| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
امروز شارژر گوشیم را گم کردم، با خودم بردم توی ماشین که مثلا اگر در کلاس هایم باتری لو شدم بزنم به شارژ، شاید پیام مهمی یا تلفنی داشته باشم که برایم ضروری باشد. از آخرین باری که تصویر یک شارژر چسب کاری شده در ذهنم مانده همان اول صبح بود روی صندلی ماشین انداختم در کیسه پارچه ای سفید، بعد از آن دیگر ندیدمش. شاید در خانه شاگردم جا گذاشتم. شاید در خیابان افتاده یا در راه پله . نمی دانم. همه وسایلم را گشتم اما نبود. چند روز پیش هم یک وانت آبی پر آینه اش گرفت به آینه ام، یک آن تکان خوردم اما ماشین را جمع کردم و بخیر گذشت. هفته پیش هم نیم ساعت از کلاسم که گذشت به سوییچ ماشین نگاهی انداختم، دیدم در ماشین باز است، از همان جا زدم و قفل شد ، برگشتم همه چیز سرجایش بود.
چه م شده ؟ همینقدر شلخته و بی دقت بودم، معمولا دنبال گوشی یا حلقه ام می گردم. یکبار که حلقه رفته بود داخل لنگه کفش روفرشی م و تمام مدتی که دنبالش می گشتم عصبی شده بودم. تا بالاخره وقتی رسیدم به تهران دیدم حلقه رفته توی کفش. من چیزهای زیادی گم کرده ام. آن شب که کلید انداختم و دیدم در خانه باز است بعد صد و ده را گرفتم و از شدت ترس و ناراحتی فقط صدایم می لرزید به پلیس گفتم همه طلاهایمان دزد برده، دیگر بعدش آرام شدم. سکه هایم که گم شد همینطور بودم. انگار یک جور بی خیالی خوش خیالی از پیدا شدن وسایل گم شده با من است. یکبار ساعتم توی کوچه افتاده بود و یکی از همسایه ها پیدایش کرده بود. حواس پرتیم دارد بیشتر می شود. هفته گذشته کلید را روی در گذاشته بودیم با دخترک . بعد که او آمد عصبانی شده بود از بی دقتیم.
گم کردن و گم شدن کسب و کار من است. دلم را جا می گذارم مثل شیرین که دلش را جا گذاشت و رفت به بالین خسرو. گمگشتگی در ذات من است. جوری خیره ام به جریانات ساده زندگی انگار اولین بار است اتفاق می افتد. منتظرم مژدگانی بدهم به کسانی که گم کرده هایم را پیدا کنند. منتظرم . انتظاری سخت و طولانی و بی پایان.
منتظر گمشده هایم و خود گمشده ام.
پروژه های خودشناسی کار سختی است. اینکه خودت را بشناسی و بدانی بدنت به چه کار می آید.
نیمه شب بیدار شده بود و من داشت خوابم می برد همینطور که داشتم سریال قورباغه را در خواب و بیداری می دیدم و موبایل چندباری از دستم افتاد. دست کشید روی تنم، حوصله نداشتم. شاید هم ترسیده بودم. از لکه های نارنجی کم رنگی که هر بار چند روز پیش بعد از دستشویی می دیدم که روی دستمال کاغذی رنگ می باخت. فکر می کنم زیاده روی کردنهایمان اینطور زخمم کرده بود ، انگار ناخن انداخته باشی زیر پوست و یک زخم درست کرده باشی در یک تونل خیس و مرطوب و تاریک و حالا خون آبه هایش باقی مانده بود. سختم بود برایش در آن خواب و بیداری توضیح بدهم چه بلایی بر سرم آورده. دلم نمی خواست بدانم. یکبار دیگر هم اینطور شده بودم. از دکتر هم فراریم این روزها. کمی صبر زخمها را خوب خواهد کرد. یعنی من اینطور فکر می کنم. داشت دستش را می گذاشت روی کمرم و بعد پایین تر . نگذاشتم ادامه بدهد. گفتم خوابم می آید. گوشی را گذاشتم . هر دو خوابیدیم.
به قول تو به پروژه تازه تو
فکر می کنم. اما سوال پشت سوال در ذهنم تکرار می شود. بعد از عکس انداختن چه می شود؟
چه معنایی میدهد؟ چه چیزی در تو زنده می شود؟ چه چیزی در من بیدار می شود؟
من که تماما دوستت دارم!
