| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
هر کار می کنم حالم خوب نمی شود. نشسته ام جلوی لب تاب و هی کلمات لعنتی را بالا و پایین می کنم و یک چیز مزخرف بی سر و ته را نمی توانم تمام کنم. گریه ام گرفته. دلم می خواهد بروم بمیرم. گریه ام بند نمی آید. چه شب غم انگیزی است. چرا نمی رود برود از جلوی چشمانم دور نمی شود؟ چرا نمی رود برود بخوابد تا دیگر صدایش را نشنوم. قلبم دارد فشرده می شود دلم نمی خواهد جوابش را بدهم. چرا نمی فهمد و ادامه می دهد؟ کاش تمام می شد.
دلم می خواهد سرم را بکوبم به دیوار، نشد هر بار بیایم خانه حالم خوب بماند. آنقدر داد کشیدم که صدایم بند آمد. موجودی که من باهاش زندگی می کنم هیولایی بیش نیست. نمی دانم.حالم خیلی بد است. خیلی. دلم می خواهد گریه کنم. تمام چراغ ها را خاموش می کنم و زار می زنم. خیلی خرابم. خیلی بهم ریخته. خیلی غمگین. خیلی خیلی غمگین.
چشمانم از خستگی می خواهد بسته شود. کاش می خوابیدم و برای چند ساعت هیچی نمی فهمیدم. خوابم هم که می برد خوابهای عجیب و غریب رهایم نمی کند. دارم به خانه برمی گردم. تا خانه راهی نمانده اما ترافیک راه را بند آورده. امروز در دانشگاه بهم خوش گذشت همان لحظاتی که در طبیعتش چرخیدم حالم را بهتر کرد. پاییزش قشنگ بود. دیدن همکاران هم بد نبود. و یاد گرفتن چیزهای جدید. درباره ستاره ها و کشتی ها.
شب می شود و یک عالم کتاب از سی بوک برایم رسیده که دلم می خواهد تند تند بخوانم. می دانم وقت نمی شود مثل خیلی کتابهای دیگرکه دارم. اما باید می خریدم. دلم کتاب می خواهد. دلم بوی کاغذ می خواهد.
خسته رسیدم به پیچ و سرازیری و غروب آنچنان زیبا بود که با دست زدم روی قلبم و همانجا وسط خیابان ایستادم و با اینکه گوشیم هیچی شارژ نداشت و خدا خدا کردم که خاموش نشده باشد، خیلی سریع تا قبل از اینکه ماشینی بیاید عکس گرفتم. و بعد دوباره جلوتر قرمزی که در غرب آسمان ، آتش بازی قشنگی بود. نه صبح رفته بودم برای کلاس و بعد سخت ترین کلاس در مدرسه که هم آنلاین است و هم دو سه تا بچه توی کلاسم می لولند. مدل مجری های تلویزیون می گویم خب برویم سراغ بچه های توی خانه !!! ها ها. خیلی خنده دارم. چشمانم خسته اند . فردا هم جلسه آموزشی دارم در علم و صنعت. من فکر کنم تا حالا علم و صنعت نرفته بودم ، حالا اینطوری می روم توی دانشگاه. و بعدشم کلاس دارم. این پنج شنبه هم استراحتی در کار نیست.
کسی خانه نیست. رفتم دوش گرفتم. دلم برایت تنگ شده. این هم به خاطر همان پریود است. احتیاج دارم به اینکه کسی بهم بگوید دوستم دارد یا دلش برایم تنگ شده. بهم پیامی دهد و متعجبم کند. مثل سه شنبه پیش که از آن روز تا حالا هزار بار پیام را گوش داده . یک پیام هفده ثانیه ای می تواند مرده من را زنده کند. و می خواهم بنشینم سر نوشتن چیزی که می خواستم بنویسم اما تنبلی می کنم. هی می خوانم و می گویم بد شده. فایده ای ندارد. باز همینقدر بی سر و ته می گذارمش و می فرستم و بی نتجه خواهد بود.
