بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

بوی توت فرنگی

روزهای اردیبهشت خوب هستند ..منم سعی می کنم با طبیعت خودم را هماهنگ کنم . یادم هست توی کلاسهای عرفانی که می رفتم جلسه ای داشتیم که می رفتیم به طبیعت و در آن به صداها گوش می دادیم ، به رنگها نگاه می کردیم و این فصل برای همین آفریده شده و این ماه برای دیدن و شنیدن و لذت بردن از خوبیها و زیباییهایش است و باید فقط نگاه کرد .دستهایم بوی تارت گرفتند و دخترک خوابیده و ف هم رفته بخوابد و من مایه تارت را گوله می کنم و توی نایلون می گذارم توی یخچال . خوشم می آید از بوی کره و آرد و شکر . رویش را پر از توت فرنگی می کنم و کرم فرانسوی درست می کنم برای زیر توت فرنگی ها . بوی خوبی دارند . اردیبهشت بوی کتاب هم می دهد . بوی کاغذهای نو . دلم می خواهد با دخترک بروم نمایشگاه کتاب و از شلوغی اش کیف کنم و از راه رفتن زیاد خسته شوم . مردخانه رفته اسمم را کلاس خوشنویسی با خودکار نوشته ، چیزی که خیلی وقت است آرزو داشتم و حالا شنبه اولین جلسه است . اصلا اردی بهشت ماه رسیدن به آرزوهاست . آرزوهای بزرگ و کوچک . ماه مهربانی و دوست داشتن دوباره است .دوستت دارم اردی بهشت .دوستت دارم بهار .دوستت دارم زندگی .

چینی نازک تنهایی

دیوارهایی که فقط کشیده شده اند برای جداسازی و هیچ کاربرد دیگری ندارند.

زن همسایه - که به تازگی سومین بچه اش بدنیا آمده و دو ماه از دخترک کوچکتر است - داشت گریه می کرد . بلند بلند زار می زد و دلش برای خواهرش تنگ شده بود . خواهری که با بچه ای که در دلش بوده ، بدون اینکه دلیلش مشخص شود ، تنهایی از دست می رود . زن توی گریه هایش می گوید دلم برات تنگ شده فرشته ، آخه من با کی درد و دل کنم ، نزدیک یکسال شده ، جمعه تولدته .. و من و دخترک توی اتاق خواب هر دو سکوت کرده ایم . من تند تند کارهایم را انجام می دهم و دخترک هم در سکوت به من نگاه می کند. صدا را می شود و مبهوت به من خیره شده .

زندگی جاری است

وقتی کاری انجام می دهی که می دانی برایت خطر دارد یا نباید انجام بدهی - مثلا می رسی به گوشی من که توی شارژ است یا میز جلوی مبلها یا صندلی بلند آشپزخانه یا میز تلویزیون یا در کابینت - اول بر می گردی به من نگاه می کنی و مثل آدمهای یک دنده و منتظری چیزی بگویم و من فقط ساکت بدون عکس العملی فقط نگاهت می کنم و تو هم با خیال راحت مشغول کار خودت می شوی - در کابینت را باز می کنی ، دستت را می گیری به لبه میز یا پایه صندلی یا میز جلوی تلویزیون و بلند می شوی یا موبایلم را محکم از شارژ در می آوری - و بعد دوباره پشتت را نگاه می کنی . با یک لبخند پهن روی صورت من رو به رو می شوی و دو تا دست بزرگ را حایل خودت احساس می کنی و بازیت را ادامه می دهی .

شاید همه این ها از نگاه دکمه های مشکیت بازی باشد ، اما برای من زندگی است . زندگی زیبای من و توست که جریان دارد .

دلخوشی

دلم می خواهد خیلی چیزها بنویسم ، اینکه وقتهایم را با دخترک می گذرانم ، اصلا بیهوده نیست . شاید بهترین لحظه هایم بودن با اوست . دلم می خواهد بداند . وقتی ازم پرسید ، وقتی خودش دختردار شد و پرسید من کی نشستم ، من کی دندان در آوردم ، کی چهاردست و پا راه رفتم ، من یادم باشد و بهش جواب بدهم .
عصرها من و دخترک کتانی های رنگی را می پوشیم و برای پیاده روی به پارک سر شهرکمان می رویم .
قرارم با خودم این است که بهترین اردی بهشت زندگیم باشد هر چقدر هم که سختی ها هنوز زیاد است .
و این کتاب مامان و معنی زندگی را بالاخره تمام کنم .

