بین رانهایم خیس بود. خیسی از شورتم عبور کرده و سرازیر شدهبود. نمیتوانستم کاری بکنم که این رهایی سراغم نیاید. نیاز داشتم به دستهای قوی کسی که من را پیچ و تاب بدهد. برقصاند در خودم و به خودم ثابت کند که هنوز هم تنم جذاب است و زنانگی در آن جاری است. من زن بودم. من سکسی بودم. تنم داد میزد. میدانستم. ولی دستان شوهرم دیگر آن دستانی نبود که تنم را به اوج لذت برساند. زبانش هم به کار افتاد. من بیشتر نالیدم. من بیشتر آه کشیدم. زبانش مثل شعله کوچک آتش هر جا که چرخید، آن تکه از تنم را میسوزاند. قبلتر خودم که این رابطه را دوست داشتم و مشتاقش بودم و حداقل اینطور فکر میکردم، منفعل نبودم. دستان و زبان من هم بکار میافتاد. من هم جریان سکس را بدست میگرفتم. من هم دوست داشتم قدرت بدنم را نشان بدهم ولی دیگر از این احساس خالی بودم. نمیتوانستم نقش بازی کنم. نمیتوانستم روی شوهرم بنشینم و مثل یک یاغی افسارش را بدست بگیرم و بخواهم که لذت ببرم. لذت بردن دیگر بدون عشق میسر نبود. شوهرم کارش را تمام کرد، دستمال کاغدی را در تاریکی از کنار تختخواب برداشت، آباژور کم نوری که روشن بود خاموش کرد و خوابید.
من باز رفتم در پیج استاد و با هندزفری به ضربههای نرم و شورانگیز دستانش گوش دادم. اشک ریختم. و در تاریکی برهنه خوابم برد.
بخش دهم
هنگدرام
۱۴۰۱/۵/۲۷
نشستم روی نیکمت پارک، روبه بلندی. شهر زیر پایم بود. از آنجا میتوانستم همه خانهها را در نگاه ببینم. گوشیم را برداشتم. میخواستم به استاد پیام بدهم که از فردا برمیگردم به کلاس. دودِل بودم. هم میخواستم، و هم هنوز خجالت میکشیدم. خیلی وقت بود ازش بیخبر بودم.اینستاگرامم را باز کردم که چشمم افتاد به استوری استاد. چند روز دیگر اجرا داشت. در یکی از کافههای شهر.میتوانستم بروم و آنجا بهش بگویم که دوباره به کلاس بیایم. شاید با دیدنش حالم بهتر میشد. بعد از مدتها از این غرقشدگی بیرون میآمدم. ته دلم از دیدنش لرزید و به امید روز دیدنش، به خانه بازگشتم. درباره اتفاق صبح با شوهرم حرف نزدم. وقتی رسیدم چای دم کرده بود، گل خریده بود، غذا سفارش داده بود و بهم لبخند زد. کمی عجیب بود. اما مهربان شدهبود. فهمیده بود رفتارش جلوی دیگران خیلی برایم سنگین تمام شده. دستش را گذاشت پشت کمرم و بغلم کرد. مقاومت نکردم. روبهرویش نشستم و چای خوردم. حرفی نبود. بعد از شام دستم را گرفت و برد توی اتاق. چیزی نگفتم.روی تخت که خوابیدیم، ازم پرسید تو خوبی؟ سرم را در تاریکی تکان دادم. دستش را گذاشت روی موهایم، نمیخواستم تن بدهم به احساسش ولی خودم را رها کردم. به دیدار استاد فکر میکردم. تنم خشک شده بود. ولی شوهرم قلقم را میدانست. لبهایش را آرام گذاشت روی صورتم. و تک تک اجزای صورتم را بوسید.
لابریکیشن کار دستم داد.
