| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
من آدم خود خواه و مغروری هستم که باید اتفاقات جدید را تجربه کنم تا ظرفیتم را بالا ببرم. داشتم فکر می کردم اگر کتابی از خودم چاپ کنم و ح بهم کمک کند که نوشته هایم چاپ شود، باید آنقدر روحیه قوی و انتقاد پذیری داشته باشم که بتوانم همه نظرات را بشنوم. با آدمها وارد مکالمه سالم بشوم و بفهمم که چطور بنویسم یا بهتر بنویسم. این جور مکالمات بدردم می خورد.
یک روز که دنبال جای پارک توی یکی از کوچه های تنگ و باریک نزدیک میرداماد می گشتم، به یک راننده مرد که توی ماشینش نشسته بود گفتم اگر می شود کمی جلوتر بروید تا من هم اینجا پارک کنم و فکر می کنم هر دو جا می شدیم و موقع رفتن او هم می توانست در بیاید. اما خیلی بی ادبانه آمد پایین و خیلی بی منطق گفت نمی روم و من خواهش کردم که اینجا کلاس دارم. بعد یکهو تغییر نظر داد گفت باشه کمی برو عقب و من ساده و احمق رفتم عقب و او هم دنده عقب گرفت و آمد عقبتر و من اصلا دیگر نمی توانستم آنجا پارک کنم. این خاطره همیشه در ذهنم باقی مانده که مردان چه دنیای کوچک و خشن و بی رحمانه ای دارند و در تقابل با زنها چقدر می توانند این را منتشر کنند و به آن ادامه بدهند. هنوز برایم سوال است چرا ؟ چرا مرد این کار را کرد ؟ می توانست مهربانتر یا حتی با خنده بهم نشان بدهد که آنجا مناسب پارک کردن نیست . من که نه بی ادبی کردم و نه داد کشیدم. احساس کردم چقدر بیچاره است. چون یک روز دیگر همان اطراف دیدم که چقدر دمغ و درهم دارد از پیاده رو راه می رود. حتی دلم برایش سوخت. همه ما یک ور عصبانی و خشمگین داریم که منتظریم آن را سر کس دیگری خالی کنیم. من خیلی وقت بود فکرهای تنفرم از مردان را دور ریخته بودم اما در تابستان دوباره انگار سرم به جایی خورده باشد یاد همه خاطرات تلخی افتادم. که در مواجهه با جنس مخالف برایم رخ داده بود. در جامعه ای که مردان به سمت زن زناکار سنگ پرت می کنند و او را خائن و پست و حقیر می شمارند، این مردان ، همان مردانی هستند که روزی همان زن را ستایش می کردند و این فراموشی دردناک و تلخ است.
از آن موقع به خودم آمدم و دیگر مهربان بودنم را کمتر کردم. می دانم کار سختی است. اما لازمه بقا و زندگی است.
بسته قهوه ترک را باز کردم، همان که از مغازه ادویه فروشی ها ، با تور رفته بودیم، خریده بودم. یک پیمانه دم کردم روی گاز چون توی قهوه سازم فقط باید قهوه فرانسه بریزم و حالا که طعمش آمده زیر دندانم می بینم به قهوه فرانسه عادت کرده بودم. با اینکه تلخی گس گونه اش را که با کف شیر تقلیل داده بودم ، خیلی سخت تحمل کردم. صبحانه نخوردم . ماشین لباسشویی را روشن کردم، امروز حتی حوصله آشپزی هم ندارم اما سبزی کوکو را در آوردم. برای دخترک شیرموز درست کردم و مردخانه رفته ماشین را تمیز کند برای هفته پیش رو. جمعه ها خودم را سرگرم می کنم. باید کتاب گروه کتابخوانی را بخوانم و به یک ویس طولانی گوش بدهم .
