بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

اول دسامبر

فردا صبح کلاس ندارم. می توانم کمی دیرتر بخوابم،  اما کابوسی که همیشه دارم این است که به کلاسم نرسیده ام. صبح داشتم همین خواب را می دیدم. این خواب لعنتی دیر رسیدن به کلاس من را می کشد. خواب ماندن و بیدار نشدن. 

توی گلویم بغض است. می خواهم بنویسم. بنویسم . از چه چیزی بنویسم؟ از امروز و دیروز و روزهایی که در خاکستری آسمان می گذرد. در دلتنگی می گذرد. هیچ هیچ . 

گلویم از بغض درد گرفته. گریه می کنم و می خوابم. خواب بهترین درد دلتنگی است. بخوابی و بروی به آن دنیا. شاید هم دیگر بازنگشتی. 

و این خاصیت عشق است...

دلم برایت تنگ شده. چطور می توانم روزها و شبها را طی کنم وقتی همواره چیزی در درونم چمبره می زند.

قسمت سوم سریال صحنه هایی از یک ازدواج وقتی می رسد به جایی که جاناتان دارد از روزهایی می گوید که میرا رفته ، بغض می کنم و می زنم زیر گریه. در قسمت دوم وقتی میرا مستاصل و ناامیدانه می گوید می خواهم بروم، باز گریه می کنم . هر بار خودمم .

زنی که می خواهد برود. زنی که می خواهد بازگردد. از دوست داشتن چه چیزی باقی مانده؟

تابستان مثل میرا بودم. می دانم. درمانده و مستاصل. طوری که می خواستم بمیرم. دلم می خواست طوری از این حس لعنتی بیرون بروم.

میرا چهل ساله است. انگار این خاصیت چهل سالگی است. 

بغض دارم. گریه کردم. برای زندگیم. برای دوست داشتن هایم که به جلو می بردم. اما تنهایم. در تنهایی خودم دارم زندگی جمعی و اجتماعیم را جلو می برم. و این شاید باورنکردنی باشد.


زنده ماندی

صبح شده، چیزی تا صبح نفهمیدم. خوابم برد. می دانم که خوابهای زیادی دیدم اما هیچ کدام یادم نیست. اما خوابیدن و بعد بیداری بعدش ،رهایی از کابوس است. امروز زنده ماندی و دیشب که موقع خواب خودم را می بخشیدم و طلب بخشش می کردم، به مرگ فکر می کردم. هر لحظه و از ثانیه به مرگ فکر می کنم. مثلا توی شیب تند اتوبان یا پیچ خیابان یا حتی وقتی در تاریکی شب به خانه برمی گردم. اگر بمیرم چه خواهد شد؟ 

صبح شد و زنده ماندم و جزء زندگان امروزم. 

وقتی دلتنگی میاد

خوابم نمی برد. امروز خانه میم و ح خیلی دوباره بهم خوش گذشت. ح بهم گفت کتابت را چاپ می کنم. از آن موقع دارم فکر می کنم من چه چیزی دارم برای چاپ؟

باید بنشینم و دوباره اتفاقات خانه هایی که رفته ام را بنویسم مثل فیلم خدمتکار. شاید چیز جالبی از آب در آمد.

دلتنگم. خیلی. و هیچ جوری دلتنگیم رفع نمی شود.

بدن رنجور

احساس می کنم انگشت پایم دیگر مثل روز اولش نمی شود. دردش خیلی کمتر شده اما نمی توانم خم کنم. استخوانش انگار سر شده و خیلی سفت است. گاهی هم درد می کند. اصلا نمی دانم چرا اینطور شد و چه شد که اینطور شد.فقط می توانم اسکچرز بپوشم. بوت، پایم را درد می آورد.

خیلی خیلی خوابم می آید. کاش می توانستم کمی بخوابم. 

