| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
دیوارهایی که فقط کشیده شده اند برای جداسازی و هیچ کاربرد دیگری ندارند.
زن همسایه - که به تازگی سومین بچه اش بدنیا آمده و دو ماه از دخترک کوچکتر است - داشت گریه می کرد . بلند بلند زار می زد و دلش برای خواهرش تنگ شده بود . خواهری که با بچه ای که در دلش بوده ، بدون اینکه دلیلش مشخص شود ، تنهایی از دست می رود . زن توی گریه هایش می گوید دلم برات تنگ شده فرشته ، آخه من با کی درد و دل کنم ، نزدیک یکسال شده ، جمعه تولدته .. و من و دخترک توی اتاق خواب هر دو سکوت کرده ایم . من تند تند کارهایم را انجام می دهم و دخترک هم در سکوت به من نگاه می کند. صدا را می شود و مبهوت به من خیره شده .
وقتی کاری انجام می دهی که می دانی برایت خطر دارد یا نباید انجام بدهی - مثلا می رسی به گوشی من که توی شارژ است یا میز جلوی مبلها یا صندلی بلند آشپزخانه یا میز تلویزیون یا در کابینت - اول بر می گردی به من نگاه می کنی و مثل آدمهای یک دنده و منتظری چیزی بگویم و من فقط ساکت بدون عکس العملی فقط نگاهت می کنم و تو هم با خیال راحت مشغول کار خودت می شوی - در کابینت را باز می کنی ، دستت را می گیری به لبه میز یا پایه صندلی یا میز جلوی تلویزیون و بلند می شوی یا موبایلم را محکم از شارژ در می آوری - و بعد دوباره پشتت را نگاه می کنی . با یک لبخند پهن روی صورت من رو به رو می شوی و دو تا دست بزرگ را حایل خودت احساس می کنی و بازیت را ادامه می دهی .
شاید همه این ها از نگاه دکمه های مشکیت بازی باشد ، اما برای من زندگی است . زندگی زیبای من و توست که جریان دارد .
نوروز بمانید که ایّام شمایید!
مولوی
وسط یک باغ بودم با پدرم . و بهش گلها را نشان دادم و گفتم بروم گل بچینم ، چقدر گل ! و رفتم و زیر درختان سبز پر بود از گل و چمن و من شروع کردم به چیدن گلهایی که وقتی نگاهشان می کردم مثل کاغذ صاف بود و وقتی فوتشان می کردم سه بعدی می شد و ف کلید انداخت و در را باز کرد و با بوی نان سنگک تازه من را بیدار کرد.
ساعتی که گم شده بود ، پیدا شد . می ترسیدم که هیچ وقت پیدا نشود آنوقت خاطرات ده ساله ام با آن ساعت گم می شد .خودم گم می شدم که کی بودم و به کجا رسیدم .و من به قدردانی از آن دخترک همسایه یک نشان کتاب یهش هدیه دادم و دیشب از خوشحالی پیداشدن ساعتم خوابم نمی برد . مثل همان شب که گمش کرده بودم و خوابم نمی برد و وقتی هم خوابیدم ، پیدا شدنش را خواب دیدم و بعد که نیمه شب به خدا پناه بردم و گله کردم ، دیشب از خدا خجالت کشیدم و می دانم خدا می خواست بهم نشان بدهد زندگیم هنوز که هنوز است زندگی است و می توانم خوشبخت باشم .
ساعتی که گم کردیم ، من و ف . با هم که نه ، دختر نوجوانی که در کوچه ایمان زندگی می کند ، برایم پیدا کرد .و حالا ساعتم را که صفحه مشکی داشت و زمان را به من نشان می داد این بار زمان خوشبختی را بهم نشان داد.
بازگشتم . بازگشت به امیدی که همیشه ته ته قلبم هست.
چهارشنبه می روم ارومیه برای عروسی دختر دایی -گمنشده- ف و اول فروردین باز می گردم . یعنی اگر عمر باقی باشد برمی گردم به ادامه سال جدید . امسال دومین سالی است که تحویلش را کنار قوم شوهر هستم . تجربه ای تازه است ، مثل سال نود و سه که دخترک در درونم بود و حالا که او در درون و وجودم خانه کرده و صدا و لبخند و نگاهش جان تازه ای بخشیده به تمامیتم .
پ ن: فردا تولد پدرعزیزم است .