاله های کوچک و نرم اطراف گردن زن دوست داشتنی بود. انگشتهایش یکی یکی به چاله ها سر می زدند و دوباره روی گردن می چرخیدند. انگار رقصی آرام در گرفته بود. رقصی میان گردن زن و انگشت های مرد. لذت بخش بود. استخوانهای باریکی که زده بود بیرون را هم کشید. مگر فقط باید نرمی ها و برآمدگی ها را دید؟ استخوانهای شانه و ترقوه را کشید. طوری که انگار از دیدنشان خوشحال شده است. بعد خطوط پایینی را کشید . در اصول اولیه باید طرح کلی زد اما او زن را بلد بود. چندین بار از او طراحی کرده بود. این طور که پیش می رفت حواسش به تناسب ها و زمان و قدرت انگشتانش بود. برآمدگی سینه ها و خطوط شکم، پهلوهای استخوانی، ترک ها و خط بخیه، چشمان مرد همه اینها را با محبت نگاه می کرد و می کشید. انگار مقدسترین نوشته دنیا باشد. شاید روی ترکها نوشته باشد دوستت دارم تا ابد، یا این لحظه را قاب می کنم گوشه دلم، قشنگترین جمله هایی که بلد بود ، با خطوط معاوضه می شد، خطوط کمرنگ و پر رنگ، بی جان و جان دار، خط نازک و کلفت. این طور بود که نانوشته های تن زن را هم می خواند. زنی که در آینه روی کاناپه موقع کشیدن مرد ، خودش را می دید و از خودش کیف می کرد که این همه برای دیده شدن، شنیده شدن، کشیده شدن شور و انرژی و عشق دارد. خسته نشده بود از آرامش و صبوری مرد. و همین را می خواست. صدای پرنده ها از پنجره باز به داخل می ریخت و با نفس های مرد قاطی شده بود.
در خواب و بیداری ابتدای صبح
۵اسفند۹۹