بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

۲۰

در آهنی محکم خانه‌‌اش را بستم. عینک دودی‌ام را زدم و با هیجان زیاد و قلبی که صدایش را فقط خودم می‌شنیدم، به راه افتادم. تمام مسیر با خودم فکر می‌کردم. لحظه لحظه‌ای که آنجا بودم، توی سرم مثل فیلم تکرار می‌شد. و این تکرار هر بار از زاویه‌ای جدید بود.من دوستش داشتم. من تکرار صحنه‌ها و حرفها و صدایش و حتی حرکات انگشتانش، موقع در آغوش کشیدنش، وقتی نوک انگشتانش پشت کمرم را لمس می‌کرد، همه‌ی این جزئیات، سرشار از عشقم می‌کرد. دیگر به هیچ‌چیز دیگری فکر نمی‌کردم. برنامه‌ام این بود که دنبال وقت‌های خالیم بگردم. دنبال ساعتی باشم که برسم به خانه‌‌ای با بوی قهوه و سیگار، با فنجان‌های جابه‌جا رها شده، با زیرسیگاری پر از سیگار، با بوی تنی که مال من نبود، با اتاقی که نور از پارگی‌های کوچک و ریز مقواهای مشکی، داخلش پاشیده بود، برسم به همه‌ی اینها تا ذهن و روحم آرامش بگیرد. من متعلق به اینجا نبودم اما روحم هر بار لابه‌لای همه اشیاء خانه، حتی بین کتابهایی که در کتابخانه نامنظم چیده شده‌بود، بین سی‌دی‌ها و قاب عکسها گیر می‌کرد.بین آنها کندوکاو می‌کرد که آدمی را بشناسد که ذره‌ذره در قلبم جا باز کرده‌بود. مردی که شاید هیچ‌چیز این دنیا تکانش نمی‌داد و در عالم خودش سیر می‌کرد. فقط موسیقی. تمرین و تمرین. آموزش و آموزش. شاید حتی خیال هم نمی‌کرد. شاید حتی عاشق هم نبود. تا برسم بانک هزار بار با خودم دوره کردم. به اوج عشق و شادی رسیدم با گرمی تنش و بعد در قعر ناامیدی فرو رفتم. او هیچ کلمه‌ای بهم نگفته‌بود از احساسش، از بودن من، انگار که او موسیقی بود و من گوشش. با این حال آشفته‌ی شوریده به بانک رسیدم و خیلی عادی رفتم سرکارم و سعی کردم همه‌ی کارهایم را درست و کامل و حتی بهتر از همیشه انجام بدهم. حامد از دور من را می‌پایید. می‌ترسید بهم نزدیک شود. چون من ایرادی نداشتم و او نمی‌توانست بهانه‌ای پیدا کند. 

فقط پیام داد که عصر در خانه می‌بینمت. انگار بهم دستور می‌داد که وقتی او می‌رسید من خانه باشم. و من بی حرف و صدا فقط پیامش را خواندم. برایم مهم نبود. فقط یک فرصت دیدارم سوخت می‌شد. حتی تمرینم. چون هنگ‌درامم را جا گذاشته‌بودم، در آن خانه‌ی نیمه روشن که داشت کم‌کم برایم یک پناهگاه می‌شد.


بخش بیستم

هنگ‌درام



آخرین صبح مرداد یکهزار و چهارصد و یک

۱۹

آریا گفت: چی می‌خوای بگی؟ توی چشمات پره سواله! بپرس.

شوکه شدم. می‌دانست که دلم می‌خواهد بیشتر بدانم. سرم را انداختم پایین و پرسیدم: اون زنها؟ 