پنجره را باز کردم تا برای پرنده ها دانه بریزم باد سرد خورد توی صورتم و کیف کردم از آبی آسمان و هیچ چیزی از دیشب به یاد نیاوردم. چه خوب که فراموشی وجود دارد. حالا می فهمم که بقیه چطور من را فراموش می کنند و من هم آنها را . اتفاقی عادی است.
حالا نوبت چای است.
اینکه من راحت می نویسم و بدون هیچ حد و مرزی یاد گرفته ام بنویسم و دغدغه هایم را یادداشت کنم تا سالهای بعد که بهش سرک کشیدم بدانم به چه چیزهایی فکر می کنم، دلیل هرزگیم نخواهد بود.
به خودم فرصت می دهم که خودم را بشناسم و در این میان آدمهایی هستند که به خودشان اجازه هر کاری را می دهند و این آزارم می دهد.
خوابم برده بود، دستهایش را گذاشت روی تنم.دلم می خواست و نمی خواست. خوابم می آمد.دلم می خواست بخوابم. اما تا بیایم به خودم بجنبم دستهایش را برد تا ته وجودم و آهم بلند شد و همان موقع گوشهایم سوت کشید. انگار احساس کس دیگری روی تنم لغزیده باشد یا دستهای کس دیگری بخواهد تنم را قلقلک بدهد. سوت ممتدی که فقط دلم می خواست گوشهایم را بگیرم و بروم ته تاریکی خودم. اما توی تاریکی هیچ چیزی پیدا نبود ، برآمدگی های تنم، شکمم که جلو آمده از بس چیپس خورده ام روزهای پنج شنبه، از بس بستنی خوردم بعد از نان و ماست. پاهایم را میخواستم جمع کنم، نمی گذاشت، چیزی در اعماق تنم تکان می خورد و وجودم را می کشید بیرون. اما ناتمام رها شدیم. چون او وسط کار همه چیز را بهم ریخت و من طبق معمول عصبی تر از قبل لباسهایم را پوشیدم ، لیوان آبم را سر کشیدم و هدفونم را گذاشتم روی گوشهایم و به ادامه نمایشنامه در تاریکی گوش دادم تا خوابم ببرد. شاید ناتوان شده. شاید که نه حتما همینطور است که نمی تواند خودش را تمام کند.
آمدم روی کاناپه آبی دراز کشیدم و خانه ساکت است، یکی از شبکه های ماهواره ، دزدان دریای کارائیب گذاشته ، صدایش را بسته ام و زیر نویس ها را نگاه می کنم. و دارم به نمایشنامه رادیویی گوش می دهم. خوابم می آید.
دارد باران می بارد.
کاش برف می آمد.
کاش زودتر برف بیاید و همه جا را سفیدپوش کند.
آمدم توی تاریکی اتاق خوابم دراز کشیدم روی تختم بعد از مدتها. مثلا بنویسم. ماجراهایی که از سر گذراندم. سریال صحنه هایی از ازدواج تمام شد. چقدر این مینی سریال ها خوبند. پر از حرف و کوتاه و سریع ، مثلا هفت سال را در این پنج قسمت نشان داد و چقدر عالی بود. نسخه اینگمار برگمن را هم چند دقیقه ای نگاه کردم ، خوابی که مرد دیده بود در انتهای سریال ، در فیلم برگمان توسط زن تعریف می شود. چند تا نقدهایش را خواندم و فهمیدم که در داستان برگمان کلا مرد ، زن را رها می کند و دقیقا بر عکس سریال است. مرد در سریال کاملا وابسته به زن است که در قسمتهای بعدی می بینیم چقدر مستقل و قوی شده . و زن در قسمت چهارم فهمیده چقدر شکست خورده است و به مرد محتاج است. چیزی که زن و مرد را بهم وصل می کند، نیاز بدنهایشان است. وقتی از آن کنده بشوند ، جدایی خیلی راحتتر است. تا پایان فیلم این زن و مرد بهم نیاز دارند،حتی بعد از طلاق باز هم اعتراف می کنند که در کنار هم بودن را دوست دارند.