بخش نهم
هنگدرام
۱۴۰۱/۵/۲۶
شوهرم سرم داد زد طوریکه همه همکارها به طرف من برگشتند. اشتباه بزرگی کردهبودم. سرم را انداختم پایین، کیفم را برداشتم و از بانک زدم بیرون. شوهرم، سالها، رئیسم بود. بارها دلم میخواست از این شعبه بروم اما نگذاشته بود. شاید اوایل آشنایی برایم خوب بود که کسی مثل او زیر پر و بالم را بگیرد، بهم جرات بدهد و کارهای بیشتری را بهم بسپارد، اما بعد از چند سال همه چیز عادی شد و حتی رو به وخامت رفت. سرکار خیلی کم حرف میزدیم. فقط صحبتهای ضروری مربوط به کار. در خانه هم صدا فقط صدای او بود. من بیشتر شنونده بودم. من همیشه هدفون توی گوشم بود و موسیقی گوش میدادم. خسته بودیم، هر دو و هیچ کس جرات کاری نداشت که این وضعیت را تغییر بدهد. یا پایان بدهد. حتی شبها جدا میخوابیدیم. روزهای اول هر ساعتی که وقت میکردیم با هم بودیم. بعد از بانک قبل از اینکه ازدواج کنیم گوشهی خلوتی پیدا میکردیم برای شناخت و کشف همدیگر. اما مگر دو نفر آدم چطور طول میکشد که همدیگر را بشناسند؟ بعد از آن دیگر کارهای یواشکی بود که به رابطه جان میداد. من عاشق این بودم کسی عاشقم باشد. وقتی میدیدم که دوستم دارد، فکر کردم باید دوستش بدارم. و هیچ ایرادی نمیشد ازش گرفت. تا کی میشد تنها ماند؟ تا کی میشد از ازدواج در رفت برای پیدا کردن نیمهی گمشده که کسشعری بیشتر نیست برای کاسبکاران انگیزشی زرد. من به این چیزها اعتقاد نداشتم. من روی پای خودم ایستاده بودم. همواره گلیمم را از آب خودم بیرون کشیدهبودم. شوهرم اصرار داشت که در کنار هم کامل و خوشبخت میشویم. به نظر قشنگ بود. اما بعد از گذشت هفت سال دیگر ته کشیده بود. هیچ چیزی نورانی و قشنگ و ایدهآل نبود. روی همه چیز یک لایه خاکستری کشیده شدهبود. با سلفون. کافی بود با یک اشاره و اتفاق این سلفون پاره شود، خاکستر بود که همه جا پخش میشد. وقتی سرم داد کشید بغض تمام وجودم را پر کرد. دیگر طاقت نیاوردم، یکی از قطعههایی که استاد ساخته بود را پلی کردم و هدفونم را توی گوشم گذاشتم و راه افتادم در خیابانها و بیهدف پرسه زدم.
بخش هشتم
هنگدرام
۱۴۰۱/۵/۲۶
تنها دلخوشیم آموختن بود که آن هم با یک بدشانسی، دیگر از دستم چکید. من ماندم و حوضم. من ماندم و اعداد. من ماندم و هر روز رفتن ِبدون وقفه به بانک، سر و کله زدن با آدمهایی زبان نفهم و فیشها و حسابها و کاغذها و دفترها و بیلانها و هزار چیز دیگر. من ماندم و دلم که بیتاب بود. هر چه با خودم روبهرو میشدم، لکهی قرمز میدیدم. هر چه در آینه میایستادم، شرم بود. من در نگاه استاد چطور زنی بودم؟ یک زن بیعرضه و دست و پاچلفتی که نتوانسته بود که خودش را جمع و جور کند؟ نمیتوانستم جزئیات آن روز را فراموش کنم و خودم را ببخشم. بهار داشت تمام میشد . من و بودم هنگدرام و ریتمها و نواهایی که یاد نگرفته بودم. من بودم و پریشانی و کابوس آن روز که هر شب بر من تکرار میشد. از پریود شدن میترسیدم. تا مدتها حالم بد بود. اگر پریود میشدم دو تا شورت میپوشیدم، دو تا پد میگذاشتم، دو تا شلوار و موقع خواب بین باسنم دستمال کاغذی میگذاشتم. از اینکه صبح بیدار شوم و ببینم که ملافهها و لباسهایم خونی شدهاند، وحشت میکردم و خاطره آن روز زنده میشد و تمام روزم خراب میشد. دیگر به کلاس نرفتم. حتی خبر ندادم که دیگر نمیآیم. داشتم خودم را زنده زنده دفن میکردم. دلم برای آن خانهی با بوی تهمانده سیگار تنگ شده بود، برای نگاه خالی از احساس استاد، برای آشپزخانه با پنجرهای باز که هر بار همسایهای در آن سرک کشیده بود تا ببیند چه کسی چای میریزد، تنگ شده بود. باورم نمیشد اینقدر عادت کرده بودم. جرات نداشتم به آن هوای نیمه روشن برگردم. هنوز زخمی بودم. از زنانگی خودم زخمی بودم و درد داشتم. هنگدرامم خاک میخورد. برای شنیدن نوای بهشتی برخورد دستهای نرم استاد تنگ شده بود. چکار میتوانستم بکنم جز صبوری و دوری. بازگشتم به همان مچالگی قبل از کلاس. برگشتم به اعداد و ارقام. و ناامید شدم. چون محاسباتم درست از آب در نیامده بود.