آریا با نگاهی شیطنت‌آمیز گفت: دوست دخترام بودند. از شانس تو اون روز پیشم بودند. یکی‌شون هر چند وقت یکبار میاد و تقریبا رابطمون تختخوابیه. و خیلی هم راضی هستیم. اون دختره هم که موهاش مشکیه ، یادته؟ سرم را تکان دادم. و آریا ادامه داد: اون هم هر هفته می‌آد.دختر خوبیه. دندونپزشکه. من بهت زده فقط نگاه می‌کردم. و سوال بعدی توی سرم نقش می‌بست. دستهایم در دستش بود. رهایشان نمی‌کرد. آریا بهم گفت اونها رو ولش کن، تو مگه نباید الان سرکار باشی؟ گفتم چرا ولی خوابم میاد. دیشب خوب نخوابیدم. همش از صدای رعدوبرق پریدم. دستم را گرفت و بلندم کرد. بهم گفت خب بیا روی تخت بخواب. تا به حال اتاقش را ندیده‌بودم. با تردید راهروی باریک و کوتاهی را طی کردیم. تختخواب دونفره در بالای اتاق، جلوی در یک آینه قدی، با یکسری وسایل که همه‌اش مربوط به ضبط صدا بود. ملافه‌ی روی تخت جمع شده

بود. جلوتر رفت و ملافه را صاف کرد. اتاق تاریک بود. روی پنجره‌ها سیاه بود. با مقوای مشکی. هیچ نوری تو نمی‌آمد با اینکه روز بود. دو تا بالش در کنار هم، دراز کشیدیم روی تخت. مثل دو خط موازی. دلم می‌خواست تا ابد آنجا می‌ماندم. روی همان ملافه‌ی جمع شده‌ی تخت. آرام نفس می‌کشیدیم. استاد گفت: بگو، هر چی که تا الان می‌خواستی بهم بگی. من در خیالات خودم بودم. من پر از حرف بودم. از کجا می‌گفتم؟ از کجا شروع می‌کردم؟ آنقدر کلمه بهم هجوم آورد که فقط یک نفس عمیق کشیدم. دستم روی قلبم بود که داشت از قفسه‌ی سینه‌ام بیرون می‌زد. من اینجا چه می‌کردم؟ چرا اینجا بودم؟ یعنی اندازه‌ی من دوستم داشت؟ یا منم مثل بقیه بودم برایش؟ چقدر فرق داشتم؟ از کجا باید می

فهمیدم. چقدر هنوز سرد است. احساس می‌کنم مجبور شده. گیر کردن بین محبتهای من و رفتار من! کاش می‌فهمیدم. 

داشتم حرفهایم را بالا و پایین می‌کردم و چشمانم بسته بود. بوی تنش توی سرم بود. خوابم پریده بود. تلفنم زنگ خورد. گفت پاشو جواب بده. دلم نمی‌خواست. بزور بلند شدم. حامد بود. پرسید چرا نمی‌آیی؟

گفتم توی راهم دارم میام.

دستانش روی شانه‌ام بود. گفت زودتر برو. میان پذیرایی، جایی که لیوان‌های خالی قهوه به چشمم آمد، بغلم کرد. موهایم بوی اسطوخودوس و بابونه می‌داد. دستهایش بین موهایم مانده‌بود. دلم نمی‌آمد بروم.دلش نمی‌خواست. اما هر دو کنده شدیم. 



بخش نوزدهم

هنگ‌درام



۱۴۰۱/۵/۳۰

۱۸

«من صبا رادمنش، سی و چهار ساله متولد تهران، نام پدر شکور ، کارمند بانک، همسر حامد ثابت، اعتراف می‌کنم که عاشق شده‌ام. عاشق معلم موسیقیم آریا عالمی شده‌ام. می‌دانم که عاقبتش مرگ یا از هم پاشیدگی زندگیم یا فرار یا خودکشی یا سنگسار است اما با این حال نمی‌توانم از دوست‌داشتنم دست بردارم. »