بهمن ۹۹
داشتم در این رنج، میسوختم. و ماندن در آن زندگی نبود. ذرهذره میمردم. پس ادامهدادن برای چه بود؟ چرا هنوز نفس میکشیدم. موسیقی هم حالم خوب نمیکرد. طاقت نداشتم. دیگر هیچچیز این دنیا برایم اهمیتی نداشت. چه چیزی در این دنیا می
توانست امید زندگی بهم بدهد؟ عشق بود که آن هم نداشتم. حالم از همهچیز بهم میخورد. تنها چیزی که آرامم میکرد همین سوختن بود. سوختن مثل پروانه دور شمع، و جان دادن. و نیست شدن. من پروانهای بودم که شعله به بالهایش افتاده بود.
***********
به گزارش خبرنگار ایلنا ، شب گذشته تهران حادثه تلخی را شاهد بود. زن جوان ۳۴ ساله ، حوالی ساعت ۲۳.۱۵ جمعه بنا به دلایل نامعلومی در بالکن آپارتماناش خودسوزی کرد.
شاهدان عینی که در نهایت تعجب سوختن زن جوان را دیده بودند از قفل بودن درب ورودی خانه این زن خبر دادهاند. گویا زن جوان بخاطر اختلافات شدید خانوادگی اقدام به این کار کرده است.
پس از حضور عوامل آتشنشانی و باز کردن درب ورودی منزل، پیکر سوخته و بی جان زن جوان در بالکن منزلش پیدا شد. این اتفاق در مجتمع گلها واقع در خیابان توانیر رخ داد.
گفته میشود خودسوزی بدترین نوع خودکشی در دنیا به حساب میآید. در چندماه اخیر آمار خودکشی در کشور
به شدت افزایش یافته است.
پایان
هنگدرام
۱۴۰۱/۶/۵
«من آدمهای زیادی را دیدم. هر کس با من بود، بعدش موفق شد. یا حداقل مسیر زندگیش تغییر کرد. من مطمئنم که تو هم توی راهی که داری میروی موفق میشوی. شک نکن. یک دوستدختر داشتم که صدایش خیلی خوب بود. فرستادمش پیش یک استاد خیلیخوب. بعد از ماهها زحمت و تشویق توی گروه کر اجرای فوقالعادهای داشت. اما بعد رفت با پسر دیگری و ازدواج کرد و الان هم میدانم خوشحال است. چقدر از این دوستیهایم برایت تعریف کنم؟ میدانم که تو هم اگر بخواهی به هر چه بخواهی میرسی. اما میدانی، چیزهایی هست که تو نمیدانی و من نمیخواهم زندگیت را بهم بریزم. من میخواهم که تو خوشحال باشی. میخواهم که خوب باشی. زن سابقم در عرض دو هفته یک زندگی هفت ساله را بهم ریخت. من میدانم شکست چه طعم تلخی دارد. من به هیچکس نگفتم در این مدت چه دردی کشیدم. سالها گذشته تا بتوانم هضمش کنم. حالا تو هم دقیقا پاهایت را گذاشتی جای پاهای او. من نمیتوانم از این جلوتر با تو بروم. خودت میدانی که من متلاشی خواهمشد. اگر بهت دست بزنم فرداش طناب دار دور گردنم خواهدبود.من میتوانم نیروی برتر تو باشم. مثل تو که نیروی برتر من شدی. و لحظاتی حال خوب داشتم و باهات احساس خوشبختی کردم. میتوانم آنقدر جلو ببرمت که در گروه موسیقی هنگدرام بزنی. تو باید ببینی چه چیزی از زندگی میخواهی؟»
لبهایم را با شیطنت گذاشتم روی لبهایش و دلم نمیخواست ازش جدا شوم.،کی بود این خاطره و این لحظه؟ تنگتر همدیگر را بغل کردیم. همه اجزای تنمان در هم پیچیده بود. دلم میخواست جلوتر برویم. دستهایش دور کمرم قفل شدهبود. دستم را بهزور بردم پایینتر. نگذاشت لمسش کنم. میدانستم برانگیختهشده. دهانهی مرطوب تاریک تنم از درد و لذت مستاصل بود. دلم میخواست حداقل انگشتانش را بگذارد رویش و آرامش کند. مثل یک اسب وحشی رامنشده ، میتازیدم. با دستانم بر تنش، با لبهایم بر صورتش، با پاهایم. او محکم من را بغل کردهبود. مجبورش کردم. با چشمانم التماس میکردم. یک آن بود. یک لحظهی برخورد انگشتانش با دهانه خیس گشادشده.
دستانم بیهوا بر روی هنگدرام فرود میآمد. حالم را نمیفهمیدم. این لحظه و این موقعیت چه روزی بود؟ یادم نمیآمد. اما قلبم پر شد از لذت و غمی جانکاه از نبودنش. داشتم درد میکشیدم.