ظهر آمدم لباس بپوشم ، دیدم پریود شدم. این بار نزدیک پریودم کمی داد زدم و بقیه اش را مهربان بودم. مثلا دیروز برای مردخانه کفش خریدم. یکی از مصائب ما این است که مردخانه هر سه ماه یک بار کفشش را پاره می کند. پاره به معنای واقعی. از کفش برند تا کفش فیک و هر چه که تا به امروز خریده ایم. به همراهش جوراب را سوراخ می کند. یعنی من مانده ام که چطور چنین قابلیتی دارد؟ من توی عمرم کفش پاره نکرده ام . یکی از اسکچرزهایم را خیلی دوست داشتم و خیلی می پوشیدم . خب لبه های پشتش کمی سابیده شد اما پاره نشد و مردخانه پس از سه ماه رویه کفش را پاره کرده. مهربانیم گل کرد و دیروز فرستادمش تا یک کفش چرمی ساقدار به قیمت گزاف بخرد ببینم این را کی پاره می کند. یعنی واقعا منتظرم ببینم این را چطور می خواهد پاره کند!!! و بعد برویم ببینیم کفش آهنی برایش پیدا می شود؟؟؟
بچه های کلاسم نیامده اند . نشسته ام توی کلاس. و می خواهم کتاب بخوانم تا وقت بگذرد. خیلی خسته ام. و تا هفت اینجا هستم. تا برسم خانه هشت می شود.
امروز یقه اسکی صورتی رنگ راه راهم را پوشیدم که روی تنم می خوابد. با سوتین یاما می که سه سال پیش از شعبه پاسداران به قیمت گزاف خریدم. بعد از آن آنقدر تحریم شدید که تمام شعباتش بسته شد. آن موقع سیصد و پنجاه هزار تومان در حراج خیلی به حساب می آمد. یکهو نمی دانم چرا این سوتین را برداشتم بستم و همان شد که مصیبت پشت مصیبت. بعد از چند سال، سالم بود اما برای من شل شده بود. و مثل مادران شیرده می شدم. نوک سینه هایم می زد بیرون. جایت خالی بگویی سینه هایش. و بعد رفتم دستشویی خانه مردم همان اول صبح و هی این سینه ها را دادم بالا و دستمال کاغذی گذاشته ام و هی خودم را مرتب کردم و تابم را کردم توی شلوارم اما باز بعد که خودم را در آینه چک می کردم ، زنی بودم در آستانه خواستن. و بعد تا شب ، یعنی تا خود شب کارم همین بود. بروم توی دستشویی ، لباسم را بزنم بالا و همه مراحل را از اول انجام بدهم. دیگر باید این سوتیئن با همه قیمت گزافش به تاریخ بپیوندد. مخصوصا برای کلاسهایی با پسر بچه هایی شیطان که من را چاق می پندارند.
وقتی خرمالوها را داد دستم، قلبم ذوق زده از داشتن چند تا از خرمالوهای درخت قشنگِ زن ، و توی دلم نقشه کشیدم که این ها را خشک کنم روی شوفاژ برای شبهای طولانی آذر، شاید هم برای شب یلدا بگذارم کنار، مثل هر سال . گفتم خدا نگهدار و توی پله ها برایش بوس فرستادم. دیدارمان کوتاه بود. به هنگام پنج عصر ِغروبی قشنگ که خورشید داشت میان ابرها دلبری می کرد که وسط چراغ قرمز حواسم را پرت کرده بود. نمی توانستم عکس بگیرم اما توی چشمانم قاب گرفتم تا برای زن موقع نوشیدن چای تعریف کنم چه صحنه قشنگی دیده ام به وقت آمدن به خانه زیبایش. شمعدانیش هنوز گل داشت. یک ژاکت بلند بافتنی نرم طوسی رنگ کلاه دار که تا زانویش می آمد ، پوشیده بود و بوی خوبی می داد. گوزن سرمه ایش روی تنش بهم لبخند می زد. تا رسیدم تند تند شروع کردم به حرف زدن. من فقط اینجا راحت حرف می زنم. روی میز را چیده بود . شمع روشن کرده بود. برایم با مهربانی شیرکاکائوی گرم ریخته بود. من یواشکی ترین حرفهایم را پشت این میز به زن گفته ام و او هم. تنها بودیم. صورتم می افتد روی در اجاق گازش. گفتم بیا گوش