با صدای رعدوبرق از جا جهیدم. حامد خواب خواب بود. من توی پذیرایی روی کاناپه ، طبق معمول خوابیده بودم. پذیرایی مثل روز روشن شد. باران شدیدی می‌بارید. آن هم مرداد. دلم شور می‌زد. خوابی که دیده‌بودم مضطربم می‌کرد. انگار داشتم وسط دادگاه حرف می‌زدم. بین عده‌ی زیادی مردم که نمی‌شناختمشان. ترسیده بودم اما با همه‌ی اینها، با لرزش صدایم بلند حرف زده‌بودم. چرا اینقدر بی‌کله شده‌بودم؟ از خوابم ترسیدم. دلم می‌خواست صبح که بیدار می‌شدم، صبحانه در کنار آریا بودم. برایش نوشتم من قهوه می‌گیرم و می‌آیم. خوابم نمی‌برد. با هدفون آنقدر موسیقی گوش دادم تا خوابم برد. وقتی صبح بیدار شدم حامد نبود. شاید رفته بود بدود یا در پارک نزدیک خانه ورزش کند. هنگ‌درامم را برداشتم. سر راه دوتا قهوه گرفتم. به حامد پیام دادم دیرتر می‌رسم بانک. پیامم را آریا دیده‌بود و چیزی نگفت. می‌دانستم خواب است. نفس عمیقی کشیدم و زنگ در را زدم. هیچ‌و‌قت این ساعت روز همدیگر را ندیده بودیم. هیکلش را دیدم که پتو پیچ لای در ایستاده و چشمانش به زور باز شده. قهوه‌ها را گذاشتم روی میز جلوی مبل. لباسهایم را درآوردم که نگاهم افتاد به آریا. برهنه بود. رویم را برگرداندم. روی کاناپه نشستم. چند دقیقه گذشت و با لبخند و خوابالودگی نشست کنارم. گفتم ببخشید بیدارت کردم. قهوه را دادم دستش. در لیوانش را برداشت و بو کشید. و جرعه‌ای نوشید. آرام و بی‌کلام قهوه خوردیم. گفتم من خیلی تمرین کردم. با خنده گفت معلومه. و اشاره کرد که شروع کنم. قطعه‌ای که تمرین کرده‌بودم را بدون نقص زدم. آریا دیگر چشمانش خوابالود نبود. به دقت به دستهای من نگاه می‌کرد. 

دلم می‌خواست مثل دانیل واپلز و انگشتان جادویش بنوازم. باید به آریا می‌گفتم دوست دارم قطعه‌های واپلز را تمرین کنم. تمام که شد، بهم نگاهی طولانی کرد و دستانش را جلو آورد و بغلم کرد. فرو رفتم در آغوشش. و در دریای تنش غرق شدم.



بخش هجدهم

هنگ‌درام



۱۴۰۱/۵/۳۰

۱۷

سرم بین دستانش، بین بوی تنش، بین نفس‌هایش گیر کرده‌بود. چند دقیقه‌ای بین آشپزخانه، بین فضای خانه‌‌ی‌نیمه‌روشن، بین بودن و نبودن ماندیم. بین همه‌ی لحظات سختی که بر من رفته بود. بین همه‌ی تردیدها و ناچاری‌ها گذشت. تن رنجورم که پناهی نداشت و دلم که دیگر طاقت نداشت، کمی آرام گرفت. خودم را بیرون کشیدم و گفتم باید بروم. استاد بی‌حرکت در سکوتی طولانی، تماشایم کرد.هنگ‌درامم، تنها چیزی که باعث این پیوند بود را برداشتم و از آن خانه بیرون زدم. چقدر سخت بود. دلم می‌خواست تا ابد آنجا می‌ماندم. چطور دل کندم؟ چطور توانستم خودم را از آغوشی که مدتها منتظرش بودم، بیرون بیاورم؟ نفسم تنگ بود. چشمانم حالت عادی نداشت، از هر چیزی می‌پرید. روی چیزی نمی‌ماند. دل دل می‌زد. من دیگر من نبودم. به خانه برگشتم و در گوشه‌ی دنج خودم چشمانم را بستم تا لحظه‌ی آغوش را به یاد بیاورم. بازسازی کنم و باهاش زندگی کنم. لبخندی کمرنگ گوشه لبم می‌آمد. انگار مشاعرم را از دست بدهم. دیگر برایم مهم نبود شوهرم بیاید و ببیند که کاملا عقلم را از دست داده‌ام. هنگ درامم را در بغل گرفته بودم. می‌خواستم تمرین کنم. می‌خواستم دفعه‌ی بعدی که می‌روم خانه‌ی استاد، بهترین باشم. دستانم جلوی روی او برقصد تا جوشش وجودم را ببیند. تنها وجه مشترکمان همین بود. او می‌خواست که من از او بیشتر یاد بگیرم و من فراموش کرده‌بودم برای چه آنجایم. شاید اینطور حالم بهتر می‌شد. صدای هنگ‌درامم را که شنیدم، قلبم به شماره افتاد اما ادامه دادم. باید ازش عبور می‌کردم و بر احساس دلتنگیم غلبه می‌کردم. من از چیزی رد شدم که دنیای جدیدی به رویم باز شد. دنیایی که جان تازه به من داد. دنیایی که دلم نمی‌خواست با هیچ چیزی عوضش کنم. صدای موسیقی مستم کرد. صدای ضربه‌ها شیدا و دیوانه‌ام کرد. و بوی تن استاد با هر ضربه یک احساس ناب بی‌تکرار را در اجزای بدنم جاری می‌کرد. من دوباره زنده‌شده‌بودم. 