بخش سی و سوم
هنگدرام
۱۴۰۱/۶/۵
«من صبارادمنش، سی و چهار ساله متولد تهران، نام پدر شکور، کارمند در آستانهی اخراج بانک، همسر حامد ثابت( دیگر نمیخواهم همسرش باشم) اعتراف میکنم که دیگر نمیخواهم عاشق باشم. من دیگر عاشق معلم موسیقیام نیستم. من دیگر عاشق آریا عالمی نیستم. من ازش متنفرم. باز هم میدانم عاقبتم مرگ یا از هم پاشیدگی زندگیم یا فرار یا خودکشی یا اعدام است. اما با این حال از این افسردگی نمیتوانم دست بردارم و نمیتوانم به زندگی عادی برگردم. نمیتوانم منطقی و عاقل باشم. من یک افراطی ِ جاهل و نادانم که اشتباهاتم را تکرار میکنم.»
با صدای شوهرم از خواب پریدم. حامد بود. نامم را چندبار تکرار کرد. از جا جهیدم. حامد گفت: چی میگفتی توی خواب؟ چرا اینقدر آشفتهای؟ میخوای ببرمت دکتر؟ دانههای درشت عرق روی پیشانیم بود. دست کشید و با انگشتانش پاک کرد. بلند گفتم به من دست نزن. تقریبا جیغ کشیدم و حامد جا خورد. عقب رفت. من را تنها گذاشت. تصمیم داشتم در اتاق زندانی بمانم. نمیخواستم هیچ رنگ و نور و صدا و آدم و موجود زندهای جلویم بپلکد. توی خواب حرف زده
بودم. حتما حامد فهمیده. خیلی باهوش است. شاید رفته برایم نقشه بکشد که دفعهی دیگر صدایم را ضبط کند. برای روزهای مبادایش. به درک. به جهنم. اصلا میخواهم یک بمب وسط این زندگی بیاندازم. میخواهم خودمم باهاش منفجر شوم. میخواهم کودتا کنم. یک حملهی انتحاری. چه اهمیتی دارد؟ من نقطهی مهمی در زندگی هیچکس نبودم. من برای زندگی خودمم هم هیچ اهمیتی نداشتم، چه رسد به زندگی دیگران.
دیگر گریهام نمیگرفت. یکجور قوی شدهبودم.
یک جوری عجیب که میتوانستم هرکاری انجام بدهم. میخواستم بر علیه خودم بایستم و خودم را منهدم کنم. از خودم خسته بودم. از تنی که اینهمه ضعیف بود در برابر خلأیی که داشت. باید این خلأها را پر میکردم و رستگار و پیروز میشدم یا جور دیگری کار را تمام میکردم. فقط فکر میکردم. فکر و فکر و فکر. کلمه و کلمه و کلمه.
هنگدرامم را از زیر تخت درآوردم. و شروع کردم به زدن. نوایش بوی مرگ میداد. بویی آشنا و کلمات استاد برایم زنده میشد:
چیزهای زیادی است که تو نمیدانی.
بخش سی و دوم
هنگدرام
۱۴۰۱/۶/۴
من در برابر عشق چکار کردهبودم؟ به هیچ چیزی پایبند نبودم. هیچچیزی برایم اهمیت نداشت.
زندگیم مختل شده
بود. خواب و خوراک نداشتم. روز و شبم قاطی شدهبود. نزدیک بود کارم را از دست بدهم.
ور منطقیام را از دست داده بودم. هجوم هورمونها بود؟ چه چیزی میتوانست اینقدر ضعیف و ذلیلم کند؟
چرا عقلم زایل شدهبود؟ اینقدر احساسی افراطی و بی منطق؟
دیگر هیچصدایی نبود. هنگدرامم را برداشتم و رفتم. پشت سرم را نگاه نکردم. چه باید میگفتم؟ وقتی کسی نمیخواهدت چکار باید کرد؟ باید رفت. باید در را کوبید و رفت و دیگر برنگشت. تند تند عرض خیابان را رد شدم. خیابانی که دوستش داشتم. که دیگر این خیابان من نبود. دیگر این راه، راه من نبود. دیگر اینجا، مسیر من نبود. باید میرفتم و دیگر پشت سرم را نگاه نمیکردم. چه خوب که در تنهایی خانه میتوانستم زار بزنم. میتوانستم داد بکشم و نعره بزنم. از این نداشتن نعره بکشم. رفتم توی اتاق و در را بستم و زار زدم. دندانهایم را روی هم فشردم. کلماتش توی مغزم تکرار میشد. نمیتوانستم صدایش را در سرم قطع کنم. اشکهایم بند نمیآمد. مستاصل بودم. هنگدرامم جلوی چشمم بود و بیشتر آزارم میداد. گذاشتم زیر تخت و خودم رفتم زیر پتوی نازک روی تخت و آنقدر گریه کردم تا خوابم برد.
بخش سی و یکم
هنگدرام
۱۴۰۱/۶/۴