بخش هفتم
هنگدرام
۱۴۰۱/۵/۲۵
نشستم روی مبل ، باید تمرینی که ازم خواسته بود اجرا میکردم، دستهایم را آماده کردم. استاد با لیوان چایش بالای سرم ایستاده بود. اولین بار بود اینقدر بهم نزدیک بود. صدای نفسهایش را میشنیدم. هول شدم، اما سعی کردم توجه نکنم. شروع کردم به نواختن. همانطور که خودش گفتهبود. چند دقیقهای نوای خوش هنگدرام مستم کرد. ناگهان مچ دستم را گرفت. صدا قطع شد. تقریبا بلند در گوشم گفت: امروز مثل همیشه نیستی، چرا اشتباه زدی؟ داغ کردم. هیچگاه بهم دست نزده بود حتی اگر درست نمیزدم. و این اولین بار بود. در بدنم چیزی به جریان افتاد. چیزی مثل جریان برق، آرام گفتم: نمیدانم. و خودم را جمع کردم. همانطور که روی مبل نشسته بودم احساس کردم که شیرابهی تنم خارج شد. چه چیزی در بیموقعترین حالت ممکن از یک زن خارج میشود؟ به جز خون هیچچیز دیگری نیست. سریع بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم. روی مبل رنگ قرمز خون به چشمم آمد . میخواستم دهان زمین باز شود و من را ببلعد. این چه اتفاق هولناکی بود که باید بر سرم آوار میشد؟
خودم را در دستشویی زندانی کردم. چکار باید میکردم؟ غیرمنتظره بود. فکرش را هم نمیکردم. ده دقیقه همینطور سر توالت نشستم و خودم راشستم. لباسم را چه میکردم؟ پد نداشتم.تا این حد از زن بودنم خجالت نکشیده بودم!
صدای در آمد. از لای در شرمگین نگاه کردم، یک پد و شلوار مشکی دست استاد بود که به سمتم گرفته بود. نوک انگشتانش کشید به انگشتانم. سریع گرفتم و در را بستم. دلم نمیخواست از آنجا بیرون بیایم. چطور میتوانستم در چشمانش نگاه کنم؟ خودم را مرتب کردم. پد را گذاشتم در شورت نویی که گذاشته بود بین شلوار. لباسهایم را در دستم گرفتم و تصمیم گرفتم فقط کیفم را بردارم و با هنگدرامم بزنم به چاک. دلم نمیخواست تا مدتها آفتابی شوم.اینهمه اضطراب و هیجان و خجالت را کجا جا میدادم؟ باید میرفتم.استاد جلوی راهم نبود. بدون خداحافظی و لحظهای تردید رفتم.
بخش ششم
هنگدرام
۱۴۰۱/۵/۲۵
خانهی نیمه تاریک که پر از صدای موسیقی بود، هر بار که پا به آنجا میگذاشتم، جان دوباره بهم میداد. دستانم به حرکات تازه عادت میکرد. به ضربه زدنهای قوی و نرم و دلپذیر که دیگر ناخوشایند نبود. کم کم تبدیل به نغمههایی میشد که همیشه آرزو داشتم خودم بزنم. توی سرم نتها بالا و پایین میرفتند. من دیگر آن زن سابق نبودم. چشمهی جوشانی شده بودم در دل خانهای غریب و نیمه روشن که دلم میخواست با رنگ موسیقی آنجا را زیر و رو کند. استاد سرسختانه، بیذرهای نگاه بهم درس میداد. و من مثل دانشآموزی سختکوش تمام تمرینها را انجام میدادم. هر روز خسته وقتی از سرکار برمیگشتم، یک ساعت و تیم تمرکز و تمرین میکردم. من درباره موسیقی با استاد حرف میزدم و هیچ حرفی به غیر از آن بین ما نبود. موسیقی تن من را صیغل میداد. راهی به درون استاد نبود. من دلم میخواست ذره ذره، به درونش نفوذ کنم اما او استاد سنگیی بود که فقط به موسیقی عشق میورزید و نه چیز دیگری. شاید هم هر بار به حلقهای که دست چپم بود نگاه میکرد و حرفش را فرو میخورد و ضربههایش را دلرباتر به هنگدرامش میزد. من دیگر یک شاگرد نبودم. من آشپزخانهی آن خانه را زیر و رو کردم. وقتهایی که استاد هنوز کلاس را شروع نکرده بود، مثل گربهای خانگی میخزیدم در آشپزخانه، بیصدا و بیمنت ظرفهای سینک را میشستم. چای دم میکردم. یخچال را مرتب میکردم. بعضی وقتها با خودم مقداری دلمه یا کوکو میآوردم. و در یخچال میگذاشتم. استاد متوجه بود که من مثل قطرههای آب راه را از دل سنگ باز میکنم ، کلمهای دربارهی کارها و غذاها نمیزد. تشکری ساده میکرد و میگفت بریم سراغ درسمون.
