بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

دیگر تنم داغ نیست،

گمانم تبدیل شده‌ام به یک تکه یخ در اقیانوس ، نزدیک قطب شمال. 

جایی که پنگوئن‌ها عاشقم می‌شوند و نه هیچ‌کس دیگر. 


دیگر لبانم بوسیدنی نیست،

گمانم تبدیل شده‌اند به دو تکه گوشت که بهم دوخته شده‌اند

لال شده‌ام، بی کلام و حرف.


دیگر دستانم شکل آغوش به خود نخواهد دید.

گمانم تبدیل به دو تکه چوب شده‌اند که بزودی خواهند سوخت.

در آتش نبودن آغوشت خواهند سوخت.

خاکستر خواهم شد.


دیگر این تن، عاشق نخواهد شد.

دیگر این زن ،مشتاق و پریشان نخواهد شد.


به باد بگو به سمت من بوزد

بگو خاکسترم را در کل هستی بپراکند

تا از آن 

جنگها پایان یابد

و هر جا که رسید 

درخت بید مجنون سبز شود.

«بگذار درخت بروید از خاکسترم»



دیگر این تن، عاشق نخواهد شد.

دیگر این زن ،مشتاق و پریشان نخواهد شد.



۱۴۰۱/۵/۲۶

از پشت کلمه‌ها هیچ چیزی معلوم نیست، 

قرمزی چشمها، فین و فین‌ها، اشکهایی که جاری است و قلبی که از سینه می‌خواهد بیرون بتپد و عصیان‌وار بسوی عشق بشتابد. 

چطور می‌شود که شعر شاعران قدیمی را فهمید و درک کرد؟ 

هیچ‌گاه این غلظت و حجم عاشقی و دیوانگی و پروانگی و شیدایی را نمی‌فهمیدم.

بی‌شک این روزها خیلی بهتر از قبل درک می‌کنم که مجنون و دیوانه‌وار سر به بیابان گذاشتن یعنی چه؟ ساختن خنجر از فولاد یعنی چه؟ 

دلم و دینم 

دل و دینم بِبُرده است یعنی چه و همه شعرهایی که درک معنیش برایم سخت بود.

این روزها مثل روز برایم روشن و واضح است.

مثل همه‌ی غزل‌ها

قصیده‌ها و عاشقانه‌های همه شاعران.

ذره ذره فراموشت می‌کنم،

وقتی بهم لبخند می‌زدی و دستانت را دورم حلقه می‌کردی.

مدل حرف زدنت،

را به سختی به یاد می‌آورم

وقتی  صدایت در گوشم می‌پیچید

و کلمه‌ها را می‌گفتی.

آهسته آهسته از وجودم پاک می‌شوی.

مثل افیون از خون یک معتاد.

بزودی فراموش می‌کنم که گرمای تنت چطور

قلبم را آب می‌کرد.

و دیگر چیزی به خاطرم نمی‌آید.

و این خاصیت آدمیزاد است .

فراموش کردن

‌از یاد بردن

با درد و رنجی که سالها فراموش نخواهد شد.

وقتی همه را رها می‌کنی یکی یکی سراغت می‌آیند.

میم عزیزم، عشق بیست و سه سالگیم، اولین و آخرین نفری که همیشه دوستش دارم و هیچ‌گاه ازش متنفر نشدم، امروز عکسش را بعد از مدتها در صفحه‌اش گذاشته بود، کمی چاق شده‌بود، یعنی بعد از این همه سال خیلی خیلی جذابتر بود، موهایش را خیلی خیلی کوتاه کرده بود آنقدر دوست‌داشتنی بود که دلم می‌خواست بغلش کنم. خیلی دلم برایش تنگ شد، کاش دوباره تاتر اجرا کند و بروم به‌دیدن نمایشنامه‌اش.آنوقت از دور می‌توانم برایش دست بزنم. 

آن یکی دوست کلاس داستان

نویسیم که باهام قهر کرده‌بود، امروز برایم ویس داده بود که حالت چطور است و کار جدیدش را شروع کرده بود که خیلی هیجان داشت، منم بهش پیام دادم که حتما موفق می‌شوی. 

الوک طبق معمول چندبار سلام کرده بود و گودمورنینگ گفته بود، نادیده گرفتمش.

