| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
دیشب موقع غروب، دلم میخواست از فضایی که درونش بودم بیرون بزنم. خانهی یکی از دوستان تازه. نزدیک پارک لاله بود. انداختم از وسط بلوار کشاورز و از شلوغی ماشینها از خیابان رد شدم و تماشاکردم آدمهایی که تک تک میگذشتند یا زن و مردهایی که روی نیمکت در تاریک روشنای چراغهای بلوار نشستهبودند. سرد نبود. هوای دمدمای عید بود. ابتدای اسفند. همان لحظه با کسی دعوا کردم و بعد از آن خداحافظی برای همیشه. نمیدانم چرا این کار را کردم!؟ اما حالم این روزها، همین است. با آدمها میجنگم. اگر دوستم نداشتهباشند و دلم را بشکنند به هر طریقی و حرف کوتاهی، میشکنم و طاقت نمیآورم. تلخ پاسخ میدهم. از جانب آن ور نامهربان دلشکستهی خستهام جواب میدهم. بعد سکوت میشود. بعد انگار دیگر من نباشم. یا آنها نباشند. راه میرفتم و به رفتارهای اخیرم فکر میکردم. دل به دست آوردن و دل شکستن همزمان.
من در راه نابودی همهچیزم. همهی قشنگیهای دورم را مثل گلهای پارک که بچهای آنها را بکند و زیرپایش له کند شدهام. در پارک لاله مردم زنده بودند. دور میدان بزرگ استخر خالی و خشک بود. پسرهای نوجوان دوچرخه سوار فحشهای رکیک میدادند. دخترهای تازه بیست ساله شده با موهای بلند مشکی و صاف از پسرهای عبوری سیگار طلب میکردند.
پیرمردها در کانون شطرنج مشغول بازی بودند. زمینهای والیبال و تنیس و پینگ پونک و فوتبال پر از دختر و پسر بود که رها و آزادانه زیر توپهایشان میزدند و انگار شب عیدی بود که همه هیچ چیزی یادشان نبود. شاید یادشان بود و مجبور بودند به زندگی ادامه بدهند.
رسیدم به جایی که با دوستی سیگار کشیدهبودم و در سرما حرف زدهبودیم. روز دیگری که دانشجو بودم و با بچهها به کلاغها پفک میدادیم. دنبال باغ ژاپنی گشتم تا داستانی را به یاد بیاورم اما پیدایش نکردم. و باز دور زدم و رسیدم به آنجایی که پسری گیتار میزد.
من از زیر درختان بدون برگ، از زیر نور زرد تیرچراغ برق تند رد میشدم و نفس میکشیدم. دیگر نفسم تنگ نبود. قلبم مچاله بود و نبود. دیگر هیچ مردی نگاهم نمیکرد و همین حالم را بهتر میکرد. بدون توجه آدمیزاد قدم میزدم. راه رفتم و رفتم. از جلوی هتل لاله و مرکز خرید لاله گذشتم و خاطرات روشن آنجا را در سرم زنده کردم. به میدان فاطمی نزدیک میشدم و زندگیم آنجا بود که گاهی معنا پیدا میکرد و گاهی هم نه. شبی که با اشتیاق از جلسهی داستانخوانی برمیگشتم نمیدانستم یک و ماه و اندی بعد از آن دلم از برگشتن از آنجا غمگین خواهد شد. خیابانها را طی میکردم بیمقصد و بیهدف. یک ساعت تمام در تاریکی تندتند رفتم. دلتنگی موقع غروب را رد کردم. تا به خانهی دوستم برگشتم. اشک چندبار توی چشمانم جمع شد اما بعد باد وزید توی موهایم و یادم رفت.