من مشتاقانه میآمدم برای یادگیری. راه افتاده بودم اما دلم میخواست مسلطتر باشم.اصلا دلم نمیخواست کسی بهم بگوید کلاس تمام شده. به جلسات بیشتری احتیاج داشتم. به مهارت زیادتری دلخوش بودم. باید ماهرترین خودم میشدم.
بخش پنجم
هنگدرام
۱۴۰۱/۵/۲۵
تا روزی که قرار بود حرفهای تازه بشنوم، دل توی دلم نبود. این احساس خیلی وقت بود در وجودم مردهبود. با اولین ورودم به آن خانهی نیمه تاریک، در دلم شعلهور شد. من عاشق نور و هوای تازه بودم. من با اینکه با اعداد سرو کار داشتم اما عاشق طبیعت و سبزی و امید بودم اما آن، خانه، آن خانهی عجیب هیچکدام را نداشت. از اجزای خانه میتوانستم حدس بزنم که دیوارهایش خیلی وقت است رنگ زن ندیده است. زن زندگی، شاید شاگردانی مثل من در رفت و آمد بودند، اما کسی که شبها در آن خانه بپلکد نبود.جلسهی دوم یاد گرفتم که چطور انگشتانم را روی هنگدرام بنوازم. من عاشق این صحنه بودم. کسی که روبهرویم هنگدرام بزند. مثل گذراندن انگشتان از روی بدنی گرم و شهوتآلود بود. هم باید دست میزدی و هم نمیزدی. استعدادم خیلی بد نبود اما باید بیشتر تمرین میکردم. میخواستم زمان آهسته بگذرد. میخواستم مثل طلوع خورشید که قطره قطره نور، آسمان را روشن میکند، همینطور کلاسم بگذرد. استاد تمام مواقع خیلی جدی و مستمر تمام دانشی که میدانست-که الحق و الانصاف کاربلد بود- بهم یاد میداد. من تنبل نبودم. سربههوا شده بودم.
من در گیر و دار بودم. من باید ضربههایم را کنترل میکردم. انگشتانم را قوی میکردم که نرم بکوبند.و چه سخت بود. گوشم را قوی میکردم برای شنیدن. درست شنیدن. تشخیص نتها، پوستهها،
من خیلی وقت بود تن کسی را لمس نکرده بودم. انگشتانم در برابر اعداد ،زمخت و بیجان عمر گذرانده بودند .
بخش چهارم
هنگدرام
۱۴۰۱/۵/۲۴
میتوانست جور دیگری بگذرد. میتوانست همهچیز معمولیتر باشد. اما برای من که از دنیای اعداد میآمدم در دنیای هنر، همه چیز حتی کلمه موسیقی یا نت یا هر چه که جدید میشنیدم، هیجانانگیز و جذاب بود. چطور میتوانستم اشتیاقم را پنهان کنم؟ رفته بودم در کنه کلمات استاد و غرق شدهبودم در توضیحات و توصیفاتش. لبهایش تکان میخورد و من با هر کلمه دری به رویم گشوده میشد. صدای استاد خودش یک ریتم منظم بود که در سرم بصورت یک تکنوازی تکرار میشد. به خودمم آمدم که استاد صدایم میکرد خانم، خانم صبا، جلسه امروز تمام شد. من ، با لبهایی آویزان گفتم چه زود. و هنگدرامم را زیر بغل زدم و به امید جلسه بعد بیرون زدم. این در ، همان قصهی کودکی بود. در خانهی استاد آن باغ مخفی بود که حالا بعد از ساعت دوازده نیمه شب روبهرویم گشوده شده بود. دلم میخواست زودتر درس تازه را شروع کنم. من دوباره بعد از مدتها سلولهای تنم زنده شده بود.