و یک پیام دیگر در نیمه‌شب که شعر عاشقانه بود. چه می‌گفتم؟ فقط خواندم و هیچ جوابی برایش نداشتم. خودم وسط زندگیم دست و پا می‌زنم و او هم که خودش وسط زندگیش دارد جان می‌دهد، چکار می‌شود کرد بین زندگی‌ها؟ 

فقط باید نگاه کرد و خفه شد.

خواب دیدم آن نویدمحمدزاده که در فیلم سرخپوست رییس زندان بود آمده توی سلول و به آن نویدمحمدزاده در فیلم ابد و یک روز که در نقش برادر سمیه بود، یک چاقوی جیبی داد و گفت هر وقت با زندانی دعوایت شد، با این چاقو دستبند دستهایت را باز کن. و بعد با عینک دودی برگشت و به من نگاه کرد.

منم در سلول بودم. شاید منم زندانی بودم. در خواب سرفه‌ام گرفت و از خواب پریدم.


۱۴۰۱/۵/۲۹

چند شبی است مریخ و مشتری و ماه در یک راستا هستند. صبح که آسمان لاجوردی است و خیال روشن شدن دارد می‌بینمشان و بعد دوباره از خودم خواهش می‌کنم به امیدی، بیهوده زنده ماندنم را تحمل کنم. شاید روزی از بالای ماه، زمین را دیدم و از این همه بیهودگی و بی‌چرا زیستن، باز گریستم.

سوار هواپیما بودم. میم. ب (همان دوست دوستم که ازش کتابهای نمایش را گرفتم) از پشت بغلم کرد، روی زمین نشسته بودیم. حامله بود. نمی‌دانم در خواب و بیداری بودم که یک کشتی پرنده دیدم. با خودم گفتم آهان خودشه. قصه‌ی بعدیم در کشتی پرنده اتفاق می‌افتد. فکر کن زن و مرد توی کشتی پرنده عشق‌بازی کنند. میم بلند شده بود، بیدار شدم. باز کشتی پرنده را می‌دیدم. با انگشت بهش نشان دادم. گفتم قصه‌ی بعدیم این کشتی پرنده است و کشتی رفت توی ابرهای سفید. دوتایی رفتیم لب پنجره و آویزان شدیم. شیشه نداشت. گفتم وای خدای من. و مزارع سرسبز و خانه‌ها و هر چه زیبایی روی زمین بود می‌دیدیم. سوار هواپیما بودیم. گفتم چه زود رسیدیم. و دستهایمان رفت لای ابرها. چقدر خوشحال بودم. گفتم رسیدیم. میم بهم خندید و گفت آره رسیدیم استانبول. و ته دلم از خوشحالی غنج رفت. 

باز از خواب پریدم. خواب توی سرم پرپر می‌زد. اما دلم نمی‌خواست این رویای شیرین از یادم برود.

هفته‌ای سه‌بار از کوچه‌ی مروستی عبور می‌کنم. امروز وقتی بهش رسیدم یک لحظه ترمز زدم. کوچه تماما پائیز کرده‌بود. ماشین‌هایی که سمت راست همیشه پارک می‌کنند پر از برگ زرد چنار بودند. زمین پوشیده از برگ‌های زرد.چشمانم پر از برگ زرد ‌پائیزی شد. مثل قلبم که قرار نبود اینقدر زود پائیز شود و دیگر هیچ‌کلمه‌ی عاشقانه ننویسد. 

ولی چطور می‌شود جلوی پاییز ایستاد؟

از خودم متنفرم که اینقدر دوست‌داشتم. از خودم بدم می‌آید که این‌همه مهربان بودم. تمام وجودم کلمه‌ی تنفر است. قطعه قطعه تنم تنفر است. از همه چیز و همه کس. هیچ چیز قشنگی برایم وجود ندارد.

در تمام دنیا دروغ‌گویانی هستند که کسی را دوست ندارند، 

دروغگویان قلب و احساس ندارند.

دروغگویان نگاهشان ، سنگی و یخ‌زده است.

دروغگویان همه جا پخشند. 

در بین مردمان عادی‌اند و تشخیصشان کار سختی است. 

چون آنها دروغین، دوست دارند، عشق می

ورزند

و وای به حال روزی که جهنم درونشان گر گرفته باشد، 

آن روز است که تمام دروغهایشان برملا می‌شود. 

و هر چه گفته‌اند دروغ بوده، 

دروغ محض.