بازی

باد می خورد به همین چند تار موی طلایی اش ، دست می زد از شادی و شادیش را با کلمه های خودش به زبان می آورد . همه جا رنگ بهار بود و نسیم با خودش گلبرگهای نرم را مثل باران روی سرمان می ریخت .همه مامان و باباهایی که آمده بودند ، عمو زنجیرباف بازی می کردند . آخرین بار که رفته بودم پارک قیطریه شاید آخرهای شهریور پارسال بود که تنهایی آمده بودم. ولی جمعه روز دیگری بود . رنگ گلها و درختها هر سه ما را شاد کرده بود .کوتاه بود اما کنار همم می خندیدیم .

نوپا

باید بیشتر از قبل حواسم جمعت باشد ، دخترک . از هر جایی که بتوانی دستهای کوچکت را می گیری و بلند می شوی . گاهی روی زانوهایت می ایستی - عین آدم بزرگها - و می خواهی بی دست بلند شوی . خودت را توی آیینه بوس می کنی . دیروز حتی روی سنگهای تمیز خانه ای که رفته بودیم مهمانی سایه ات را می دیدی و نمی دانم از پس آن سایه چه می دیدی که خم می شدی و سنگ را لیس می زدی . موقع شام یا ناهار خوردن باید حتما قاشق بزرگها دستت باشد و گاهی آن را اگر بشقابی دم دستت باشد توی بشقاب می زنی به علامت غذاخوردن . لیوان هم همین طور . می دهی بالا یعنی آب می خواهی بخوری . کتابت را دیگر از حفظ می خوانی از بس برایت خوانده ام و دستت بوده با من شروع می کنی به خواندن . لگوهای دوپلو را که به هم وصل می کنم باز می کنی . حتی چند روز پیش سه تایی بهم چسبانده بودم و توانستی باز کنی . شبها بابات وقتی از راه می رسد دراز می کشی تا ماساژت دهد . با صدای هر زنگ - مثل در یا تلفن یا موبایل - تعجب می کنی و عکس العمل نشان می دهی . هر جا می روم - مخصوصا خانه خودم - دنبالم می آیی . چند روز پیش که دامن پوشیده بودم ، دامنم را تکان تکان می دادی ، خنده ام گرفته بود . هر روز چند دقیقه ای با هم می رقصیم و تو کیف می کنی . از این رقصهای من درآوردی که مخصوص من و توست . دو روزی است به غیر از بابا ، گاهی در کلمه هایی که می گویی ماما هم می شنوم . خوشحالم .

نشانه

توی یک راه پر پیچ و خم ،در یک شب بلند و سیاه رنگ موهای سیاه تو ، آسمان پر از ستاره بود. ستاره هایی دور دور ، که نوک انگشتم را رویشان می گذاشتم و نشانت می دادم . یکهو همه ستاره ها آیه های آسمانی قرآن شدند و من با تعجب نگاهشان می کردم و هنوز توی ترافیک جاده ای شبیه چالوس به ستاره هایی زل زده بودم که آیه های قرآن بودند و من انگشت به دهان می خواندمشان از دور.و به دیگران نشان می دادم.
از خواب پریدم با صدای باد که در پشت بام را به هم کوبید.