توی تاکسی ام بعد از سالها. نمی دانم آخرین بار کی مترو سوار شدم ؟ اما امروز بعد از مدتها وارد مترو شدم و وحشت کردم و چندین بار دستم را الکل زدم. مردم بغل هم ، کنار هم چپیده ، با ماسک نشسته بودند. فروشنده ها همچنان مشغول بودند. تجهیزات بعضی هایشان متفاوت شده بود. رگال های چرخدار را تا به حال ندیده بودم. جالباسی ها و آویزهای مختلف را چرا اما چرخدار را نه. پسری جوان داشت روسری های کوتاه را توضیح می داد که چقدر کاربرد دارد، داشتم خر می شدم بخرم اما گفتم ولش کن من یک دانه پارچه ایش را دارم که اگر دخترک بگذارد بعضی وقتها موقع ورزش استفاده می کنم. جنسش پلاستیکی بود ، اگر نخی بود شاید خوشم می آمد. هوا امروز تمیزتر بود انگار که باد وزیده باشد، ابرهای سفید را می شد همانجا دم متروی ابن سینا دیدم. اولین بار بود از این ایستگاه سوار مترو می شدم. چسبیده به اتوبان امام علی. کوه بلند ته شهر را می دیدم. مرکز پژوهشی خوارزمی که باید زنگ سومش را زد برای اینکه واردش بشی کنارم بود. مغازه ها و مردهایی که عجیب بهم نگاه می کردند. و انگار یکی شان بهم متلک انداخت. خیلی وقت بود که این لحظات را تجربه نکرده بودم. هنوز هم مردان متلک می گویند؟ توی تاکسی سه تا مسافریم و همه پنجره هایمان را داده ایم پایین. هوا اینجای شهر سردتر شد و بالاخره کاپشنم به دردم خورد. صبح در کلاس آموزشی با همکلاسی دانشگاهم حسابی حرف زدیم درباره معلمی و کلاسداری. و وقتی می روم بالای منبر دیگر پایین نمی آیم. این خوب نیست. باید کمتر حرف بزنم و بیشتر فکر کنم. از عابر بانک دم مترو پول گرفتم که کرایه بدهم.،خیلی وقت بود دم عابر بانک هم نرفته بودم. دخترک با پدرش رفته شهربازی اپال و عکس فرستاده. تا برسم خانه بابا ، باید شال و کلاه کنیم سمت خانه خودمان و این دو روز را طوری بگذرانیم تا یکشنبه . چقدر تعطیلات آخر هفته ام کم است. چقدر نیرو کم دارم. منتظر فردایم. ساعت مقرر . هدفونم را شارژ کنم و به صدایت گوش بدهم. همین.
یکی از فامیل ها که یک سال از من کوچکتر است چند روز پیش در جاده شمال تصادف کرده، راننده و خودش خوابشان برده و چیزی که در فیلم نشان می دهد اینطور است که منحرف شده و خورده به کامیونی که از روبه رو می آمده و راننده مرده و او به کما رفته. حتی برای نوشتنش نفسم بند می آید. کل فامیل در حال دعا و ثنا برای او هستند که زن و دو بچه دارد. جوان است. اگر من جوان محسوب شوم او هم یک سال از من کوچکتر است. چطور می شود ؟ من شبانه روز که نه اما بیشتر مواقع به مرگ فکر می کنم و از مرگ می ترسم . کی قرار است مرگ به سراغم بیاید و چگونه؟ بعدش می توانم بیایم درباره اش بنویسم؟ مثلا مرگ اینطور بود ؟ سخت بود یا آسان؟ کاش می شد. می توانستم بیایم و بنویسم درباره ش. همچنان ازش می ترسم.،همین دیروز در کوچه یک لحظه که داشتم می پیچیدم یک ماشین پژو روبه رویم سبز شد. هر دو با سرعت کم بودیم اما من هم سریع فرمان را چرخاندم و بهش نزدم. حواسم توی موبایل بود. خودم هم می دانم رانندگیم پرخطر است.