نصف جهان ِ خونین

دیشب ازش می پرسم چه خبر و می گوید بوی دود گاز اشک آور و خون همه جا پیچیده. امروز برایم فیلم می فرستد. دلم می گیرد. دلم برای خودمان که این قدر بی پناه شده ایم می گیرد. ما چه کسی را داریم جز خودمان؟؟؟ اصفهان قشنگم 

اصفهان عزیزم شهر آبا و اجدادم ...

بی خوابی در بی خوابی

خوابم نمی برد. دارم به نوشتن در تاریکی گوش می دهم. فکر می کنم کار قهوه ای است که ساعت نه و نیم صبح خوردم. یعنی اینقدر تاثیر دارد؟ فیلم جاده انقلابی را تمام کردم. دخترک و مردخانه خیلی وقت است خوابند. می خواهم بروم بخوابم. می ترسم بروم سمت رختخواب و لب تاب را خاموش کنم و باز خوابم نبرد. این وحشتناکترین حالت ممکن است. نه و نیم صبح کلاس آنلاین دارم. می توانم بیدار شوم؟

شبانه های چشمانت

دخترک دارد امتحان فردایش را الان می نویسد. برگه های امتحان ریاضی اش را پرینت گرفت و حالا تند تند دارد می نویسد. از خانه مادر مرد خانه و دیدن فندق و خانه عمویم برگشته ایم. از آن موقع که رسیدم تند تند چیزی که برای مسابقه طاقچه آماده کرده بودم را دوست کلاس داستان نویسیم ادیت کرد . ته ش را یک جوری قشنگ درست کرد و من الان ایمیلش کردم. احساس خوبی دارم. با اینکه با وجود مردخانه این دو روز بهم سخت گذشته  . اما الان خوبتر از دیشبم. حداقل این را می دانم.

بوی نرگس حالم را امروز جا آورد . موقع رفتنا سر چهارراه نیاوران یک دسته بزرگ نرگس برای زنعمویم خریدم. 

ستاره

بالاخره امروز بعد از مدتها مهمانی دعوت شدیم. دلم می خواست به هر نحوی شده از خانه بزنم بیرون و از این جو بدی که دارد بیرون بزنم. و این بهانه خوبی شد. می دانم تا شب که برگردیم هزار تا داستان داریم مثل همین حالا که منتظر بودیم بیایند در پارکینگ را درست کنند که نیامد و تلفنش را جواب نداد و مردخانه مضطرب دیوانه وار در خانه راه می رفت و من رادیوانه کرد. آنقدر به طرف زنگ زد که مطمئنا او هم دیوانه شد و جوابش را نداد. 

دلم می خواست خودم را بزنم به بی خیالی و با وسواس یک لباس انتخاب کنم. اول جوراب شلواریم را در آوردم. فقط دلم می خواست جوراب شلواری پنتی  پر از ستاره ام را بپوشم که از پنتی ونیزیا مال استانبول خریده بودم. بعد دامن سفید پر از گلهای رز آبی پیدا شد و بعد هم شومیز آستین بلند آبی نفتی. همین خوب بود. دامنم آنقدری بلند بود که ستاره های بزرگش پیدا بود. و بقیه ستاره ها که ریزتر بود و قسمت نازکتر بود پیدا نبود. 

بی کسی

دیشب از دلتنگی گریه کردم. دیشب دلم می خواست کسی بغلم کند. طولانی ببوسدم. تنها بودم. نشستم فیلم جاده انقلابی دی کاپریو و وینسلت را نصفه نیمه دیدم و خوابم گرفت. دیشب احساس تنهایی شدیدی کردم. در طول هفته سخت کار می کنم و فقط  وفقط به کار فکر می کنم. آخر شب کتاب می خوانم یا گوش می دهم. اما دیشب در اوج بدبختی و تنهایی بودم. نمی توانستم احساسم را تغییر بدهم. ضعیف شده بودم.

چقدر می توانم تحمل کنم ؟