بدهیم و چشمانش را بست و موهای طلاییش را داد پشت گوشش و من دستهایم را هم گره کرده بودم و به صدای تو گوش می دادیم. اشک توی چشمانش حلقه زد و قلبش داشت تندتر می زد. از سکوت بینمان می فهمیدم که توی دلش چه غوغایی شده. به شمع روشن نگاه می کردم و یاد تو افتادم که دیشب تا صبح توی خوابم بودی. اول خواب دیدم تمام نوشته هایم را خوانده ای. یعنی مدل اینستاگرام که افراد مشترک را نشان می دهد که عکس مشترکی را لایک کرده بودند . چنین چیزی روی وبلاگم آمده بود. و بعد دوباره خواب دیدم که سوار اتوبوسی بزرگ هستم که مثل خانه می ماند. فاصله بین صندلی ها مدل رستوران است. و تو هم هستی. انگار تمام آدمهای تاثیرگذار زندگیم هستند. مربیانی که ازشان مربی گری یادگرفته ام. و تو با همان حال و روزت. نشسته ای و بازی می کنی. نمی دانم. یادم نیست چه می کردی. اما صدایت توی گوشهایم بود. خنده هایت. و دلم که می رفت برای نگاه هایت. خودم را از نگاهت پنهان می کردم. می دانستم از دستم ناراحتی. صبح شده بود ، زیر هزار کرور ابر که باران می بارید، دلم از دلتنگی، باریدن گرفت. برگشتم به کلماتی که من نوشته بودم و از دهان تو به جان ما می نشست. زن نگاهم کرد و گفت چطور این ها را می نویسی؟ و لبخند زد به اندازه سالهای دوستی مان ، هیچ نپرسید .فقط گفت خیلی خیلی قشنگ بود. انگار دلش می خواست دستانم را بگیرد اما نگرفت. می خواستم از حال مادرش بپرسم که چهل روز است درگیر سرطان شده و از همان روز اول او رفته بود وسط میدان مبارزه با سرطان برای مادرش و حالا کمی سرطان خودش را عقب کشیده و او وقت پیدا کرده بود که من را ببیند . خیلی وقت بود همدیگر را ندیده بودیم. آخرین بار همان وقت بود که برگ های نارنجی و قرمز خرمالوها ، روی چمن های خانه اش ریخته بود. می دانستم که دارد غصه می خورد. غصه مادرش که کمی بهتر بود و غصه پسرش که خورده به آدمهای بی رحمی آن ور آبهای دور و گفت کاش آدمی مهربان نبود. و ادامه داد مهربانیت را بعد از اینکه سیر و پر شدند، رویت بالا می آورند. دلم می خواست بغلش کنم و در آغوشش بگیرم و بگویم تو بهترین مادر دنیایی و تو جز مهربانی چیزی بلد نبودی. دلم برایت تنگ شده و نمی توانستم بهش بگویم. چای هلدار خوشرنگ و خوش عطرش مزه دهانم را پر کرد. وقت رفتن بود. زن در انتهای تاریکی شب ایستاده بود و دلش نمی خواست من بروم. من مجبور به رفتن، دلم نمی خواست بروم. می خواستم زمان کش می آمد و بیشتر دوست نازنینم را می بوییدم. خرمالوها و یک بسته شکلات که از آب گذشته بود داد دستم و رفتم. قلبش جا ماند میانشان. نشسته بودم منتظر چراغ قرمز که سبز شود و راه بیفتم بروم کلاس بعدیم . پشت ماشینها گیر افتاده بودم. پسر جوانی گیر داد شیشه جلوی ماشینم را تمیز کند. زدم به شیشه که پول همراهم نیست زحمت نکش اما گوش نداد. و بعد شیشه را دادم پایین که پول ندارم. گفت دشت اول است. ساعت از پنج گذشته بود، شب شده بود. چشمم افتاد به خرمالوها. خرمالوهایی که از دست گنجشکها در امان مانده بود. گفتم خرمالو دارم، می خواهی؟ و همه شان را با خوشحالی گرفت و رفت پیش دوستانش. یکی یکی خرمالوها را بین دیگران قسمت کرد. زن ماشین بغلیم خیره شده بود بهم. رویم را کردم سمت چراغ که همچنان قرمز بود . دلم نمی خواست اشک هایم را ببیند.