و زندگی تازه‌ام را هزار بار بیشتر از قبل می‌خواستم.


بخش هفدهم

هنگ‌درام



۱۴۰۱/۵/۳۰

۱۶

اشکم سرازیر شد. دست خودم نبود. استاد همچنان درباره‌ی ارزش زمان و تمرین و موسیقی و هدف و راه و برنامه حرف می‌زد و گوشهایم از تکرار و شنیدن کلماتش، داغ کرده‌بود. دستمال کاغذی را از روی میز برداشتم و اشکهایم را پاک کردم. دیگر خسته بودم. باید بهش می‌گفتم. وقتی استاد سکوت کرد. گریه‌ی منم تمام شده‌بود. استاد برایم چای آورد. کمی از چای را نوشیدم. آرامتر شدم. حالا وقتش بود. وقت چه بود؟ جرات داشتم که بگویم؟  زل زدم به چشمانش. پر از سادگی و صمیمیت بود. نگاهش دلم را آب کرد. حالا باید تمام شجاعتم را جمع می‌کردم. چشمانم را بستم. نفس عمیق کشیدم. وقتی بلند شد و رفت دم پنجره‌ی نیمه باز آشپزخانه که سیگار بکشد، ایستادم و طوری که روبه‌رویش قرار بگیرم، با تته پته گفتم: من ، من، دلم می‌خواهد باز هم یاد بگیرم. من عاشق اینجام. من دوست دارم هر روز بیایم اینجا و با شما تمرین کنم. آب دهانم را قورت دادم. استاد پک‌های محکم به سیگارش زد. دیگر به چشمانش نگاه نمی‌کردم، سرم را انداخته بودم پایین. نفسم بالا نمی‌آمد. استاد سیگارش تمام شد. روبه‌روی من ایستاده

بود.با چشمانی گشاد به من نگاه می‌کرد. دستش را برد زیر چانه‌ام و سرم را بالا آورد. اشکهایم دانه دانه ریخت روی انگشتانش. سرم را برد توی یقه‌ی لباسش. بغلم کرد. محکم، گرم، صمیمی. 




بخش شانزدهم

هنگ‌درام



۱۴۰۱/۵/۲۹

۱۵

دیگر میلی به ادامه کلاسم نداشتم. به جای تمرین کردن، زل می‌زدم به اشیای خانه‌ام و به فکر فرو می‌رفتم. غرق می‌شدم در خیالات و اوهام. استاد را با زن موبور و مومشکی تصور می‌کردم. تا بیایم از این خیالات بیرون، شب می‌شد، روز می‌شد و ساعتها همچنان می‌گذشت. و من هیچ‌کاری نکرده بودم، نه تمرین، نه آشپزی، نه تمیزکاری، هیچ چیزی سرجایش نبود. من افتاده بودم در چاهی که پایانی نداشت و انتهایش سیاهی محض بود و هیچ نقطه‌ی روشنی نداشت. یک جلسه درمیان می‌رفتم. موقع کلاس باز خیره می‌شدم به جای جای خانه و صدای خنده‌ی زنها را می‌شنیدم. می‌دیدم که چطور دور و بر استاد می‌پلکند. تا این دفعه، که استاد محکم زد روی انگشتانم که از درد زبانم قفل شد. درد پیچید توی تنم و فلجم کرد. خشکم زد. گفت تو چرا تمرین نمی‌کنی؟ این همه زحمت کشیدی حالا که باید یک مرحله جلو بروی ، هربار داری پسرفت می‌کنی؟ چرا تمرین نمی‌کنی؟ من از دستهایت و صورتت می‌فهمم که کی تمرین کردی، کی نکرده اومدی کلاس. جدیدا گیج و حواس‌پرت شدی. اینطوری بهتره ادامه ندهی. این کار علاقه و تمرین لازم داره. به نظرم تو انگیزه‌های درونیت را از دست دادی. من سکوت کرده‌بودم. کلمه‌‌ای نداشتم بگویم. بهت‌زده به کلمات استاد گوش می‌دادم. اینقدر خوب فهمیده بود که من دیگر علاقه‌ام را از دست داده‌ام، پس چرا کاری کرده بود که من دوستانش را ببینم؟ و حالم را خراب کرده بود. استاد حرف می‌زد. درونم قل قل می‌کرد. شورتم خیس شده