امروز که به مدرسه رفتم ، هیچ خبری از بچه ها نبود. مدرسه ساکت ساکت بود. بعد معاون مدرسه گفت ای وای به تو نگفتیم که امروز به خاطر آلودگی هوا بچه ها نمیایند مدرسه. و من شوکه از ماجرا که چقدر با عجله خودم را به مدرسه رسانده بودم. رفتم توی یکی از کلاسها و تا ساعت دو و نیم کلاسهایم را آنلاین رفتم. اینکه مدرسه ساکت بود خیلی بهتر می توانستم صدای بچه ها را بشنوم. و بعد به خانه ه رفتم و بعد هم خانه ی.
چقدر از این روند زندگی و مردخانه بیزارم. دو روز رفته بود سفر و از راه دور می توانست آزارم بدهد. چه نزدیک باشد چه دور می تواند ضربه های خودش را بزند.
خوابم می آید و فردا برای جلسه باید به شهدا بروم. خیلی وقت است به محله مدرسه بچگی هایم نرفته ام. شاید فردا خیابانهای شهر را ببینم و بعد هم مترو سوار شوم بعد از دو سه سال.
روز دوشنبه به خانه ولنجک که رفتم خیلی عجیب بود کسی که به خانه شان آمده بود برای کار، یک خانم پیر بامزه ای بود که در فیلم ها و سریالهای تلویزیون فیلم بازی کرده بود. هر چه فکر کردم اسمش یادم نیامد یا فیلمی که بازی کرده بود اما دلم خیلی گرفت که برای گذران روزگار مجبور است برای کار به خانه مردم برود. خیلی مهربانانه و بدون خجالت برایم چای آورد.
در خانه ولنجک مهمان از چابهار داشتند. پسر بچه ده ساله آمد توی کلاسم و کیف کردم که با لگوها برایم سازه خیلی خوبی ساخت با دستان تیره رنگش. اصلا نمی خندید هر چه باهاش حرف زدم اما موقع خداحافظی وقتی که با ماشین از حیاط رفتم و آمده بود با شاگردم ریموت در را بزنند بهم خندید.
اتفاقات زیادی افتاده اما آنقدر خسته بودم که نتوانستم بنویسم.داشتم سریال می دیدم. و دو قسمتش ماند.
باید فردا صبح زود بیدار شوم.
توی شب چند بار بیدار شدم. نمی دانم چرا. احساس می کردم که چیزی دارد بیدارم می کند، کسی یا احساس کسی اما بعد از خستگی زیاد دوباره خوابم می برد. این روزها هر جا می روم همه می خواهند برایم قهوه یا نسکافه درست کنند اما من تعریف می کنم برایشان که خواب خوبی ندارم. شبها دیر خوابم می برد یا کم می خوابم و به خاطر هورمونهایم بهتر است کمتر چیزهای کافئین دار مصرف کنم. بعد توی آینه یادم افتاد باید بروم چک آپ و از آخر تیرماه دیگر دکتر زنان نرفته ام. سه ماه از اسفند تا تیر داشتم هر چهارشنبه تقریبا دکتر می رفتم و حالا انگار دوباره منتظرم اسفند شود و چند تا سونو و ماموگرافی چهل سالگیم را انجام دهم. روزها و شبها می گذرد و من کاری برای نوشتن درست و حسابی و چیزی برای چاپ انجام نمی دهم. فکر می کنم هر شب باید هزار کلمه بنویسم اما تنبلی می کنم. و خستگی و کار زیاد نمی گذارد. مثلا دیشب که رسیدم ، تازه شروع مردم برای دخترک غذا پختن و این واقعا انصاف نبود اما در کمال آرامش برایش آماده کردم. می دانم دو سه سالی بیشتر دوام نخواهم آورد برای اینطور شبانه روزی کار کردن.