بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

دیروز در ترافیک تونل منتظر بودم که ماشین جلویی حرکت کند، که یکهو ماشین عقبی از پشت بهم زد. شوکه شدم و کمی به جلو پرتاب شدم. در آینه نگاه کردم ، آقای راننده در کمال آرامش دستش را بالا آورد که چیزی نشده و همه‌چیز تحت کنترل است. کمی حرصم گرفت که اگر برعکس بود چه دهانی از من صاف می‌شد که کما همچنان اگر مردخانه خط روی سپر عقب را ببیند، دهانم را صاف شده فرض کنید.

امروز ماشین را جلوی در خانه‌ی شاگردم پارک کردم، داشتم پیاده می‌شدم که دوباره همان حالت دیروز تکرار شد. این بار از جلو. وقتی پیاده

شدم، راننده با کمال پرویی به من نگاه کرد و حتی با دست یا ابرو حالت عذرخواهی نداشت که حالتش طلبکارانه بود که چرا جلوی در خانه‌ی من پارک کردی. و بعد با آن شکم بزرگ چندش‌آور و صورت کاملا زشت و تهوع‌آورش وارد خانه‌اش شد و در را محکم بست. 

مثل اینکه کوباندن به جلو و عقب ماشینها عادی سازی شده و من تازه فهمیدم. شاید هم تلافی همه ماشینهایی که موقع پارک کردن به سپر جلو و عقبشان می‌زدم دچار مصیبت شده‌ام.

این را باید می‌نوشتم.

چشم،گوش، زبان، دست و پا تک به تک معمولیند. کارهای معمولی و روزمره را می‌کنند. چشم ‌می‌بیند. گوش می‌شنود، دست برمی‌دارد، پا راه می‌رود. 

کافی است قلب که کارش رساندن خون به تمام بدن است، این قلب گرم و سرخ عاشق شود، این خونِ عاشق را به رگ‌ها و مویرگهای سراسر بدن می‌برد. چیزی که بدست می‌آید یک آدم عاشق است. چشمِ عاشق، گوشِ عاشق، لب ِ عاشق، دست ِ عاشق، پای عاشق . 

آن وقت دیگر آن عضو، دیگر جزیی از بدن معمولی نیست. یک تکه ناب بی نظیر است.

عزیزدلم

چقدر صبح شدن، پایان شب سیه که قرار است سپید باشد، که به آرامی رخ می‌دهد دلتنگ‌کننده است. یکی یکی ستاره‌ها شکار و از صحنه‌ی آسمان محو می‌شوند. شاید همه‌ی اینها تقصیر خورشید باشد یا چرخیدن زمین. تو خورشید شده‌ای و من زمین که دورت می‌چرخم. چقدر دوریم. چقدر زمین دلتنگ است. چقدر فاصله. 

اما پرنده‌ها عاشق صبحند. هزارکرور آواز می‌ریزند در دل ابتدای روز. 

همچنان دلتنگ و عاشق‌ناکم.

صبج بخیر.

دلم می‌خواهد برسم به آن درجه از عرفان که گوشه سمت چپ لبم سیگار باشد که پک محکمی بهش بزنم و با بغل دستیم حرف بزنم. و همزمان که دارم رانندگی می‌کنم و توی موبایلم هم می‌نویسم.

بعد از نسکافه، گریه کردم. قبلش قرص تنظیم‌کننده هورمون‌هایم که چند روز پیش از داروخانه با بقیه قرص‌ها خریده بودم چهارصدهزارتومان، خورده بودم. اما کافئین روی من اثر قویتری دارد. بعد از نسکافه، راه افتادم برای خودم گل مریم بخرم که مسیرها، راه خانه‌ی تو را نشان می‌داد، از هر طرف که رفتم، بهم حق بده که گریه کنم. بعد دلم برای شخصیت داستانم سوخت که همینجور معطل در خانه‌ی استاد مانده و اصلا هیچ ایده‌ای برای ادامه دادنش ندارم. چشمانم موقع گریه کردن سوخت. انگار که توی آشپزخانه پیازها قطعه قطعه می‌شدند.

دارم جان می‌دهم و کلمات را می‌نویسم، آدم اگر یک عاشق دلتنگ باشد که باید تا آخر عمر در بودن و نبودنش بسوزد، نمی‌تواند داستانی عاشقانه بنویسد. 

به خدا نمی‌توانم.

چرا اینقدر روزها و تاریخ‌ها مهم است؟ 

برای من دیگر اهمیت ندارد! 

اولین‌ها دیگر اتفاق‌های پررنگی نیستند.

اولین‌بار که با هم حرف زدیم

اولین‌بار که دیدمت.

اولین بار که خندیدن‌هایم را دیدی.

اولین بار که دلت خواست بغلم کنی

اولین‌بار که بهم گفتی:


من عریانم و این عریانی روحم می‌گوید

«دوستت دارم»

اولین‌بار که کنار هم صبحانه خوردیم.

اولین‌بار که شنبه شدیم

یکشنبه ماندیم

دوشنبه بودیم

سه‌شنبه خوردیم

چهارشنبه پوشیدیم

پنج‌شنبه خوابیدیم

و جمعه خواندیم

و همه افعال در زبان فارسی

را ما تجربه کردیم به جز آن فعل هم‌خوابگی را.

اولین‌بارها در سایه‌ی نفس‌های عمیق و پر آه جان دادند.

آخرین‌بارها چطور؟

آن هم بی‌اهمیت است.

چنان که زمان برایم بی‌نهایت شده.

من با تو قدم به بینهایت گذاشته‌ام.

بی‌پایان

تمام نشدنی

بدون نقطه‌ی تمام‌کننده

بی‌هیچ خداحافظی



تو شروع من بودی

پایانم نباش.

تو شنبه بودی

جمعه نباش

تو روز بودی

شب نباش.

تو خانه بودی

زندان نباش.

تو عشق بودی

دلتنگی نباش.


تو، تو بودی. 

من نباش.


۱۴۰۱/۵/۲۵

فکر نمی‌کردم اینقدر حسم قوی باشد.

اینکه شاهدم. شاهد ساختن‌های جدیدت، حتی عاشقی‌کردنهایت، گریه‌ام می‌اندازد. ناراحت نشو. توی تونلم، کسی اشکهایم را نمی‌بیند.

دارم حساب می‌کنم که چند روز است که ندیدمت، چرا اینقدر مهم شد برایم ؟ 

هر چه فکر می‌کنم یادم نیست. نمی‌توانم بشمرم. اعداد توی مغزم باقی نمی‌مانند. 

میدانی‌ امروز به پروانه گفتم کفشدوزک. تا وقتی کفشدوزک را دیدم و گفتم عه این کفشدوزکه  و  اون پروانه. به غیر از آلزایمر، عقلم دچار زوال شده.

آه.

تمام زهرم را، تمام احساسم، 

اگر عشق است، اگر تنفر است، اگرخشم است، اگر حسادت است،

در کلمات می‌ریزم.

فقط همین را بلدم.