بود، پایم را آرام انداختم روی پایم که مبادا خیسی به مبل و شلوارم سرایت کند. اشک در چشمانم حلقه زده‌بود. چه می‌توانستم بگویم؟ 



بخش پانزدهم

هنگ‌درام


۱۴۰۱/۵/۲۹

۱۴

چرا روابط استاد برایم مهم بود؟ من که می‌دانستم او با توجه به محبوبیتش در موسیقی طرفداران و علاقمندان زیادی که دارد، مطمئنا هیچ‌گاه تنها نمی‌ماند. باید به خودم می‌فهماندم که من به غیر از آموزش هیچ کار دیگری در آن خانه ندارم. و اتفاقات آنجا به من هیچ ربطی ندارد. او هم مثل بقیه احتیاج به همنشینی با آدمها دارد و از تنها ماندن می‌ترسد. همه‌ی این حرفهای منطقی را در طول روز ، چند بار به خودم می‌زدم، باز نقطه سر خط از اول، صورت زنها را به یاد می‌آوردم. بعد با خودم مقایسه‌شان می‌کردم. خودم را می‌باختم. من در برابر آنها، یک زن کاملا معمولی و حتی نازیبا محسوب می‌شدم که از زنانگی هیچی نداشتم، نه ناخن‌های برازنده و کشیده و ژلیش شده، نه لبهایی شهوت‌آلود و نه چشمانی گیرا، نه سینه‌هایی برجسته. من در این رقابت بازنده بودم. اصلا استاد به من توجهی داشت؟ از آن روز کذایی که پریود شده‌بودم و آن فضاحت در خانه‌اش بالا آمد، هیچ اتفاق خاصی نیفتاد جز در کافه که بهم گفت برگرد. خب شاگردش بودم و حتما خودش را مسئول می‌دانست که آموزشش ناقص باقی‌نماند. چقدر ابله بودم که فکر می‌کردم که یک درصد شاید از من خوشش بیاید. همچنان با حلقه‌ام می‌رفتم سرکلاس. مطمئنا با دیدن حلقه به خودش اجازه‌ی هیچ فکر و خیالی نمی‌داد. شبانه‌روز کارم این بود که به اتفاقات ریز و درشت جلسات یادگیری فکر کنم و روح و مغزم را بسایم. هر چند وقت یکبار هم زن موبور یا زن مومشکی را در خانه‌ی استاد می‌دیدم. و دیدنشان و حتی بویی که از آن دو در خانه می‌ماند، هر دفعه متلاشی‌ام می‌کرد. چیزی گریبانم را گرفته‌بود. استاد بدون حرف بهم صبوری کردن را یاد می‌داد و نواختن هنگ‌درام که نوای بهشت بود در دل جهنم.


