بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴- سال بد سال باد سال مرگ

دیشب موقع غروب، دلم می‌خواست از فضایی که درونش بودم بیرون بزنم. خانه‌ی یکی از دوستان تازه. نزدیک پارک لاله بود. انداختم از وسط بلوار کشاورز و از شلوغی ماشین‌ها از خیابان رد شدم و تماشاکردم آدمهایی که تک تک می‌گذشتند یا زن و مردهایی که روی نیمکت در تاریک روشنای چراغ‌های بلوار نشسته‌بودند. سرد نبود. هوای دم‌دمای عید بود. ابتدای اسفند.  همان لحظه با کسی دعوا کردم و بعد از آن خداحافظی برای همیشه. نمی‌دانم چرا این کار را کردم!؟ اما حالم این روزها، همین است. با آدمها می‌جنگم. اگر دوستم نداشته‌باشند و دلم را بشکنند به هر طریقی و حرف کوتاهی، می‌شکنم و طاقت نمی‌آورم. تلخ پاسخ می‌دهم. از جانب  آن ور نامهربان دلشکسته‌ی خسته‌ام جواب می‌دهم. بعد سکوت می‌شود. بعد انگار دیگر من نباشم. یا آنها نباشند. راه می‌رفتم و به رفتارهای اخیرم فکر می‌کردم. دل به دست آوردن و دل شکستن همزمان. 

من در راه نابودی همه‌چیزم. همه‌ی قشنگی‌های دورم را مثل گلهای پارک که بچه‌ای آنها را بکند و زیرپایش له کند شده‌ام. در پارک لاله مردم زنده بودند. دور میدان بزرگ استخر خالی و خشک بود. پسرهای نوجوان دوچرخه ‌سوار فحشهای رکیک می‌دادند. دخترهای تازه بیست ساله شده با موهای بلند مشکی و صاف از پسرهای عبوری سیگار طلب می‌کردند. 

پیرمردها در کانون شطرنج مشغول بازی بودند. زمینهای والیبال و تنیس و پینگ پونک و فوتبال پر از دختر و پسر بود که رها و آزادانه زیر توپهایشان می‌زدند و انگار شب عیدی بود که همه هیچ چیزی یادشان نبود. شاید یادشان بود و مجبور بودند به زندگی ادامه بدهند.

رسیدم به جایی که با دوستی سیگار کشیده‌بودم و در سرما حرف زده‌بودیم. روز دیگری که دانشجو بودم  و با بچه‌ها به کلاغها پفک می‌دادیم. دنبال باغ ژاپنی گشتم تا داستانی را به یاد بیاورم اما پیدایش نکردم. و باز دور زدم و رسیدم به آنجایی که پسری گیتار می‌زد.

من از زیر درختان بدون برگ، از زیر نور زرد تیرچراغ برق تند رد میشدم  و نفس می‌کشیدم. دیگر نفسم تنگ نبود. قلبم مچاله بود و نبود.  دیگر هیچ مردی نگاهم نمی‌کرد و همین حالم را بهتر می‌کرد. بدون توجه آدمیزاد قدم می‌زدم. راه رفتم و رفتم. از جلوی هتل لاله و مرکز خرید لاله گذشتم و خاطرات روشن آنجا را در سرم زنده کردم. به میدان فاطمی نزدیک می‌شدم و زندگیم آنجا بود که گاهی معنا پیدا می‌کرد و گاهی هم نه. شبی که با اشتیاق از جلسه‌ی داستان‌خوانی برمیگشتم نمی‌دانستم یک و ماه و اندی بعد از آن دلم از برگشتن از آنجا غمگین خواهد شد. خیابانها را طی می‌کردم بی‌مقصد و بی‌هدف. یک ساعت تمام در تاریکی تندتند رفتم. دلتنگی موقع غروب را رد کردم. تا به خانه‌ی دوستم برگشتم. اشک چندبار توی چشمانم جمع شد اما بعد باد وزید توی موهایم و یادم رفت.