بخش سوم
هنگ درام
۱۴۰۱/۵/۲۴
در باز بود. صدایی گفت با کفش بیا تو. وارد شدم. هارد کیس هنگدرام را روی زمین گذاشتم و همینطور منتظر ایستادم تا استاد جلویم ظاهر شود. هنوز نمیدانستم کجاست. وقتی وارد شد، داشت عینکش را روی چشمانش میگذاشت. گفت ببخشید معطل شدید و اشاره کرد که روی مبل نزدیک در ورودی بنشینم و خودش هم روبهرویم نشست. تازه وقت کردم که سرم را بالا بیاورم و با دقت بیشتری استاد را ببینم. در پیجش خوانده بودم که سالهای زیادی است که سازهای مختلف را مینوازد و هیچ نقطهی تاریکی در کارنامهاش نبود. دوستانی که معرفیش کردهبودند ، همه به این نکته اشاره کرده بودند که در کلاس بسیار احساس امنیت خواهی کرد و از این نظر خیالم راحت بود. تا به حال خانهی غریبهای نرفته بودم. هم دلشوره داشتم و هم احساس ناامنی نمیکردم. بدون مقدمه استاد مطالب را شروع کرد که خیلی تئوری بودند و من همینطور که گوش میدادم ، خانهی استاد را هم زیر نظر گرفته بودم. برایم جالب بود که یک استاد موسیقی چطور خانهای دارد؟ چه چیزهایی برایش جذاب است؟ حرفهای استاد در سرم قِل میخوردند. او همینطور بی وقفه صحبت میکرد. من گاهی نگاهش میکردم و گاهی نگاهم میافتاد به سازهایش. استاد خیلی مرتب سازهایش را کنار دیوار روبهروی من چیده بود. بعضیهایشان را به دیوار میخ کرده بود. اسم بعضیها را بلد بودم. خانه تاریک بود. و استاد چراغ بالای سرمان را روشن کرده بود. خانه بوی سیگارمیداد. اما من خوشم میآمد. بویش آزاردهنده نبود.استاد اشاره کرده به هنگ درامم و من به خودمم آمدم و سعی کردم طوری وانمود کنم که یعنی تا الان خیلی خوب گوش دادهام. هنگ درامم را روی میز جلویم گذاشتم. و استاد شروع کرد ،روی دایرههای روی هنگ درام نتها را بهم معرفی کرد. سعی کردم به خاطر بسپرم. و دستانش را روی هر نت هنگ درامش مینواخت تا تفاوتهایش را بفهمم.
هنگدرام
بخش دوم
۱۴۰۱/۵/۲۴
همه چیز از یک روز آرام بهاری شروع شد که زنگ در خانهی استاد را فشردم. استاد بعد از چند ثانیه در را باز کرد. من را از آیفون تصویری آپارتمانش دیده بود، لابد. عینک دودی زده بودم. اما من را میشناخت. یعنی میدانست سر ساعت پنج و سی دقیقه بعدازظهر روز دوشنبه برای یادگرفتن پیشش میآیم. ثبت نام کردم و قرار شد هفتهای یک بار بیایم هنگ درام یاد بگیرم. کمی جوگیر شده بودم از بس که همهی دوستانم در استوریهایشان یک هنگدرام جلویشان بود و صدایی عجیب آمده از ماورا به گوشم میرسید و قلبم به تپش میافتاد. پرسوجو کردم و چند نفری این استاد را معرفی کردند.بالاخره هنگدرام خریده، کلاسم را شروع کردم. دل توی دلم نبود. من هیچی از موسیقی نمیدانستم. اما نوایی که از ضربات نرم و آرام انگشتان از روی صفحه فلزی هنگدرام برمیخاست، دیوانهام میکرد. نمیتوانستم از این احساسی که چند وقتی آمده بود سراغم بگذرم.
جلسهی اول بود. هوا آفتابی و کمی گرم بود. گاهی نسیم میوزید. سر ساعت زنگ در را فشردم و در بدون حرفی به رویم باز شد. از پلههای قدیمی آپارتمان بالا رفتم. طبقهی سوم واحد ششم.
هنگدرام
بخش اول
۱۴۰۱/۵/۲۴