بخش چهاردهم

هنگ‌درام



۱۴۰۱/۵/۲۸

۱۳

با شوک دیدن آن زن از خانه‌ی استاد بیرون زدم. چرا اینقدر برایم مهم بود؟ واقعا چرا؟ بوی عطر زن هنوز توی مشامم بود. طرز نگاهش، برق لبهایش، و هیکلش که خیلی سکسی‌تر از من بود. سینه‌های برجسته‌اش روی تنش می‌لرزید وقتی لباس‌هایش را درمی‌آورد. پیراهن بلند سفیدی پوشیده بود که سوتینش پیدا بود.  بندش، پشت گردنش رد شده بود و دو بنده نبود. دست و پایم را گم کردم وقتی دیدمش. زبانم بند آمده بود. سعی می‌کردم بهش فکر نکنم اما هر چند وقت یکبار تمرکزم می‌پرید و هر کاری که انجام می‌دادم، صورت زن بود که جلوی چشمم زنده می‌شد. چه رابطه‌ای بین او و استاد بود؟ تازه بود یا کهنه؟ چرا تا به حال ندیده بودمش؟ چرا لحظه‌ای آمد که من بودم؟ از قصد این لحظه وارد شد؟ 

متوهم شده‌بودم. با خودم حرف می‌زدم و فکر می‌کردم. تمام آن روز را با جزئیات تحلیل می‌کردم. بعد بالاسر خودم می‌ایستادم و خودم را سرزنش می‌کردم که دیوانه شده‌ای. بکش بیرون از این زن. هر که بود و باشد، به تو هیچ ربطی ندارد. و پایان می‌دادم به مجادله‌ای که چند روز بود مثل خوره به جانم افتاده بود. سعی کردم خودم را مشغول تمرین کنم. تا جلسه‌ی بعدی که رفتم و باز خانه رنگ و بوی سابق را نداشت. روشنتر از دفعه‌های قبل بود. آشپزخانه مرتب بود. انگار ظهر غذای خوشمزه‌ای در آن پخته و خورده شده‌بود. من نواختم و استاد گوش داد. استاد نواخت و من تمام وجودم گوش شد. تمام لحظاتی که در این خانه می‌گذراندم گذشت زمان را حس نمی‌کردم. چند هفته همینطور گذشت و دیگر آن زن را ندیدم. هفته آخر تیرماه، ساعت شش باید می‌رسیدم که کمی زودتر زنگ در را زدم.  و یک زن پرسید شما؟ با تعجب گفتم شاگرد استادم. در باز شد. این بار زنی با موهای مشکی لخت، هم‌قد من، با چشمانی که تمام وجودم را با نگاهش می‌بلعید در آستانه با لبخند ایستاده بود. بدون تعارف بهم گفت: بشین الان استاد می‌آید. زیبا بود. باز دست و پایم را گم کردم. دستانش هر چند دقیقه یکبار می‌رفت لای موهایش و می‌گذاشتشان پشت گوشش. سلام استاد حواسم را پرت کرد. زن گفت خب من دیگه میرم. و استاد سرش را تکان داد. باز من ماندم و هزار سوال. یعنی چند وقت یکبار زنی تازه را باید می‌دیدم که شاگردش نبود؟ آب دهانم خشک شده‌بود. در سکوت به ضربه‌های نرم استاد گوش می‌دادم و سعی می‌کردم که هذیان‌ها و غصه‌هایم را فراموش کنم.



بخش سیزدهم

هنگ‌درام


۱۴۰۱/۵/۲۸

۱۲

تا صبح هزار بار از خواب پریدم. فکر می‌کردم صبح شده. به ساعت نگاه می‌کردم و تاریکی مطلق بهم می‌گفت هنوز خیلی مانده تا طلوع. چه شب کشدار عجیبی بود. دلشوره فردا نمی‌گذاشت راحت بخوابم. تا بروم بانک و عصر شود، بیایم خانه، هنگ‌درامم را بردارم و راهی شوم، هزار سال طول کشید. بعد ازمدتها، کمی آرایش کردم .یک بسته شکلات خریدم، و بالاخره سر ساعت رسیدم. مثل همیشه در باز بود. خانه دیگر آن خانه‌ی قبلی نبود. روشن بود. بوی ته مانده سیگار کمتر شده‌بود و بوی قهوه همه جا را گرفته بود. نامم را همراه «بیا تو »شنیدم. نشستم روی مبل. دیگر خبری از لکه قرمز رنگ نبود. شکلات را گذاشتم روی میز. خانه تغییر کرده‌بود. مرتبتر و تمیزتر از قبل شده‌بود. انگار که اتفاق بزرگتری افتاده باشد. استاد مثل سابق باهام حرف زد، رفتار کرد. بهم درس داد. ازم تمرین خواست. برایش زدم. ایرادهایم را خیلی آرام و سر حوصله گرفت. ضرباتم بی‌کنترل شده بود. بی‌هوا می‌پریدند. فراموش کرده‌بودم ولی آرام آرام به یاد آوردم. 