خوابهای دنباله دار

خواب دیدم ، تمام دیشب را به جای همه شبهایی که خواب نمی دیدم ، خواب دیدم . خوابهایی که ادامه داشت و حتی وقتی در پشت بام بر اثر باد بهم خورد و دخترک  ترسید و گریه کرد و خوابش کردم و دوباره خوابیدم ، ادامه خوابم را دیدم . دریا افتاده بود توی یک استخر که ازش می ترسیدم و آدمها را می خورد یا غرق می کرد . تو آمده بودی به خوابم و در قسمتی دیگر از خوابم صامت فقط راه می رفتی و ما هر دو برای هم قیافه می گرفتیم . دخترک نبود توی خوابم و زن تو هم نبود . نمی دانم . هر دو تنها بودیم . من با پدر و مادرم و تو در اتاقی دیگر . چهارتایی بودیم . چرا تو بودی ؟ نمی دانم مثل روحی سرگردان بین خانواده ما راه می رفتی . و من موقع نماز صبح برایت دعا کردم هیچ وقت مثل قبل افسرده و دلگرفته نباشی و شاد باشی و مثل من که با دخترم شادم .و حتی در نهایت افسرده بودن هم وقتی دخترک می خندد و دو تا دندانهایش را نشانم می دهد ، زندگی به من برمی گردد.باز هم خواب همان دریای وحشتناک که مثل تور ماهیگیری در دستانمان بود و جلو و عقب می رفت .موج های طوفانی که تمامی نداشتند. نشانه چه بود ؟ همین بالا و پایین فراوان هر روزه زندگیم . و من با ترس پاهایم را توی همان استخر می گذاشتم و می خواستم فرار کنیم اما دور تا دور دریا میله های بلندی بود مثل زندان . بالاخره با خنده دخترک بیدار شدم ، داشت بالای سرم با تسبیحم بازی می کرد و می خواست خودش را به کتابم برساند.

صد سال به این سالها

نوروز بمانید که ایّام شمایید!
آغاز شمایید و سرانجام شمایید!
آن صبح نخستین بهاری که ز شادی
می آورد از چلچله پیغام، شمایید!
آن دشت طراوت زده آن جنگل هشیار
آن گنبد گردننده ی آرام شمایید!
خورشید گر از بام فلک عشق فشاند،
خورشید شما، عشق شما، بام شمایید!
نوروز کهنسال کجا غیر شما بود؟
اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید!
عشق از نفس گرم شما تازه کند جان
افسانه ی بهرام و گل اندام شمایید!
هم آینه ی مهر و هم آتشکده ی عشق،
هم صاعقه ی خشم ِ بهنگام شمایید!
امروز اگر می چمد ابلیس، غمی نیست
در فنّ کمین حوصله ی دام شمایید!
گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است،
در کوچه ی خاموش زمان، گام شمایید
ایّام ز دیدار شمایند مبارک

نوروز بمانید که ایّام شمایید!

مولوی

پیداشدن

وسط یک باغ بودم با پدرم . و بهش گلها را نشان دادم و گفتم بروم گل بچینم ، چقدر گل ! و رفتم و زیر درختان سبز پر بود از گل و چمن و من شروع کردم به چیدن گلهایی که وقتی نگاهشان می کردم مثل کاغذ صاف بود و وقتی فوتشان می کردم سه بعدی می شد و ف  کلید انداخت و در را باز کرد و با بوی نان سنگک تازه من را بیدار کرد.

ساعتی که گم شده بود ، پیدا شد . می ترسیدم که هیچ وقت پیدا نشود آنوقت خاطرات ده ساله ام با آن ساعت گم می شد .خودم گم می شدم که کی بودم و به کجا رسیدم .و من به قدردانی از آن دخترک همسایه یک نشان کتاب یهش هدیه دادم و دیشب از خوشحالی پیداشدن ساعتم خوابم نمی برد . مثل همان شب که گمش کرده بودم و خوابم نمی برد و وقتی هم خوابیدم ، پیدا شدنش را خواب دیدم و بعد که نیمه شب به خدا پناه بردم و گله کردم ، دیشب از خدا خجالت کشیدم و می دانم خدا می خواست بهم نشان بدهد زندگیم هنوز که هنوز است زندگی است و می توانم خوشبخت باشم .

ساعتی که گم کردیم ، من و ف . با هم که نه ، دختر نوجوانی که در کوچه ایمان زندگی می کند ، برایم پیدا کرد .و حالا ساعتم را که صفحه مشکی داشت و زمان را به من نشان می داد این بار زمان خوشبختی را بهم نشان داد.

بازگشتم . بازگشت به امیدی که همیشه ته ته قلبم هست.

چهارشنبه می روم ارومیه برای عروسی دختر دایی -گمنشده- ف و اول فروردین باز می گردم . یعنی اگر عمر باقی باشد برمی گردم به ادامه سال جدید . امسال دومین سالی است که تحویلش را کنار قوم شوهر هستم . تجربه ای تازه است ، مثل سال نود و سه که دخترک در درونم بود و حالا که او در درون و وجودم خانه کرده و صدا و لبخند و نگاهش جان تازه ای بخشیده به تمامیتم .

پ ن: فردا تولد پدرعزیزم است .