وقتی کارمان تمام شد، با هم قهوه و شکلات خوردیم. قبلش ازم پرسید قهوه می‌خوری؟ و من گفتم با کمال میل. آن حس شرم و خجالت از دفعه‌ی قبل کاملا از بین رفته‌بود.

موقع خداحافظی زنگ آیفون به صدا درآمد. چند لحظه بعد در که باز شد، زنی زیبا، کمی از من قدبلندتر، کوهایی بلوند، بوی عطری که همه فضا را پر کرد، بدون هنگ‌درام وارد شد. به من و استاد با لبخند سلام کرد. بدون تعارف و مهابا لباس‌های بیرونش را کند. با استاد دست داد. من کفش‌هایم را پوشیدم و خیلی زود آن دو را ترک کردم. احساس کردم مزاحمم و نخواستم که خودم معذب باشم. استاد گفت تا جلسه‌ی بعد. و در را بست. 

من ماندم و هزار فکر و سوال که این زن تا الان کجا بود؟ یعنی چه کسی است؟ و از کنجکاوی سوختم.



بخش دوازدهم

هنگ‌درام



۱۴۰۱/۵/۲۸

۱۱

روز موعود رسید. مثل دختر هجده ساله هول کردم. نمی‌دانستم باید چه کنم. تا به حال تنها به کافه نرفته بودم. حتی خیلی وقت بود که با کسی دیگری هم کافه نرفته بودم. سر ساعتی که برنامه شروع می‌شد خودم را به کافه رساندم. کافه شلوغ بود اما هنوز جایی برای من باقی مانده بود. نگاهم افتاد به استاد، روبه‌روی میز ‌ صندلی‌های کافه ایستاده بود و با کسی صحبت می‌کرد. من میانه‌ی کافه، نه خیلی جلو به صحنه‌ی اجرا و نه خیلی عقب نشستم. از هیجان نفس کشیدن برایم سخت شده‌بود. اوایل تابستان بود. هوا خیلی گرم بود و من مثل زن یائسه‌ای گر گرفته بودم. از جایی که بودم، صورت استاد را می‌دیدم که می‌درخشید. چقدر جوان شده‌بود. شاید هم به نظر من چنین آمد. به خاطر مدت طولانی که ندیده‌بودمش، لابد. موسیقی زنده در درونم غوغا کرد. دستانی که خیلی وقت بود از نزدیک ندیده بودم ، روبه‌رویم می‌رقصید. رقصی مستانه و بی‌پروا. با شروع هر قطعه اشک توی چشمانم جمع می‌شد، قطعاتی که شاید بارها در تنهاییم شنیده بودم. قطعاتی که استاد در طول آموزش گاهی برایم زده بود. آن جریان نامرئی باز راهش را پیدا کرد. تنم مثل برق گرفته‌ها شوک شده بود. شوکی که لازم داشتم برای ادامه زندگی. برای ادامه نفس کشیدن. چطور می‌توانستم به استاد بگویم من می‌خواهم برگردم . چطور به زبان می‌آوردم؟ اجرا تمام شد. نمی‌خواستم بروم. باید می‌رفتم جلو و سلام می‌کردم. نمی‌دانم استاد من را دیده بود یا نه! بر ترسم غلبه کردم و راهم را از شلوغی کافه باز کردم، جلو رفتم و بلند گفتم سلام. استاد سرش را بالا آورد. لحظه‌ای در چشمانم خیره شد، نگاهش تیری بود در قلبم. در میان شلوغی ، بلند گفت: فردا بیا سر کلاست. من مست از شنیدم این کلمه، روحم پرواز کرد تا خانه‌ی نیمه روشن. تا فردا چطور طاقت می‌آوردم؟ 


بخش یازدهم

هنگ‌درام


۱۴۰۱/۵/۲۷